این
تحولات خواست عمیق دیسکورس و گفتمان مدرن ایرانی و خواست ضمیر ناآگاه جمعی
است و یک تحول منطقی و ضروری است. جامعه ما در پی دستیابی به «فردیت،
ملت، دولت» مدرن و ایرانی خویش و با ویژگیهای فرهنگی خویش است. هویت فردی
که من آن را «هویت و حالت عاشقان و عارفان زمینی، خردمندان شاد، مومنان
سبکبال» مینامم، هویت جمعی که من آن را «هویت ملّی و رنگارنگ ایرانی»
مینامم و حالات کلی آنها را تشریح کردهام.
2/ این تحولات مدرن
تنها بر بستر فرهنگ ایرانی و با حالات خاص ایرانی میتواند صورت گیرد و به
شیوه خویش به حالات مختلف از تلفیق نگاه مدرن و سنت دست مییابد. موضوع
مهم عبور از تلفیقهای شکننده و بحرانزا و دستیابی به تلفیقهای قوی و
سالم است. عنصر مدرن در واقع در بستر فرهنگی خویش مرتب به نوزایی و ایجاد
مفاهیم نو و معانی نو و مدرن دست میزند و اینگونه به اشکال مختلف به رشد
یک تحول ساختاری و فرهنگی و به پیروزی دیسکورس مدرن ایرانی کمک میرساند.
نمونه
این تحولات را ما در حالات «جنبش سبز» میبینیم که در آن جوانان در
شعارهای قدیمی چون الله اکبر و غیره، در مراسم کهن، مرتب معانی نو و مدرن
ایجاد میکنند . به این دلیل نیز رنگ سبز در واقع به یک رنگ سبز مدرن و با
سایهروشنهای فراوان تبدیل میشود و این رنگ سبز در تحول منطقی و سالم
خویش بایستی هر چه بیشتر به یک «وحدت در کثرت» ایرانی در عرصههای فردی و
جمعی دست یابد. او بایستی در واقع سرانجام به پرچم سه رنگ ایران تبدیل
شود که نمادی از این وحدت در کثرت ملی است. پرچم سه رنگی که به عنوان اصل
باقی مانده و میماند و هر دولتی میتواند نقش خویش را بر میان پرچم زند
اما این نقش همیشه موقتی است، زیرا دولتها و نظامها به خواست مردم قابل
تغییرند. ( در نهایت حتی پرچم سه رنگ میتواند روزی جای خویش را به پرچمی
دیگر دهد که نمادی نو برای این وحدت در کثرت ایرانی باشد. اما این روندی
نسبتا طولانی است).
در مسیر این تحولات کنونی و آینده ما شاهد آن
هستیم و خواهیم بود که با رشد خواستهای در پی قانون و حقوق بشر، همزمان
فرهنگ نو و مدرن ایرانی، فردیتهای نو و مدرن ایرانی و خلاقیتهای آنها
رشد خواهند کرد. همانطور که ما در این چندماهه اخیر شاهد رشد و نمایش
گسترده این فرهنگ مدرن و فردیتهای مدرن و شاهد خلاقیتهای هنری و
متفکرانه آنها هستیم. ازینرو نیز ما شاهد چالش گسترده میان حالات مختلف
این جنبش نوین و ملّی و نگاه سنتی سابق و به طور عمده سرکوبگرانه و ناموسی
هستیم. این چالشی هر روزه است که در همه مباحث در جریان است. این بحث و
چالش در نوع لباس و در نوع شعارها در جریان است، یا در بحث مربوط به علوم
انسانی و مدرن در دانشگاهها. این چالش و جدل در درگیری و چالش میان این
دو نیرو و حالات مختلف آنها در فیسبوک و اینترنت در جریان است. یا ما در
جدل و چالش میان خواست تحقیر زن و مجید توکلی و پاسخ خندان مردان و زنان
مدرن به آن و پوشیدن لباس زنانه و یا مردانه شاهد آن هستیم، در شکستن فضای
ناموسی و چهارچوبهای ناموسی، خشک و خشن جنسیتی توسط خنده و طنز مدرن زنان
و مردان ایرانی
اینجا
جدل میان دو فرهنگی است که یکی بیشتر بر هراس و اطاعت از فرمان «پدر بزرگ»
و نفی فردیت و بنابراین نفی جسم و خنده استوار است و دیگری هر چه بیشتر بر
روی میل آریگویی به زندگی، به فردیت، به خنده و طنز و به دیالوگ و چالش
با دیگری، با رهبر و دگراندیش استوار است. اینجا تفاوت و چالش میان میل
سنتی رابطه رهبر/امت است و میل نوین رابطه بالغانه میان شهروند/مسئول
دولتی و یا رهبر موقت است. اولی برای حفظ حاکمیت خویش میجنگد و همزمان
قدرت تغییر و تحول را حس میکند و میداند که گذشتهها گذشته است ( یک
مثال مهم آن رشد حالت گرایش به ظهور «حضرت مهدی» و به نوعی فاتالیسم در
میان این گروه است. آخرین مثال آن سخنان آقای احمدینژاد در باب تلاش
آمریکا برای جلوگیری از ظهور «مهدی» است). دومی کمکم هر چه بیشتر به قدرت
خویش پی میبرد، مرتب یاد میگیرد و رشد میکند و هنوز اما شکل نهایی خویش
را نیافته است، ضربهپذیر است، نیاز به رشد ساختاری و درونی بیشتر دارد و
عبور از هراسهای کهن. او نیاز به دستیابی به یک «وحدت در کثرت» جدید
دارد و مرتب در حال شکلیابی و تحول است.
3/ این تحولات دیسکورسیو
(گفتمانی) و این ضرورت ایجاد تفاوت نو در مفاهیم کهن، اما با خویش خطری
جدی نیز به همراه دارد. زیرا هر دیسکورسی و هر متنی دارای محدودیتهای
مرزی خویش است. او دارای ساختار خویش است و این ساختار هم میل به تحول و
معنی نو دارد و هم میل به بازتولید خویش به حالت گذشته. به زبان ساده حالت
دیسکورسیو ایرانی دارای یک حالت ناموسی و خیر/شری است و این حالت نیز سعی
در بازتولید خویش و تبدیل جدل مدرن میان جامعه مدنی/دولت به جنگ خیر/شری و
دیکتاتور/قهرمان دارد. زیرا با تبدیل شدن چالش و جدل مدنی و به طور عمده
مسالمتآمیز کنونی به جنگ خیر/شری و به حالت قهرآمیز، آنگاه به ناچار تحول
کنونی به سوی سرکوب جنبش نو و یا به سوی براندازی حکومت و ایجاد یک
دیکتاتوری نو و تحت رهبری یک «رهبر شکوهمند، جبار نو» تغییر و مسخ مییابد.
اینگونه
حالت «پسرکشی» یا «پدرکشی» ایرانی تکرار میشود که دو روی یک سکه هستند و
به بازتولید سنت و رابطه مرید/مرادی نو میانجامند، به جای اینکه به تحول
مدرن و رشد «فردیت مدرن/ملت مدرن/دولت مدرن» دست یابند. زیرا رشد فردیت
سمبولیک تنها با ایجاد قانون مدرن و سمبولیک ممکن است و بالعکس. یعنی در
حالت بالغانه به جای نفی یکدیگر، به جای جنگ خونین میان جامعه مدنی و
دولت، هم پسر و هم پدر هر دو سمبولیک و فانی، هر دو قابل تحول میشوند و
در دیالوگ با یکدیگر قرار میگیرند.
یا این مسخ و رجعت به گذشته به
حالت جنگ «همه بر علیه همه»، برادرکشی ایرانی و تجزیه کشور رخ میدهد.
همین حالت و خطر «رجعت به بازی کهن» در استفاده از مفاهیم و شعارهای کهن
نیز وجود دارد. زیرا این شعارها در خویش این پتانسیل را دارند و اینگونه
نیز در گذشته عمل کردهاند و دست به قتل دگراندیش زدهاند.
امروزه
نیز در جامعه ما میبینیم که دقیقا گروههای بسیار سنتی و بنیادگرای درون
کشور و یا برخی گروههای سرنگونیطلب خارج از کشور در پی ایجاد این بازی و
جنگ فاجعهآمیز کهن هستند. این گروههای سنتی درون کشور خواهان سرکوب شدید
هر تظاهرات هستند. با آنکه آنها به ویژه کسانی هستند که به اسم لباس شخصی
و غیره و در زندانهای کهریزک و غیره به اعمال خشن و تجاوزگرانه خویش
ادامه دادند، اما خوشبختانه هنوز نتوانستهاند به نیروی غالب تبدیل شوند و
به ایجاد «حمام خون» دست زنند. تلاش عمده این بخش در این است که با ایجاد
یک فضای بشدت احساسی و اخلاقی یا ناموسی، شرایط این سرکوب را ایجاد کند و
خیال میکند که میتواند با این سرکوب و حمام خون، با کشتن همزمان رهبری
جنبش، مانند قتل یا زندانی کردن موسوی و کروبی، و سرکوب شدید پایه
دانشجویی جنبش، به خواست خویش و ایجاد آرامش سنتی دست یابد. ازینرو آنها
در پی ایجاد این فضای ناموسی هستند و یا میخواهند از حرکات افراطی در
جنبش به سود خواست خویش و چرخش جریانات به سوی این فضای جنگ حیدری/نعمتی و
کینجویانه استفاده کنند.
نمونه معاصر این تلاش
را ما در حرکات افراطی بخشی از نیروهای سنتی درون سپاه و بسیج و یا درون
روحانیون، پس از پاره شدن مشکوک عکس « امام خمینی» میبینیم. آنها اکنون
میخواهند با استفاده از این موضوع، دقیقا این فضای احساسی و افراطی را
ایجاد کنند و با ایجاد مظلومنمایی، با سینهچاکی و نمایش خشم به خاطر
توهین به رهبر، در واقع دیگر بار شرایط را به حالات افراطی گذشته
برگردانند. این خطری جدی است که بایستی به آن توجه داشت و ازینرو بایستی
دقیقا مواظب حرکات این بخش افراطی بود و به لزوم ایجاد حرکت گسترده و
جهانی بر علیه این سرکوب در راه توجه کرد. جنبش مدنی ایرانی و همه بخشهای
آن در درون کشور و خارج از کشور بایستی متحدا بر علیه این «رجعت به گذشته»
بایستند و به آنها نشان دهند که بازگشت به گذشته ممکن نیست.
پاره
شدن عکس «آقای خمینی» در واقع هم میتواند عمل این گروههای سنتی برای
ایجاد فضای افراطی و کینجویانه، برای ایجاد فضای قدیمی خشونت بر علیه
باصطلاح «ملحد و دگراندیش» باشد، هم میتواند نمادی از خشم دانشجو و یا
افرادی باشد که تحت فشار سرکوبهای اخیر هر چه بیشتر عصبی و خشمگین
شدهاند. یا میتواند سیاستی و حرکتی از جانب برخی گروههای سرنگونیطلب
برای ایجاد درگیری و طغیان بیشتر باشد. در هر سه حالت بایستی برای دولت و
جنبش مدنی مشخص باشد که رشد سرکوب تظاهرات و عدم ایجاد فضای چالش و دیالوگ
مدرن میان جامعه مدنی و دولت، دقیقا به رشد این حالات خشن و افراطی
میانجامد، همانطور که آقای موسوی نیز توضیح دادهاند.
اینگونه
دولت در واقع به دست خویش و با سرکوب حرکت مسالمتآمیز مردم در واقع دشمنی
را میآفریند که سعی در سرکوب او دارد. مردم ابتدا برای تظاهرات خواهان
اجازه میشوند و وقتی اجازه دولتی به آنها نمیدهند، آنگاه از حق شهروندی
خویش بر اساس قانون اساسی برای بیان اعتراض خویش استفاده میکنند و وقتی
این حق نیز سرکوب شود، آنگاه مجبورند تحت تاثیر خشم ناشی از قتل و تجاوز
به عزیزانشان به اعتراضات شدیدتر روی آورند و یا «رجعت احساسی» میکنند و
منفجر میشوند.
خوشبختانه جنبش مدنی ایرانی دارای تحولات عمیق بوده
است و این تحولات دقیقا میتواند جلوی این «بازگشت به گذشته خشن» را بگیرد
و یا ضرباتش را حدااقل سازد. این کار هم از طریق طنز خندان و مدرن این
جنبش جوان صورت میگیرد که هر حرکت افراطی طرف مقابل را به طنز و خندهای
نو تبدیل میکند. این کار هم از طریق ایجاد بحث و چالش همگانی در باب خطر
سرکوب صورت میگیرد که اکنون از طرف بخشهای مختلف جنبش، از رهبری تا جنبش
روحانیون مبارز و نیروهای درون و خارج از کشور شروع شده است. بنابراین
بایستی از تقاضای رهبران کنونی جنبش چون آقای موسوی و یا کروبی برای ایجاد
تظاهرات مسالمتآمیز و قانونی دفاع کرد، و یا از خواست مشابه جامعه
روحانیون مبارز.
از طرف دیگر بایستی هر چه بیشتر در خانه و در
جامعه، در کوچه و خیابان، در دانشگاهها، در تلویزیونهای ماهوارهای در
باب این خطرات و بازیهای سنتی سخن گفت و آنها را به تحلیل کشید، حرکات
سنتی را بررسی کرد، تا مظلومنمایی و یا بازی ناموسی این بخش افراطی با
چالش مدرن و بحث گسترده و عقلانی جامعه درون کشور و خارج از کشور روبرو
شود. تا بدین وسیله این بخش نو و فرهنگ نو، با طرح و تحلیل پدیده و
سیاستهای قدیمی بخش سنتی مثل «مظلومنمایی و پیرهن عثمان ساختن یک حادثه
برای ایجاد سرکوب»، نشان دهد که او میتواند به شیوه مدرن این حرکات سنتی
را دفع کند و هر چه بیشتر فرهنگ نوین خویش را جایگزین سازد. نشان دهد که
او میتواند چون عاشقی خندان و قدرتمند بازی و چالش مدرن و ایرانی خویش را
بر صحنه حاکم سازد و بازی کهن را رسوا و افشا کند، به آن بخندد و آن را
درهم شکند. شکاندن این بازیهای قدیمی و ناموسی در واقع به معنای شکاندن
بخش خطرناک و سنتی ایرانی و مهمترین شیوه تحول دیسکورس مدرن ایرانی است.
زیرا
اکنون در برابر این بازی سنتی، بازیگران نوین، خندان و خردمندی قرار دارند
که به خوبی شیوه بازی و برخورد با این حالات سنتی را یادگرفتهاند و اینکه
چگونه به تحول مدرن خویش و کشور خویش کمک رسانند، بدون آنکه نیروهایشان را
به «گوشت دم توپ» این نیروهای سنتی تبدیل سازند. اینجا جدل میان عمیقترین
هراسها و بازیهای نارسیستی یا سرکوبگر سنتی با نیروی مدرن و دیسکورس
مدرن ایرانی است و پیروزی در این عرصه در واقع اساس پیروزی است. زیرا
فرهنگ نو وقتی بر یک جامعه حاکم میشود که این فرهنگ بتواند در این
چالشها و جدلهای احساسی، فکری و مدنی پیروزی و قدرت خویش بر نگاه کهن را
نشان دهد و «تفاوت» بیافریند.
استبداد ایرانی بر پایه این فرهنگ
ناموسی و تقدسگرا و بر پایه این روابط و بازیهای سنتی استوار است و
همزمان مرتب این انسان سنتی و روابط سنتی را بازمیآفریند و همیشه این
بخش سنتی را به عنوان «آخرین حربه جنگی» خویش و برای ترساندن دشمن حفظ
میکند. شکاندن این چرخه استبداد/ فرهنگ ناموسی به معنای شکاندن فضای درون
این جهان سنتی و وارد ساختن هوا و فضای نو، خنده نو به درون این فضاست.
زیرا این فضای استبدادی تنها با حفظ این حالات سنتی و تقدسگرا قادر به
انجام عمل خویش است. ازینرو آنها از خنده متنفرند و عاشق گریه و اطاعت
محض هستند.
خوشبختانه بخش مهمی از نیروهای اصولگرا نیز با این
حرکات افراطی (فعلا) مخالفند. این مخالفت ناشی از این موضوع است که آنها
میبینند جنبش مدنی ایران بسیار قدرتمند است و یک حرکت افراطی دقیقا
میتواند این بشکه باروت را منفجر کند و آنگاه آنها دیگر به هیچوجه جلوی
آن را نمیتوانند بگیرند. از طرف دیگر ناشی از این است که بسیاری از این
نیروها در خویش دارای تحولات مهمی بودهاند. آنها حتی اگر باز هم بحث
ایدئولوژیک میکنند، اما نیروی ایدئولوژیک سابق نیستند، بلکه یکایک آنها،
مانند سپاه و غیره، به نیروهای مهم اقتصادی، به سرمایهداران و صاحبان
قدرت و سرمایه مهم جامعه تبدیل شدهاند و این تحول دیسکورسیو به ناچار در
حرکات آنها نیز موثر است.
اکنون آنها نیز کمکم با پراگماتیسم مدرن
یا با تلفیقی از پراگماتیسم مدرن و حسابگری سنتی با موضوعات برخورد
میکنند. ازینرو نیز باید همزمان حرکت این بخش از دولت و نیروها را در
جلوگیری از حرکات افراطی بیشتر تحسین کرد و خواهان چالش و دیالوگ با این
بخش شد. نیروهای فراوانی در میان روحانیون، مجلس، سپاه و غیره ضرورت تغییر
و تحول را حس میکنند، با آنکه هر کدام خواهان تحولات خاصی برای حفظ خویش
و قدرت خویش است. از طرف دیگر بایستی هر سرکوب و هر حرکت افراطی آنها به
نقد و چالش کشیده شود تا آنها بدانند که مدت زمان طولانی نمیتوانند غیر
فعال باقی بمانند و بایستی در کنار بقیه جامعه مدنی و برای ایجاد یک تحول
آرام و مدرن به مقابله با سرکوب سنتی بپردازند.
برای
مثال اگر درگیریهای «روز دانشجو» و سرکوب جنبش دانشجویی امسال خوشبختانه
قتل و کشتهای بدنبال نداشت ، این هم ناشی از خرد و قدرت جنبش مدنی و
دانشجویی است و هم ناشی از ذکاوت نیروی انتظامی که لااقل برای رودررویی با
جنبش دانشجویی از روشهای نو استفاده میکند. طبیعی است که بایستی همزمان
به سرکوب جنبش دانشجویی و دستگیری دانشجویان توسط نیروهای انتظامی و به
حضور بسیجیان در دانشگاه اعتراض کرد. تا با این حرکت پارادکس نیروی متقابل
پی ببرد که هم تلاشش و هم ضعفش دیده میشود. گام بعدی آن است که در واقع
با رشد بیشتر جنبش مدنی این بخش اصولگرا هر چه بیشتر پی ببرد که راه
نهایی عبور از این بحران بازگشت به گذشته و یا حرکات کنونی نیست بلکه قبول
بحران و اجازه چالش و بحث مدنی در باب بحران و برای ایجاد یک آشتی ملّی
جدید است.
خوشبختانه با شکست توهم بخشی از دولت و رهبری که خیال
میکردند اعتراضات بعد از مدتی میخوابد و مرتب کوچک و کوچکتر میشود و
میخواستند با بریدن راههای ارتباطی این جنبش او را مرتب ایزوله کنند،
اکنون اهمیت توجه به راههای نوی برخورد به جنبش و مردم هر چه بیشتر مطرح
میشود. همانطور که خطر سرکوب گسترده و رجعت به گذشته نیز افزایش
مییابد. بنابراین بایستی برای ایجاد یک راه نو برای چالش و دیالوگ میان
جامعه مدنی و دولت تلاش کرد. راهی که برای مثال خواست جدید رهبران جنبش و
نیز خواست روحانیون مبارز برای اجرای یک تظاهرات مسالمتآمیز نمونهای از
این تحول مهم است و اجازه به این تظاهرات توسط دولت میتواند نقطه شروعی
برای این ارتباط نو میان دولت و جامعه مدنی باشد.
بنابراین موضوع
مهم و اساسی برای چالش مدرن ایران دقیقا توجه به خطر بازگشت به این جنگ
خانمانسوز خیر/شری و جلوگیری از این بازگشت به شیوه تحول مدرن، به شیوه
تفاوتگذاری معنایی مدرن در شعارها و حرکات خویش است. این چالش و خواست هم
در برابر یکایک ما شهروندان و اعضای جنبش مدنی قرار دارد و هم در برابر
دولت کنونی و مجلس و رهبر کشور.
این چالش و خواست دیسکورسیو موضوع
و خطری است که بایستی هر دو طرف به آن توجه کنند. زیرا بایستی این واقعیات
را هر دو طرف دقیقا مورد نظر داشته باشند.
3/1/ جامعه ایران یک
بشکه باروت است و ایران امروز دقیقا در شرایطی است که یک حرکت افراطی
میتواند، مانند دوران انقلاب و مانند جریان به آتش کشیدن سینما رکس و
غیره، چون جرقهای این بشکه را بترکاند. هر کدام از طرفین که به خیال خویش
بخواهد با ایجاد آشوب و سرکوب و یا با ایجاد یک طغیان قهرآمیز به آرامشی
نو دست یابد، در نهایت به سرکوبی این تحول و به کشتار خونین طرفین و ایجاد
یک دیکتاتوری نو کمک میرساند و همزمان حاکمیت کنونی سقوط میکند. زیرا
حاکمیت کنونی باید بداند که با از دست دادن امکان مهم « انتخابات گذشته »
که بهترین شرایط برای ایجاد یک آشتی ملّی نو و رابطه نو میان دولت و ملّت
بود، در واقع چنان پشتوانه مردمی خویش را از دست دادهاند که حتی
نمیتواند به این امید ببنند که در شرایط حمله نظامی کشورهای خارجی، باز
ملّت از آنها دفاع کند، چه برسد در حین یک برادرکشی در درون کشور.
3/2/
بنابراین موضوع مهم طرد و ایزوله ساختن این حرکات افراطی و ایجاد چالش و
دیالوگ مدرن است. نمونه جدید این چالش و نیز شرایط خطر نو برای بازگشت به
گذشته و چالش این دو نگرش برای حاکمیت خواست و نگاه خویش بر صحنه، با
رسیدن «ماه محّرم» در حال فرا رسیدن است. ازینرو هر دو طرف اکنون خویش را
برای چالش «ماه محّرم» آغاز میکنند و با حربههای خویش به میدان میآیند.
بنابراین میبینیم که چگونه از رهبری تا امام جمعه ها در باب ماه محرم و
چگونگی برگذاری آن سخن میگویند و دستورات مخصوص برای مقابله با جنبش سبز
صادر میکنند. یا یک روحانی نماینده سپاه در سخنان اخیرش هم به رهبران
اصلاحطلب حمله میکند و هم دقیقا خواست این بخش را بیان میکند و میگوید
که ما فقط «یک حسین» و «یک محّرم» داریم.
زیرا دقیقا هراس بخش سنتی
در این است که تفسیر سنتی و مطلق آنها از «حسین و محّرم» شکست بخورد و ما
وارد جهان تفاسیر متفاوت و مدرن از اسلام و سنت، وارد جهان پروتستانسیم
مذهبی، وارد جهان روایات مختلف و رواداری این روایات مختلف بر بستر قانون
مدرن شویم. این هراس بزرگ نگاه بنیادگرا و تقدسگرا است. زیرا با شکست
نگاه مطلقگرایانه و تکسویانه سنتی و با حضور نگاه دیگر، با حضور روایات
نو و مدرن از سنت و از اسلام، در واقع تمامی قدرت و هیرارشی نگاه سنتی
شکسته میشود که بر پایه این «مطلقیت» و بر پایه اسارت در نگاه یک «فرمان
و رهبر و یا روایت مطلق»، بر پایه رابطه نابرابر رهبر/امّت، رهبر/ سرباز
جان برکف، استوار است.
ازینرو دقیقا بایستی جنبش سبز و جامعه
مدنی به بیان و اجرای معانی نو و مدرن خویش از «ماه محرّم» بپردازد و ماه
محرّم» را به صحنه حضور «محّرم سبز» تبدیل سازد، اما اینکار را بایستی با
چنان عقلانیت فردی و جمعی انجام دهد که مانع ایجاد درگیریهای شدید و
ایجاد جنگ حیدری/نعمتی سنتی گردد. بنابراین او باید در عین تفاوتگذاری و
معنادهی و ایجاد دیسکورس نوی خویش، همزمان «صحنه بازی و چالش» و قواعد
بازی را بر حریف سنتی خویش تحمیل کند. ببیند که طرف مقابل میخواهد این
جنگ حیدری/نعمتی و مظلومنمایی را ایجاد کند و با این شناخت و به هزار شکل
به مقابله عقلانی، مدرن، خندان و طنزآمیز با آن بپردازد و هزار روایت سبز
و رنگارنگ خویش از «ماه محرّم» و از سنت را جایگزین نگاه سنتی و مطلقگرای
گذشته سازد و اینگونه چالش مدرن را به عرصهای نو بکشاند. او باید هم
اعتراض و محّرم خویش را نشان دهد و هم از طرف دیگر گاه با سکوت و با خالی
شدن محلهای عزاداری به نیروی مقابل قدرت و حرکت مدرن خویش را نشان دهد و
نشان دهد که گاه سکوت یک ملت پرصداتر از هر فریادی است.
جنبش
«سبز» بایستی از خویش و رهبرانش، از رنگها و روایات مختلف درون خویش دفاع
کند، حرکات حریف را پیشبینی کند و مداوم خواست خویش در پی چالش و دیالوگ
در چهارچوب قانون و برای رشد قانون، حقوق بشر، رفع تبعیض و تحول مدرن
قانون را به پیش کشد. اگر طرف مقابل سینه چاک میدهد و فریاد یا حسینا
میزند و میخواهد مصیبتنامه راه بیاندازد، آنگاه او با خنده از کنارش
میگذرد، تن به این بازی سنتی نمیدهد،بلکه او را در فیسبوک، در
تلویزیون، در چالش و دیالوگ عمومی به نقد و طنز میکشاند و همزمان در
چهارچوب قانون و حقوق شهروندی به بیان و اجرای «محرم سبز» خویش میپردازد
و از «امام حسین» به سان سمبل آزادگی و سمبل شجاعت در بیان نظر و حق بیان
نظر یاد میکند. روایات نوین خویش را میآفریند و مصیبتنامه سنتی را به
اجرای مدرن و روایت مدرن از آزادگی و حق نظر و شهروندی بیان میکند. زیرا
آیا «امام حسین» در دوران ما، بنا به خواست آزادگی و به خاطر شجاعتش در
بیان نظرش، در جانب شهروندان خواهان چالش و دیالوگ میبود یا در صف
سرکوبگران چالش. آیا او مصیبتنامه میخواند یا اینکه میخواست که هر کس
به ظن خویش و از طریق خویش با او ، با خواست او و بیان آزادگی و نظر خویش
ارتباط برقرار کند؟. جواب کاملا مشخص است.
این چالش اکنون نیز در
برابر دولت و نیروهای انتظامی قرار دارد. زیرا آنها به عنوان مسئولان
دولتی، به عنوان نیروهای نیروهای حافظ قانون و مردم بایستی دقیقا مانع از
برخوردهای سرکوبگرانه شوند و نگذارند صحنه محّرم به صحنه تکرار محّرم، به
صحنه کشتن شهروندان و به صحنه سرکوب آزادی و حق نظر و بیان تبدیل شود.
همانطور که رهبران مذهبی و امام جمعهها بایستی مواظب باشند که خود
ایجادگر یک فاجعه نوین از نوع «محّرم» و سرکوب مخالفان نشوند. ازینجهت
دقیقا صحنه «محرّم» بایستی به سان صحنهای در نظر گرفته شود که دولت و
رهبری و جامعه مدنی ما بایستی نشان دهد که تا چه حد از آزادگی و حق بیان
«امام حسین» و از فاجعه محرم یاد گرفته است و کدامین واقعا حسینی هستند.
اگر اینبار نیز این صحنه با خون جوانان و شهروندان رنگین شود، آنگاه
فاجعه محّرم به ناچار تکرار شده است و نتیجه این فاجعه نیز بر یکایک معلوم
است و آن سقوط یزیدیان است. باری امیدوار باشیم که هر دو طرف واقعا از
فاجعه محرّم یاد گرفته باشند و به تکرار تاریخ دست نزنند و امیدوار باشیم
که به ویژه دولت و رهبر به نقش محوری خویش در چگونگی مسیر و حالت صحنه ماه
محرّم ایران واقف باشند!
راهکارها و تحولات ضروری برای جنبش «سبز» و جامعه مدنی ایرانی
یک
جنبش مدرن و اصیل اما نمیتواند به امید این بنشیند که آیا این یا آن طرف
عقلانی عمل میکند، بلکه چنین جنبشی با شناخت خطوط عمده تحول، در عین حال
چنان سیستم درونی و چنان ساختاری برای خویش میآفریند که قادر باشند به
تحولات و چرخشهای مختلف پاسخ گویند و همیشه قادر به تحول و دگردیسی نو
باشند. وگرنه این جنبش بیشتر عاشق است تا عاقل و محکوم به تکرار تاریخ
است. زیرا عشق کور همانقدر زیانمند است که عاقل ناتوان از عشق. برای
تحول فردی و جمعی به زبان نیچه احتیاج به «قلبی گرم و مغزی سرد» است.
احتیاج به شناخت تصویر کلی و خطوط کلی و احتیاج به نگاه پارادکس است.
نگاهی پارادکس که همزمان میداند خود نیز بخشی از تحول دیسکورسیو و خواست
دیسکورس است و دارای نکات قدرت و ضعفهای خویش. ازینرو خواهان چالش و
دیالوگ و خواهان نگاه و تصاویری چندچشماندازی و همیشه ناتمام است.
با
چنین نگاهی پس باید این جنبش و رهبران مختلف درون کشور و یا خارج از کشور
آن، اقشار مختلف آن، از زنان، دانشجویان، کارگران ، دهقانان، کارمندان و
نیروهای تولیدگر جامعه، اقلیتهای قومی، مذهبی و غیره، بایستی در کنار
یکدیگر و با ایجاد یک «وحدت در کثرت» به رشد این چالش مدرن و قوی میان
جامعه مدنی و دولت، به رشد اشکال مختلف این چالش، از دیالوگ تا نافرمانی
مدنی، اعتصاب و غیره، توجه و کمک رسانند. آنها بایستی خویش، رقیب و تحولات
متقابل را مرتب آسیبشناسی کنند، نگذارند که رقیب به «دشمن خونی» تبدیل
شود و به بازی کهن خیر/شری رجعت کنند. از طرف دیگر آنها بایستی همیشه، با
توجه به خطر این بازگشت به عقب و خطر طغیان و انفجار عمومی، با توجه به
خطر رشد درگیری میان ایران و دول مدرن و خطر تحریم و یا حمله نظامی، قادر
به آن باشند که چند لایه بیاندیشند و عمل کنند. آنها بایستی قادر به آن
باشند، با «قلبی گرم و مغزی سرد»، همیشه چند نقشه و چند مرحله را در سر
داشته باشند و بدانند که با تحول شرایط چگونه به این تحولات پاسخ گویند.
این
شناخت دیسکورسیو و مدرن در واقع اکنون میطلبد که ایرانیان برای رشد تحول
مدرن ایرانی، به چند عمل ذیل دست زنند و حرکات آینده آنها و تحولات جنبش
بستگی به این دارد که تا چه حد در ایجاد این چند مبحث پایهای موفق
بودهاند. جنبش مدنی و مدرن ایران تنها به شرطی میتواند بر تحولات آینده
ایران هر چه بیشتر تاثیرات مثبت بگذارد، گسترش یابد و به یک جنبش گسترده
مّلی تبدیل شود و خطر رجعت به گذشته و سرکوب فاجعهساز را اندک سازد که
چند موضوع ذیل را هر چه زودتر ایجاد کند :
اساس جنبش مدنی جدید
دستیابی به دو خواست است: اول خواست آگاهانه دادخواهی قانونی اعتراضات
خویش به انتخابات و به تعرضات پس از انتخابات، خواست رشد هر چه بیشتر دولت
و ساختار مدرن ایرانی و رفع تبعیضات است. دوم خواست ناآگاهانه و عمیق
دستیابی به یک احساس نوین « ملّت مدرن و نوین ایرانی» است. موضوع جنبش
سبز و رهبری جنبش در داخل و خارج از کشور بنابراین بایستی دستیابی به این
«دولت و ملت نوین و مدرن» ایرانی از طریق چالش مدرن، در چهارچوب قانون و
برای تغییر قانون باشد. راهی پارادکس و مدرن که از بنیانگذاران آن جنبش
رفراندوم و در حالتی بالغانهتر «کمپین زنان» بوده و هستند.
بنابراین
جنبش مدنی ایرانی بایستی هر چه بیشتر به یک حالت «وحدت در کثرت» مدرن دست
یابد. حالت ساختاری و مدرن این «وحدت در کثرت» نمیتواند به شیوههای کهن
سازمانی و به حالات هرمی و هیرارشیک کهن و یا به حالت «تک رهبری» باشد.
بلکه این جنبش بایستی به حالت «شبکهوار» و مدرن عمل کند و تنوع حالاتش و
وجود رهبران مختلف درون و خارج از کشورش، تنوع درونی خویش را حس و لمس کند
و به آن از هم اکنون اجازه بیان و شرکت در تحول مشترک دهد. او باید به یک
«وحدت در تنوع و کثرت»، چه به عنوان یک حس ملی و به عنوان یک جنبش، چه در
حالت ساختاری دست یابد. این «وحدت در تنوع» بایستی در واقع بر پایه شش اصل
مهم ذیل باشد:
1/ اصل مشترک همگانی در لحظه کنونی تلاش برای تحول
مدرن «دولت و ملت مدرن» ایرانی و برای ایجاد شرایط رفع تبعیضات فردی و
جمعی است. زیرا مفاهیم ملت، دولت و فرد مدرن پیوند تنگاتنگ با یکدیگر
دارند. در این نگاه گسترده هم اسلام انقلابی موسوی، اصلاحطلبی کروبی و هم
خواستهای سکولار جنبش دانشجویی و یا جنبش خارج از کشور و میل «جدایی دین
و ایدئولوژی از دولت» قرار میگیرند. در عین اینکه این نگاه نو و تلفیقی،
ویژگیهای جامعه ایرانی را نیز در بر میگیرد. جنبش سبز دربرگیرنده
نگاههای مختلف مدرن و با تلفیقهای مختلف از نگاه سنتی/مدرن است. موضوع
محوری و مهم قبول یکدیگر به سان نیروهای مختلف مدرن و چالش با یکدیگر در
چهارچوب قانون و دیالوگ مدرن است. بر بستر این وحدت در کثرت است که هم حس
ملی نوین ایرانی میتواند هرچه بیشتر رشد کند و هم جنبشهای فکری و هنری
مختلف ایرانی، احزاب مختلف مدرن ایرانی از چپ تا راست و غیره . تحول نهایی
هر سیستمی و چگونگی تحول مدرن دولت در نهایت انتخاب ملّت و در ارتباط با
تناسب قوای هر لحظه خاص این تحولات است.
2/ نکته دوم و اساسی این
«وحدت در کثرت» تلاش برای رفع تبعیضهای جنسیتی، مذهبی، قومی، جنسی، برای
رشد عدالت اجتماعی، رشد جامعه تولیدی و غیره و دستیابی به جامعه مدرن و
رنگارنگ ایرانی است. این خواست پنهان جنبش مدنی ایرانی بایستی هر چه بیشتر
به شعارهای مشخص و روز تبدیل شود تا اقشار مختلف در آن خواستهای خویش را
بازیابند و به آن بپیوندند. اینجا نیز طبیعتا میان نظرات درون جنبش سبز و
در کل جامعه اختلاف نظر میان نوع و چگونگی اجرای شرایط رفع تبعیضات
ساختاری و حقوقی وجود دارد و باید داشته باشد. موضوع قبول حق دگراندیش در
بیان نظر و خواست خویش در جامعه، ایجاد احزاب و سازمانهای سیاسی و حقوقی
مناسب با آنها برای بیان و تحکیم خواست خویش، بر بستر رواداری متقابل و در
چهارچوب قانون است.
موضوع رسیدن به برابری جنسیتی و جنسی، به رفع
تبعیض مذهبی به اقلیتهای مذهبی چون بهاییان و دراویش، رفع تبعیضهای قومی
و دستیابی به شکلی از اشکال تقسیم و توزیع قدرت، چه به شکل فدرالیسم و یا
به گونههای دیگر و نیز اجرای قوانین انجام نشده قانون اساسی کنونی است.
با چنین نگاه و بستر مشترکی هم هر چه بیشتر اقشار بیشتری به این تحول
میپیوندند و هم اختلافنظرها و چالش سلیقهها بر بستر رواداری متقابل
صورت میگیرند. از طرف دیگر رشد حالت درونی حس « ملّی نوین»، حس تعلق
داشتن به یک « ملت نوین و رنگارنگ ایرانی» باعث میشود که این تحول مدنی و
ساختاری هر چه بیشتر رشد و گسترش یابد.
3/
نکته نهایی «وحدت در کثرت» جنبش مدرن ایرانی بر پایه قبول تحول « در
چهارچوب قانون و برای تغییر قانون، برای حفظ تمامیت ارضی و ایجاد شکوه
مدرن جامعه و ملت رنگارنگ ایرانی» است. این نگاه مدرن در پی تحول
مسالمتآمیز و بنیادین بر پایه چالش و دیالوگ مدرن میان جامعه مدنی و
دولت، بر پایه عبور از نگاه سرنگونیطلبانه خشن و یا مخملی ( در معنای
ایرانی و یواشکی آن. براندازی نرم) از یک سو و از سوی دیگر عبور از نگاه
کنونی دولتی و سرکوبگر جنبش مدنی و مردم صورت میگیرد. قبول این تحول
بدین معناست که هم جنبش مدنی و هم دولت و رهبر باور دارند که طرف مقابل
نیز دارای نظرات درستی در نگاه خویش است و هیچکس صاحب «حقیقت مطلق» نیست.
این به معنای تبدیل «دشمن» به رقیب مدرن است. به معنای دستیابی به نوع
مدرن این حالت ایرانی است که بگذاریم هر کس به گونه خویش حدیث عشق بخواند
و موضوع چالش و دیالوگ بر سر بهترین راهها و نظرهاست. این تحول به معنای
آن نیز هست که در درون جنبش سبز و در درون جامعه هزاران رنگ و نگاه وجود
دارد و مرتب نگاهها و تفاوتهای نو، روایات نو از همه چیز به وجود میآید
و هیچکس صاحب «حقیقت نهایی و معنایی نهایی اسلام و سنت یا مدرنیت» نیست.
اینگونه جامعه و جنبش مرتب قادر به تحول است.
این بدان معنا نیست
که بخشی از این جنبش، به علت ضربات شدید و اعدامهای هوادارشان توسط دولت،
در واقع خواهان سرنگونی کل نظام و یا بدبین به امکان تحولات مدرن نباشد.
همانطور که پذیرش حرکت مدرن و در چهارچوب قانون به معنای آن نیست که میان
نظرات اقشار و حالات مختلف این جنبش، از نگاه موسوی و کروبی که در پی حفظ
نظام هستند، تا نگاه کسانی که در درجه اول در پی حفظ مردم و رفع تبعیضات
هستند، اختلاف نظر و سلیقه نباشد. موضوع اما این است که همه این نیروها
قبول دارند و پذیرفتهاند که راه دستیابی به خواست خویش و راه عبور از
بحران کنونی و ایجاد جامعه مدرن ایرانی، از طریق حرکت مدنی و مسالمتآمیز
و در چهارچوب قانون، از طریق چالش و دیالوگ مدرن و بر بستر رواداری صورت
میگیرد. موضوع عبور جنبش و دولت از جنگ خیر/شری و ورود به صحنه بازی مدرن
است.
این «وحدت در کثرت» نوین فرهنگی و ساختاری به معنای درک و
پذیرش این نکته است که جامعه مذهبی ایران هم مسلمان شیعه و سنی دارد، هم
مسیحی، هم زرتشتی، هم بهایی و دروایش یا غیره دارد و هم این جامعه
انسانهای سکولار و بیدین دارد. موضوع دستیابی به قبول یکدیگر و چالش با
یکدیگر به سان اشکال و حالات مختلف انسان ایرانی و مدرن و در چهارچوب
قانون است. این «وحدت در کثرت» به معنای برابری جنسیتی و جنسی میان زنان و
مردان و میان انواع گرایشهای جنسی است. به معنای دستیابی به یک برابری
قومی و ایجاد یک ساختار فرهنگی، اقتصادی، سیاسی است که بتواند این «وحدت
در کثرت» و رشد هر چه بیشتر شراکت همه شهروندان و اقوام در تحولات کشوری
را به وجود آورد و از طرف دیگر باعث رشد و استقلال افراد و استانها و
رهایی از وابستگی به تنها تولید کشور یعنی نفت گردد. زیرا فردیت و استقلال
بیشتر فردی و یا استانی بدون قبول مسئولیت و پرداخت هزینه و مالیات ممکن
نیست.
از طرف دیگر این «وحدت در کثرت» به معنای حس خویش به سان
«ایرانی کرد یا ترک» و یا به سان « عرب و کرد و ترک و فارس ایرانی»، به
سان اجزای یک «ملت مدرن و رنگارنگ» است. تا در چالش و دیالوگ میان فرد و
دیگری، میان زن و مرد، میان اقوام و ملت، میان مذاهب ومسالک مختلف ایرانی،
هر چه بیشتر هم فرد رشد کند و هم جمع. هم رشد اقتصادی و سیاسی به وجود آید
و هم رشد فرهنگی وغیره.
این «وحدت در کثرت» به معنای قبول این اصل
مهم است که هر انسانی دارای فردیت و نظرات خاص خویش است. هر انسانی، چه زن
یا مرد، دارای حجاب و فاصله خاص خویش با دیگری است. پس راه جامعه ما نه
حجاب اجباری و یا کشف حجاب اجباری است بلکه قبول این حجاب درونی و سمبولیک
و اجازه دادن به زنان و مردان برای انتخاب نوع حجاب خویش است و در چهارچوب
قانون. تا اینگونه ما شاهد اشکال مختلف حجاب و فردیت مدرن زنانه، از نوع
با حجاب کامل تا نوع حجاب سمبولیک بدون روسری و با لباس مد روز باشیم و
همیشه بدانیم و لمس کنیم که میتواند فردیت و نگاهی نو، حالتی نو از حجاب
و فاصله به وجود آید. حالتی نو از «وحدت در کثرت» و یا در حالات پسامدرن
آن یعنی «کثرت در وحدت» چندصدایی به وجود آید.
نکته نهایی این
«وحدت در کثرت» بنابراین حرکت در جهت « حفظ تمامیت ارضی و رشد جنبش مدنی و
مسالمتآمیز» است. این نکته همزمان باعث میشود که جنبش مدرن ایرانی
خویش را از ابتدا از هرگونه جریان افراطی جدا کند و خواهان رشد جنبشهای
مدرن مدنی چپ و راست یا میانه، قومی و یا مسالک و مذاهب مختلف ایرانی
باشد. از هر نگاه و اندیشه، از مذهبی تا سوسیالیست مدرن.
همه مباحث
و خواستهای مطرح شده جنسیتی، جنسی، قومی، طبقاتی، مسلکی در واقع
«پتانسیلهای» مهمی هستند که جنبش سبز و جنبش مدنی ایرانی هنوز به خوبی از
آنها استفاده نکرده است و رشد این جنبش بدون دستیابی به این «وحدت در
کثرت» و بدون تبدیل این نیروهای پتانسیل به قدرت سمبولیک و عملی ممکن
نیست. همانطور که رشد «حس ملّی نوین» و برادری نوین میان ایرانیان بدون
دستیابی به این «وحدت در کثرت» ممکن نیست و بدون این حس مشترک و مرتب
رشدیابنده هر جنبشی محکوم به ایستایی و پسرفت است.
4/ قبول
این مباحث پایهای همزمان به معنای آن است که جنبش مدرن ایرانی سرانجام
خویش را از دوالیسم کهن خیر/شری و یا از نمونه جدید آن یعنی دوآلیسم میان
اصلاحطلب/انقلابی رها میسازد. زیرا اصلاحطلب و انقلابی سرنگونیطلب در
واقع دو روی یک سکه هستند و به این خاطر معمولا اصلاحطلب وقتی از اصلاحات
ناامید میشود، انقلابی دوآتشه میگردد و خواهان تحول انقلابی و بنیادین
جامعه میگردد.
تحول مدرن و مدنی به این شکل است که این تحول همیشه
با یک سری خواستهای مدنی مشخص آغاز میشود و شرایط و چگونگی چالش میان
دولت و جامعه مدنی است که مسیر این تحولات را تعیین میکند و نه میل به
انقلاب و یا به اصلاحات. اگر دولت و ملت بتوانند به چالش و انتخابات سالم
دست یابند، آنگاه این تحولات مسالمتآمیز خواهد بود. اگر دولت برای حفظ
خویش به سرکوب مطلق مردم دست زند، آنگاه این مردم برای خواست خویش به
نافرمانی مدنی و اعتصابات و غیره دست میزنند. همانطور که مسیر این
تحولات بستگی به چگونگی رشد فرهنگ و سیاست مدرن در میان معترضین دارد.
اساس یک جامعه مدرن به قول کارل پوپر در کتاب « زندگی به معنای حل مشکلات
است» این است که « یک جامعه مدرن میتواند دولت خویش را بدون نیاز به
خشونت و اسلحه و به کمک رایگیری تغییر دهد». اما همزمان کارل پوپر در
این کتاب اذعان میکند که یک ملت حتی حق دست بردن به اسلحه و مقاومت
مسلحانه دارد وقتی دولتش به سرکوب خونین مردم و به کارهای غیر قانونی دست
میزند. برای مثال اگر ملّتی در انتخابات به رئیس جمهور جدیدی رای دهد و
رئیس جمهور قبلی حاضر به از دست دادن حکومتش و حاضر به تن دادن به رای
ملّت و حکم قانون اساسی نباشد، پس این مردم به قول کارل پوپر به عنوان
شهروند مسئولند و موظفند که از قانون اساسی و از انتخاب خویش دفاع کنند و
حتی دست به اسلحه ببرند.
موضوع اساسی و پارادکس در این جا درک این
مسئله است که شهروندان برای حقوق مدنی خویش، برای حفظ قانون اساسی خویش،
برای حق خویش به عنوان شهروندان در تغییر مواد قانون اساسی، حق دارند به
اعتصاب و یا حتی در شرایط اجتنابناپذیر به جدال مسلحانه تن دهند و نه
برای جنگ خیر/شری و جستجوی یک مقصر و انقلاب و ایجاد یک دیکتاتوری نو.
موضوع درک اهمیت این تفاوتهاست. زیرا اساس حرکت مدنی حرکت مسالمتآمیز و
بنیادین و بدون خشونت است، مثل انتخابات پارلمانی و یا این جنبش خواهان
تحولاتی در قانون اساسی است، مانند خواست مهم و بر حق برابری جنسیتی زنان
و مردان توسط «کمپین زنان».
همانطور که یک تحول مدرن تنها یک تحول
سیاسی و حقوقی نیست بلکه همیشه یک تحول مدرن با تحول فرهنگی و فردی، با
«انقلاب فرهنگی درونی» همراه است، با جایگزینی تدریجی دیسکورس کهن با یک
دیسکورس نو، با یک رنسانس و نوزایی فرهنگی و فردی همراه است. در یک تحول
اصیل و چندجانبه در واقع یک تحول مدنی مثل میل انتخاب یک رئیس جمهور جدید،
با خویش فرهنگی نو، زبانی نو، حالاتی نو نیز به بار میآورد و در مسیر یک
بحران و تحول عمومی، هر تحولی در یک بخش با خویش تحول در بخش دیگر را
بدنبال دارد و بالعکس. ازینرو نیز میبینیم که با تحولات سیاسی اخیر
ایران، ما شاهد یک تحول عمیق فرهنگی و فردی هستیم و شاهد چالش میان فرهنگ
کهن و نو در همه زمینهها و عرصهها، از نوع لباس پوشیدن، شعارها تا جدال
اینترنتی هستیم.
یک جنبش مدنی مدرن دقیقا باید ارتباط دیسکورسیو
میان ملت/دولت/فرد را درک کند و خواهان رشد بیشتر این تحول فرهنگی باشد،
خواهان رشد دیالوگ و چالش مدرن و خواهان جایگزینی فرهنگ کهن ناموسی توسط
این فرهنگ نو و هزار رنگ باشد تا تحول به یک تحول اصیل و عمیق تبدیل شود.
زیرا تحول فکری تا به تحول احساسی و عمیق تبدیل نشود، مرتب خطر بازگشت به
خویشتن سنتی را در بر دارد، حتی اگر ساختار حقوقی مدرن داشته باشد. نمونه
این تناقض را در ایرانیان خارج از کشور میبینیم که با وجود بستر و ساختار
مدرنی که در آن زندگی میکنند، با وجود همه رشدهای فردی و جمعی، باز دچار
حالاتی سنتی نیز هستند و ازینرو میان آنها بدگمانی و عدم دستیابی به یک
«وحدت در کثرت» نو وجود داشته است و تازه این فرهنگ نو در حال رشد و گسترش
است.
باری یک جنبش مدنی نو، جنبش سبز کنونی و رهبران مختلفش بایستی
ازینرو دقیقا با شناخت این حالات و خطرات هر چه بیشتر به شیوه درونی و
نیز ساختاری به این «وحدت در کثرت» دست یابند، آنها بایستی سناریوها و
حالات مختلف تحولات آینده ایران را بشناسند و بدانند که در حین رشد مدرن
این تحولات چگونه عمل کنند؛ یا اگر این تحولات به حالات سرکوب و طغیان
جمعی رجعت کرد، چگونه عمل کنند تا تحولات با حدااقل خونریزی به پایان رسد.
آنها باید «لابیگری» مدرن یاد بگیرند و بدانند که چگونه نقش خویش و مهر
خویش را بر دیالوگ میان جهان مدرن و ایران بگذارند و بزنند واز این تحولات
به نفع رشد جامعه مدرن استفاده کنند. آنها باید چالش و دیالوگ پارادکس با
دولت کنونی و رهبری کنونی را نیز هر چه بیشتر یاد بگیرند. پس همانزمان که
بر علیه سرکوب و تحقیر توسط دولت در داخل یا خارج از کشور، بر علیه «آقای
احمدینژاد» اعتراض میکنند، از طرف دیگر از او به عنوان «رئیس جمهور
فعلی» ایران بخواهند که به وظیفه خویش به عنوان مسئول دولتی عمل کند و به
عنوان رئیس جمهور مردم به مردم اجازه بیان نظر بدهد و از سرکوب آنها
جلوگیری کند. به رشد قانون و شناسایی و افشای حرکات فراقانونی لباس
شخصیها توجه کند.
این تحول مهم همچنین به این معناست که هر بخش
این جنبش در عین پیوند مشترک و عملی با بخشهای دیگر جنبش، بایستی به
«تفاوت و فردیت» خویش توجه کند و از هم اکنون فردیت خویش را فدای «خواست
مشترک» نسازد. زیرا موضوع مهم جنبش کنونی درسگیری از خطاهای کهن و عبور
از تفکر «همه با هم» یا «همه ضد هم» و دستیابی به «وحدت در کثرت» است.
بنابراین بخشها و اقشار جنبش بایستی خواستهای مستقل و متفاوت خویش را
نیز بیان کنند.
برای مثال دانشجویان و جوانان معمولا رادیکالتر از
دیگر اقشار هستند و آنها ایجاد کننده انواع و اشکال سازمانهای نوین چپ و
یا اسلامی مدرن و یا ایجادگر فرهنگ نوین مدرن و حالات مختلف آن هستند.
آنها بایستی پس در عین وحدت با کل جنبش، به تشکلات خویش و خواستهای خویش
توجه کنند و آن را بیان کنند. همین موضوع در باب زنان و دیگر جنبشهای
درون این «وحدت در کثرت» صدق میکند. یا جنبش خارج از کشور نبایستی خویش
را به دنبالهرو جنبش سبز درون کشور تبدیل کند، بلکه او باید دارای
خواستهای مستقل و متنوع خویش نیز باشد. او بایستی دارای رنگهای خویش نیز
باشد و بتواند دقیقا مکانی برای بیان آن سخنانی باشد که جنبش سبز در درون
کشور و بنا به شرایط امکان بیان آن را ندارد. ازینرو این جنبش بایستی به
ویژه در عین قبول رنگ سبز به سان رنگ مشترک، اجازه حضور رنگها و سخنان
متفاوت و جریانات متفاوت را بدهد و نمادی از این «وحدت در کثرت» باشد.
نمادی از آیندهای باشد که اکنون در حال ساخته شدن است.
همانطور
که این جنبش «سبز» و جامعه مدنی ایرانی بایستی اکنون نشان دهد که در برابر
سرکوب هر بخش از این جنبش و در برابر سرکوب حقوق نیروهای متفاوت این جامعه
مدنی، در برابر سرکوب حقوق شهروندی همه اقشار این جامعه عکسالعمل نشان
میدهد و از بینش «خودی» و «غیر خودی» عبور کرده است. بخشی از رهبرانی که
در این حوادث اخیر شکنجه و یا وادار به اعترافات شدند، در زمان حاکمیت
خویش به شکنجه و آزار گروههای سکولار و یا چپ توجهی نداشتند و اینک همان
بلاها بر سر خودشان میآید. همانطور که جنبش چپ در گذشته به سرکوب
نیروهای مخالف چپ و یا دگراندیش دیگر توجهی نداشت و یا برای «اعدام
انقلابی» هویداها هورا میکشید، تا آنکه این اعدامهای فوری و سرکوب به
سراغ خود آنها آمد. این تجربه تلخ انقلاب ماست که به ما نشان میدهد وقتی
در برابر زیر پا گذاشتن حقوق شهروندی همسایه و مخالف مان مقاومت نشان
ندهیم، آنگاه شباهنگام به سراغ خود ما خواهند آمد.
5/ درست است که
جنبش سبز یا جنبش دانشجویی ایران امروز شعار «مرگ بر دیکتاتور»، یا شعار
«مرگ بر رهبر» میدهد و این حق اوست که اعتراضش را بیان کند، اما معنای
این شعارها نباید به شکل بازی کهن جنگ قهرمان/دیکتاتور فهمیده شود و
خوشبختانه عمدتا اینگونه فهمیده نمیشود. رادیکالترین و عمیقترین تحول
مدرن ایرانی این است که انسان ایرانی اصولا در حال تغییر «صحنه بازی» است.
او اکنون از بازی «دیکتاتور/قهرمان» هر چه بیشتر وارد بازی مدرن «شهروند/
مسئول دولتی» شده است. درک اهمیت این تحول دیسکورسیو و تلاش برای تحکیم و
نهادینه ساختن این تحول مهم، اساس کار متخصصان این جنبش و یک کار مهم از
رهبران جنبش را تشکیل میدهد. موضوع مهم درک رادیکالیسم عمیق و قدرت خندان
نهفته در این تحول صحنه و دیسکورس است.
زیرا با این تحول و با
تبدیل شدن انسان ایرانی به «شهروند و فرد مدرن» در واقع به طرف مقابل
اجازه «دیکتاتورشدن»، اجازه بازی سنتی امت/رهبر را نمیدهد. بلکه با
اعتراضات مدنی خویش در واقع به او میگوید که او اصلا حق ندارد دیکتاتور
باشد. زیرا او مسئول دولتی است و یک مسئول دولتی همیشه یک مسئول موقت است
و در برابر ملّت و نمایندگان آن مسئول است و باید پاسخگوی سوالات مردم
باشد. بنابراین شعار مرگ بر دیکتاتور بایستی به این معنا فهمیده شود که یک
مسئول دولتی میخواهد دیکتاتوربازی درآورد و به نقش موقتی خویش تن نمیدهد
و ملت با شعارش در واقع به او میگوید که تن به دیکتاتوری نمیدهد و از او
میخواهد که آن شود که هست. یعنی به مسئول دولتی و به پاسخگو در برابر
مردم و خواست مردم تبدیل گردد. وگرنه این مفهوم «مرگ بر دیکتاتور»
میتواند به حالت کهن و به «زنده باد دیکتاتور بعدی» تغییر و مسخ یابد.
خوشبختانه در لحظه کنونی در درون جنبش نو این حالت «کیش شخصیتپرستی» ضعیف
است.
همانطور که آقای خامنهای در لحظه کنونی رهبر کشور و رهبر
شهروندان ایرانی است و بنابراین مقام او یک مقام موقتی است و او نیز باید
به نقش مدرن خویش تن دهد و نقش مدرن خویش را بازی کند. این نقش مدرن از او
میطلبد که او به عنوان رهبر «نماد و سمبل» قانون باشد، «بیطرف» باشد و
به همه شهروندان و فرزندان خویش اجازه سخن دهد، از هیچکدام طرفداری نکند
بلکه خواهان چالش و دیالوگ مدرن و حق انتخاب همگانی باشد. مشکل مردم معترض
ایران با آقای خامنهای در این است که او در انتخابات با طرفداری یکجانبه
از آقای احمدینژاد و با تایید سرکوب اعتراضات، به وظایف خویش عمل نکرده
است و بنابراین مردم او را به عنوان رهبر زیر سوال میبرند.
زیرا
رهبری مدرن یک رهبری با وظایف مشخص است و رهبر دارای نقش «فراقانونی»
نیست. آقای خامنهای در انتخابات و اکنون بیشتر به حالت سنتی «نقش رهبر»
عمل میکند و میخواهد برای همه تصمیم بگیرد. او از یاد میبرد که دیگر
این ملّت یک «امّت» نیست، بلکه شهروندان و ملت مدرنی است که خواهان
تصمیمگیری مستقل خویش است و از رهبرش میخواهد صحنه و شرایط قانونی این
رایگیری مستقل را به بار آورد و به عنوان رهبر و یا پدر و در نقش «سمبل
قانون» مشاور و یار همه آنها در چالش و دیالوگ مدرن و برابر باشد.
همانطور که نقش ولایت فقیه بایستی به این نقش مشاورانه و دلسوزانه کاسته
شود، نیروی «فراقانونی» نباشد و «رای ملت» اصل و اساس برای انتخابات باشد.
ازینرو
ما اینجا نیز با تحول دیسکورسیو و ساختاری، در تحول و تفاوت در معنای
«رهبر و پدر» روبروییم. تحولی مدرن و اساسی که در آن انسان ایرانی هر چه
بیشتر از رابطه نابالغانه «پدر/پسر یا دختر»، به رابطه بالغانه و پارادکس
همراه با علاقه/نقد میان «جامعه مدنی/دولت»، «شهروند/رهبر»،
«شاگرد/استاد»، «فرد/فرد»، «زن/مرد» تحول مییابد.
6/ شکل ساختاری
و سازمانی این تحولات و برای ایجاد یک «وحدت در کثرت» نمیتواند به حالت
برخی پیشنهادات، به شیوه ایجاد ساختارهای هیرارشیک وهرمی باشد. این حالت
در لحظه کنونی باید به شکل یک حالت «سیستموار، شبکهوار» باشد که در آن
برای مثال ایرانیان درون کشور و خارج از کشور بر پایه این چند اصل بالا با
یکدیگر به یک اتحاد نظری میرسند و بر اساس این مانیفست اولیه در کنار
یکدیگر و به حالت مستقل و برابر قرار میگیرند و مستقل عمل میکنند. یعنی
در واقع بایستی برای گام اول این مانیفست اولیه به سان یک سایت اینترنتی
باشد که هر بخش و گروهی به شکل مستقل میتواند عضو آن باشد و سایت خویش را
به آن وصل کند و اینگونه یک حالت شبکهوار و سیستماتیک به وجود آورد. در
گامهای بعدی میتواند این سیستم شبکهوار و این «وحدت در کثرت» هر چه
بیشتر به «کنگره ملیّ ایرانیان» و یا حالات مشابه رشد یابد، تا بتواند
قدرت عملی و اجرایی بیشتری یابد.
موضوع مهم ایجاد و رشد این «وحدت
در کثرت» است. سایتهای «انقلاب سبز»، «تغییر» و غیره نمونههای اولیه این
تحول مهم هستند. موضوع اما تبدیل آنها به یک حالت شبکهوار میان گروهها و
جریانات مستقل مذهبی، چپ، جمهوریخواه، مشروطهخواه، زنان، دانشجویان،
اقلیتهای قومی، مذهبی و غیره بر بستر یک پلاتفرم ساده و اساسی است و
ایجاد یک چالش و دیالوگ مشترک بر بستر رواداری متقابل.
همانطور که
رشد جامعه مدنی ایرانی و رشد چالش مدرن ایرانی بدون امکان رشد احزاب و
سازمانها، سندیکاها در ایران ممکن نیست و بنابراین یکی دیگر از گامهای
ساختاری جنبش مدنی ایرانی، موضوع رشد و اجازه این احزاب و سازمانهای
مستقل در ایرانی و حق شرکت آنها در انتخابات است.
در حالت کنونی
جنبش ما شاهد وجود یک حالت ابتدایی ساختار و سازمان در درون جنبش هستیم که
بیشتر بر اساس یک اعتراض و یک حس مشترک به وجود آمده است و بنا به شرایط
به ارتباط با یکدیگر و حرکت مشترک میپردازد. در این حالت ابتدایی، جنبش
سبز موسوی و کروبی را به عنوان رهبران کنونی خویش پذیرفته است ولی همزمان
تشکیلات و بخشهای مختلف به بیان خواستهای خویش و یا ایجاد پیوندهای خویش
برای عملیات مشترک و موقتی مثل «روز دانشجو» تن میدهند. جنبش خارج از
کشور نیز دارای رهبران و پیوندهای مختلف خویش است و مرتب اشکالی از این
پیوندها و ائتلافات موقتی شکل میگیرد، مانند اعتراضات مشترک در این هفته
در کپنهاگ و بر علیه آقای احمدینژاد.
موضوع اما از یک سو تبدیل
این حس مشترک به یک «پلاتفرم مشترک»، به یک «وحدت در کثرت» مشترک و بر
اساس چند مبحث اساسی و ساده در بالا ذکر شده است و از سوی دیگر کمک به رشد
این «وحدت ملی و حس ملی» با رشد این «سیستم شبکهوار» است که میتواند
همزمان به رشد عمل و حرکت مشترک نیز بسیار کمک رساند. در گامهای بعدی و
با رشد هر چه بیشتر این «وحدت در کثرت ملی»، بنا به ضرورت میتواند
ساختارهای جدید و حالات جدید این «وحدت در کثرت» در درون ایران و در خارج
از ایران شکل بگیرد.
یا برای مثال اکنون در خارج از کشور میتوانند
گروهها و احزاب مختلف گام دوم را سریعتر بردارند و بر پایه پلاتفرم بالا
هر چه بیشتر به یک «وحدت در کثرت» تفکری و ساختاری دست یابند و اینگونه
نقش خویش را در جنبش سبز و تحولات مدرن ایرانی قویتر و مشخصتر سازند و
به آن خط و سمت بدهند.
سخن نهایی
باری
تحول مدرن عمیق و چندجانبه ایرانی در حال گسترش است و همزمان به ناچار
نیز جدل میان دیسکورس سنتی و مدرن، جدل میان بازی سنتی و سرکوبگرانه و
بازی مدرن بر روی سروری بر صحنه در همه اجزای جامعه و در درون یکایک ما در
حال جریان و اجراست. موضوع مهم برای تحول مدرن، درک و لمس عمیق تصویر جامع
این تحولات و خطوط عمده آن و تلاش برای پیروزی در این چالش و جدل مدرن،
تلاش برای پیروزی و چالش دیسکورس و گفتمان مدرن ایرانی بر گفتمان سنتی و
سرکوبگرانه است.
حال امیدوارم بازیگران پرشور این چالش و تحول
مدرن بتوانند، با شناخت این تصویر روانکاوانه و با لمس خطوط عمده تحولات
نزدیک آینده، هر چه بیشتر با «قلبی گرم و مغزی سرد» به رشد این صحنه و
بازی مدرن کمک رسانند و کاری کنند که هم خود و هم جامعه خویش هر چه بیشتر
«آن شوند که هستند». یعنی هر چه بیشتر به انسان مدرن ایرانی، به ملت و
دولت مدرنی ایرانی و به جامعه شکوهمند و خندان ایرانی تبدیل شوند. این
ضرورت لحظه و خواست زندگی و دیسکورس است. این سرنوشت ماست.
باری به
خویش و سرنوشتمان آری گوییم و آن شویم که هستیم. به عاشقان و خردمندان
خندان ایرانی تبدیل شویم، به «وحدت در کثرت» مدرن و خندان ایرانی دگردیسی
یابیم و تحول گفتمانی و دگردیسی اساسی به «دولت مدرن، ملت مدرن و رنگارنگ،
فردیت مدرن و تلفیقی ایرانی» را به پایان رسانیم.
ادبیات:
1/ http://sateer.de/1981/07/blog-post_27.html
2/ http://sateer.de/1981/08/blog-post.html
3/ http://sateer.de/1981/06/blog-post.html

از
طرف دیگر مرد درون فیلم که در واقع خود یک روانشناس است، دچار این خطا
میشود که میخواهد به شخصه به همسرش کمک کند و او را از طریق رویارویی با
هراسهایش از افسردگی و هراسهایش نجات دهد، در حالی که هیچ روانکاوی با
آشنایان خویش روانکاوی انجام نمیدهد. حاصل این خطا از طرف دیگر این است
که او با همسرش به جنگل و به کلبهای میروند که سال قبل همسرش در آنجا با
فرزندشان به سر برده است و سعی میکند به او کمک کند از هراسهایش بگذرد
و این موضوع بحران زن و در نهایت بحران هر دو را افزایش میدهد. از طرف
دیگر او در پشت حالت خونسرد و مهربان روانشناسانه خویش و از طریق فراافکنی
سوگواری خویش بر روی زن و تلاش برای کمک به عبور زن از آن، در واقع به
سوگواری شخصی و مشترک خویش با همسر نیز تن نمیدهد. ازینرو در حالی که از
یک طرف همسرش هر چه بیشتر اسیر حالات شدید و خطرناک افسردگی، یا حالات
متناوب افسردگی/مانیک و میل مرگ میشود، از طرف دیگر او میخواهد هر چه
بیشتر خونسردانه و عقلانی برخورد کند. در انتها اما او نیز آن روی دیگر
این خونسردی، یعنی میل قتل و خشم کور را نشان میدهد و برای نجات جان خویش
زنش را میکشد و او را آتش میزند و از خانه جنگلیشان لنگان لنگان به سوی
شهر بازمیگردد. در مسیر اما بار دیگر با سمبلهایی روبرو میشود که نماد
مرگ هستند و نیز ناگهان با سیلی از زنانی بدون صورت روبرو میشوند که به
سوی او میآیند.
به زبان روانکاوی آنچه که او با خونسردی به ظاهر
علمی خویش و با قتل زنش در درونش پس زده است، یعنی سوگواری و دیدارش با
مرگ از یک سو و از سوی دیگر بحرانش و معضلش با «زن» و با احساسات و
تمناهایش از سوی دیگر، اکنون دیگر بار بر او ظاهر میشوند. زیرا تمناها و
بحرانهای بشری قابل سرکوب نیستند و در همان لحظه که پس زده میشوند در
شکلی نو باز میگردند و حق خویش میطلبد. این پدیدهای است که در
روانکاوی به عنوان «بازگشت ضمیر ناآگاه» نامیده میشود و در واقع اصل
اساسی روانکاوی در نگاهش به انسان و معضلات انسانی است.
از سوی
دیگر فیلم «دجال» بیانگر روی و سمت دیگر جهان خودآگاه و سمبولیک انسان و
به ویژه انسان مدرن است که یک جهان اسطورهای و مجهول است. فان تریر در
واقع در این فیلم به زیبایی نشان میدهد که چگونه در جهان انسان مدرنی که
خیال میکند بر اسطورهها چیره شده است و جهانش را «رمززدایی» کرده است،
در واقع هنوز اسطورهها حاکمند و او را وادار به تکرار اسطوره میکنند.
اسطورههایی که در نماد « دجال» و علائم سه گانه مرگ (کلاغ، آهو، روباه)
مرتب در صحنه حضور دارند. همینطور که کلبه جنگلیشان « بهشت یا باغ عدن»
نام دارد و در این باغ بار دیگر اسطوره گناه اولیه و « تبعید از بهشت»
به شیوهای نو بازتولید میشود.

از
طرف دیگر فیلم «دجال» با تکرار حادثه «ساحرهکشی»، به شیوهای نو و در
قالب قتل و به آتش کشیدن زن توسط مرد، دیگر بار نشان میدهد که چگونه
انسان مدرن در درون خویش دقیقا همان حالات و معضلات عمیق ناخودآگاه و
اسطورهای را همراه دارد که خیال میکند توسط عقلانیت و مدرنیت بر آنها
چیره شده است؛ چگونه تحت شرایطی دیگر بار این انسان به «انسان غارنشین»
سابق تبدیل میشود، به آن «دیگری» تبدیل میشود که خیال میکند از او
گسسته و گذشته است. این موضوعی است که او در فیلمهای دیگر خویش مانند
«داگویل» و «ماندرلای» نیز به آن میپردازد. او در «داگویل.2»
نشان میدهد که چگونه مردم یا نویسندهای باصطلاح اخلاقی به زنی تجاوز
میکنند که به آنها پناه آورده است و در بخش دوم فیلم یعنی در«ماندرلای.3»
نشان میدهد که چگونه زن و یا مردمی که خواهان برچیدن «بردهداری» در شهر
ماندرلای هستند، به تکرار آن دست میزنند و بدون آن نمیتوانند ادامه حیات
دهند.
اما هر دو نگاه بالا از جهاتی سطحی و ناتوان از درک بهتر
فیلم «دجال» هستند. لارس فون تریر در فیلم برای ما علائمی میگذارد که
مرتب هر تفسیری را نفی میکند و در واقع راه را بر یک درک جامع فیلم
میبندد.
برای مثال از یک طرف فون تریر راه امکان نقد روانکاوانه
بالا را برای ما باز میکند و از طرف دیگر ناگهان معلوم میکند که زن
فیلم، حتی قبل از حادثه قتل پسرش، به آزار و اذیت پسرش میپرداخته است و
پاهای فرزندش به این خاطر صدمه دیده بودند. او چندی قبل از این حادثه با
پسرش به تنهایی در کلبهای در جنگل بسر برده است، تا در تنهایی تز دکترای
خویش را در باب « ساحرهکشی» بنویسد و آنجا به اذیت و آزار فرزندش نیز دست
زده است. بنابراین علت تراژدی فردی و مشترک تنها حادثه وحشتناک مرگ پسر
نیست. همانطور که این کودکآزاری به نوعی تحت تاثیر درگیری او با موضوع
کارش و نیز در واقع تحت تاثیر طبیعت هولناک و مجهول اطراف کلبه نیز بوده
است. از طرف دیگر در صحنه مرگ کودک در ابتدای فیلم، در دستش عروسکی می
بنییم که گویی یک پایش ناقص است و کودک شاهد هماغوشی پدر و مادر خویش است
و سپس به سوی پنجره میرود.
از طرف دیگر نگاه اسطورهشناسانه و
نمادینشناسانه به فیلم و لمس تکرار اسطوره و تاریخ در فیلم دچار ضعف است
آنگاه که میخواهد به لمس تکرار جنگ و تضاد میان «جسم» و «روح»، میان «خدا
و شیطان، طبیعت و خدا»، «مسیح» و «دجال»، میان «زن عاطفی و از سوی دیگر
بدجنس» و « مرد عقلانی و ناتوان از لمس عمیق احساسات و تن» در جدل کنونی
میان زن و مرد فیلم و در قتل نهایی زن دست یابد و به آن بسنده کند. قتلی
که توسط زن و سه نماد مرگ پیشگویی میشوند. زیرا لارس فان تریر باز مرتب
علائمی وارد صحنه میکند که دیگر بار راه را بر روی تفسیر عمیق نمادین
میبندد. او به زبان روباهی که به مرد میگوید:« آنارشی و هرج و مرج بر
جهان حکمفرماست» و با ایجاد تصاویری ترسناک از طبیعت و کلبه مشترک، در
واقع در فیلم مرتب به ما میگوید که آنچه میبینیم مجهول و ترسناک است و
درک نهایی او ممکن نیست. اینجا طبیعت و بهشت طبیعی به یک موجود هولناک و
رازناک تبدیل میشود. موجودی هولناک که در نگاه زن اسیر حالات جنسی از یک
سو و از سوی دیگر اسیر احساس گناه و خودآزاری مذهبی، این طبیعت در واقع
«کلیسای شیطان» است.
هم
اینجا نیز معنای سخنی دیگر از زن فیلم بایستی بهتر فهمیده شود، وقتی که
میگوید «فروید مرده است». زیرا هر تفسیری تنها اشارهای، چشماندازی به
یک « شیئی مجهول و غیر قابل ارائه» است که همانا زندگی بشری نام دارد.
همانطور که معنای نهایی افسردگی و یا هر بیماری روانی دیگر غیر قابل فهم
است و همیشه چیزی مجهول باقی میماند. در واقع لارس فون تریر به ما
راههای نزدیک شدن به درک و فهم فیلمش را نشان میدهد و سپس هر راهی را
قطع میکند و انتهای هر راه و هر تفسیر را به ما نشان میدهد که همان دیدن
« هیچی مجهول » و وحشتآفرین زندگی است. ازینرو فیلم او و بحران
بازیگرانش لحظه تلاقی دو یا چند روایت روانشناختی/شخصی / اسطورهای است
و هیچکدام روایت نهایی فیلم و علت نهایی رفتار آنها نیست.
فون تریر
ما را با فیلم «دجال» در واقع با عنصر مجهول و رازوار زندگی روبرو میسازد
که مرتب جهان سمبولیک و نمادین ما، حقایق و روایات ما را میشکند و به ما
نشان میدهد که حقیقت ما، روایت ما به زبان هایدگر مانند کوزهای است که
بدور یک خلاء ایجاد شده است(4). «آنتیمسیح» لارس فون تریر، یک دجال
انقلابی نیست که به ایجاد راهی نو و مخالف مسیح میپردازد بلکه او دقیقا
آن «خلاء و هیچی» کابوسوار و مجهولی است که اساس زندگی و طبیعت است و
مرتب جهان و زندگی ما را با حضور خویش داغان میکند، به کویر تبدیل میکند
و ما را وادار میکند پی ببریم که همه حقایق و راههای ما توهماتی بیش
نیستند. همانطور که افسردگی نیز امکانی برای ورود به این جهان کابوسوار و
مجهول است.
اینجاست که برای درک بهتر فیلم «دجال» بایستی به سراغ
لکان و دو مفهوم مهم لکانی یعنی «ساحت رئال» و «مطلوب مطلق» رویم و سپس به
کمک دلوز از لکان بگذریم و نگاهی دلوزی به فیلم «دجال» بیاندازیم.
اول
اینکه او حضورش «ناگهانی» و کابوسوار است. مثل کابوس در خواب، مثل حضور
ناگهانی مرگ یا قتل یک عزیز و یا یا مثل کابوس دیدن معشوق در آغوش دیگری.
در فیلم «دجال» ما حضور این ساحت رئال را در ابتدای فیلم در لحظه هماغوشی
دو همسر میبینم که با پرش فرزند از پنجره و مرگ فرزند، این لحظه لذت و
عشق را به کابوسی تبدیل میکند و از آن هماغوشی در واقع معانی دیگر مانند
معنای « یک هوسرانی فاجعهآمیز» در ذهن زن میآفریند. اینجا عشق و
هماغوشی جنسی به یک کابوس رئال تبدیل میشود. همانطور که در کل فیلم همه
چیز تحت تاثیر این حالت کابوسوار و مجهول، معانی جدید و کابوسوار
مییابند. طبیعت زیبا تبدیل به یک طبیعت کابوسوار میشود که در آن مادر
فرزند خویش را میخورد و افتادن دانههایی از درختان بر روی کلبه به یک
وحشت تبدیل میشود. همانطور که زن و مرد تحت تاثیر دیدار با این وحشت و
کابوس رئال و مجهول زندگی، در خویش حالات و چهرههای دیگر زن و مرد را به
عنوان موجوداتی بدجنس و خطرناک نشان میدهند. زیرا تحت تاثیر این حالت
رئال و مجهول زندگی هر پدیده زندگی، از «خدا» تا زن و مرد یا عشق، دارای
یک جنبه و حالت کابوسوار، مجهول و خطرناک نیز هست و نمیتوان معنای نهایی
او را بازیافت و تنها میتوان با چهره و حالتی از خویش و دیگری روبرو شد.
ثمره
مهم دیگر این حالت رئال و کابوسوار زندگی این است که این عنصر مجهول در
عین حال تبلور «تمتع محض» است. همانطور که مرگ و درد در خویش لذتی نیز
دارد و مثل گردابی آدم را در خویش فرو میکشد. انسان موجودی است که مرتب
بدنبال یک «مطلوب و عشق گمشده.» میگردد که هیچگاه کامل بدست نمیآید ولی
این کمبود و این جستجوی جاودانه باعث میشود که مرتب انسان روایتی نو از
تمنا و عشق و لذت وهستی بیافریند. اما در حالاتی این «مطلوب گمشده.6»
تبدیل به یک «مطلوب مطلق.7» میشود، به ویژه در حالات بحرانی. زیرا در
واقع انسان موجودی خراباتی و شوریده است و بدنبال این تمتع همراه با درد و
تالم است. این «مطلوب مطلق» در واقع همین حالت مجهولوار و رئال زندگی است
که اکنون تبدیل به یک عشق مطلق شده است و شخص برای دستیابی به آن همه
زندگی خویش را به باد فنا میدهد و خراباتی میشود. یک حالت این «مطلوب
مطلق»، حالت « ماده مخدر» برای معتاد است و معتاد برای دستیابی به وصال
با این مطلوب مطلق و ناممکن هستی خویش را به باد میدهد و محکوم به تکرار
است. حالات دیگر این «مطلوب مطلق» و یا این تمتع رئال را در دیگر حالات
نویروتیک مانند حالات افسردگی و وسواس اجباری میتوان دید. ( اصولا اساس
«نویروز» گرفتاری در این «تمتع رئال» و محکومیت به تکرار آن است)
در
فیلم نیز میبینیم که با شدتیابی افسردگی و حالات بحرانی در زن،_ در
نهایت در زن و مرد به شیوههای مختلف_، این تمتع همراه با درد و خشونت اوج
میگیرد. زن برای رهایی از درد درون خویش مرتب به رابطه جنسی پناه میبرد
و مرد ابتدا این کار را احمقانه میپندارد، اما مرتب بیشتر همراهی میکند.
از طرف دیگر جهان و نگاه زن هر چه بیشتر دوآلیستی و سیاه/سفیدی میشود و
همان لحظه که به جسم و طبیعت تن میدهد، از طرف دیگر از جسم، از زن بودن و
از طبیعت بیشتر بیزار میشود و طبیعت را «کلیسای شیطان» میخواند و خود را
اسیر «سرنوشتی رئال و محتوم» میپندارد. همان لحظه که میل مستقل شدن از
مرد را دارد، در همان لحظه مرد را میخواهد به زور برای خویش حفظ کند و
پای او را به سنگ آسیابی کوچک میبندد و زخم میکند. همان لحظه که
میخواهد او را بکشد، همان زمان میخواهد با او بخوابد. یا میخواهد که
مرد او را بزند و تنبیه کند، در همان حالی که در پای درخت «خودارضایی»
میکند. این «تمتع رئال» به ناچار بایستی هر چه بیشتر به حالات کابوسوار
و خشونتآمیز گرایش یابد. زیرا تمتع رئال رو به سوی مرگ دارد و برای
دستیابی به مطلوب مطلق آخر به خودکشی یا دگرکشی دست میزند تا با «معشوق
مطلق» یکی و یگانه شود. ازینرو لحظه همخوابگی خشونتآمیز با مرد، در پای
درخت و طبیعت کابوسوار و رئال، در واقع لحظه میل یگانگی با این «مادر
رئال» و مطلوب مطلق است. ازینرو در صحنه بعد میبینیم که چگونه دستان
لختی از درون ریشههای درخت بیرون زدهاند، در حینی که آن دو مشغول
عشقبازی خشونتآمیز هستند. این جسمها و دستهای به قتل رسیده و گورشده
مرحله بعدی رابطه آنهاست. همانطور که این لحظه در فیلم، لحظه پیوند تاریخ
فردی و اسطوره، لحظه پیوند نگرش مسیحی و اروتیسم مدرن نیز هست و ازینرو
این لحظه دولایه است.
لارس فون تریر بنابراین ما را به دیدار بخش
«تاریک و مجهول» زندگی میبرد. اما چرا تاریکی همیشه مهیج است. هم ترسناک
است و هم آدمی را به سوی خویش جذب میکند و میکشاند. زیرا تاریکی در واقع
یک «غریبهآشنا.(13)» است. تاریکی به معنای هیچی خطرناک است اما ما همیشه
احساس داریم که در درون این تاریکی، چیزی، کسی، هیولایی حضور دارد که در
عین ترسناک بودن برای ما آشناست. پس تاریکی هم ما را میترساند و هم ما را
به سوی خویش و بدورن غار خویش میکشاند. زیرا تاریکی نماد و محل حضور
«ضمیر ناآگاه» ماست. محل حضور آن «دیگری» ماست که هم از او هراس داریم و
هم او را میطلبیم.
فیلم «دجال» اما تنها به نمایش دیدار فرد با
«ساحت رئال و تاریک» وجود خویش، به نمایش دیدار با شکست جهان عادی و عشقی
دو بازیگر و دیدار آنها با کویر و کابوس خویش اکتفا نمیکند. بلکه اکنون
کل فیلم تبدیل به دیداری با این «ساحت رئال و کابوسوار» برای تماشاچی
میشود. اکنون طبیعت کابوسوار میشود و لحظه همخوابگی مالامال از تمتع و
خشونت دو نفر در کنار درخت به نمادی از زندگی و ذات زندگی و انسان تبدیل
میشود که ریشههایش در اجسام مرده عاشقان و انسانها ریشه دارد. این
دیدار با «ساحت رئال» و مجهول همزمان باعث میشود که ما نتوانیم کامل
بگوییم که آیا این فیلم ضد زن است یا طرفدار زن است. روانکاوانه است و یا
ضد روانکاوی است. زیر «ساحت رئال» در واقع نمیگذارد که کامل تفسیر شود و
خویش را بر روی هر تفسیری میبندد. او همان «آنتی مسیح» است که هر روایتی
را میشکند و کویر را رشد میدهد. ازینرو نیز فیلم او را میتوان هم ضد
زن و هم طرفدار زن دید و هم میتوان به هر دو تفسیر خندید و به آنها شک
کرد.
نظم سمبولیک» فیلم «دجال»
لارس فون
تریر اما دو کار مهم انجام میدهد که به ما کمک میکند تا اندازهای به
درک و لمس « نظم سمبولیک» درون فیلم نزدیک شویم، بدون آنکه او را کامل
بشناسیم. برای درک این دو حالت بایستی به تفاوت میان هنر و علم در برخورد
به «ساحت رئال»، به « مطلوب مطلق» بنگریم.
هنر به زبان ژیژک در
واقع در پی « تعالیبخشی» و زیباسازی « چیز مطلق یا مطلوب مطلق» است. علم
میخواهد عنصر کابوسوار یا «مطلوب مطلق، مجهول و بیمارگونه» را از زندگی
انسانی جدا سازد و بهایش را با ایجاد «بمب اتم» رئال و کابوسوار
میپردازد. هنر اما در پی والاسازی «مطلوب مطلق» است و در واقع شیئی هنری
خویش را به لحظه حضور «مطلوب مطلق» والا، پرشور و در نهایت مجهول تبدیل
میسازد(8). ازینرو بهترین عکس هنری، فیلم یا قویترین شعر در واقع قادر
بوده است به بهترین وجهی به بیان این «مطلوب مطلق و مجهول» بپردازد. هنر
از نگاه لکان و به زبان دکتر موللی روشنگاهی است برای تجلی مطلوب مطلق.
اینجا بیان و تصویر این مطلوب مطلق، به جای اینکه مانند حالت یک انسان
افسرده و یا معتاد باعث داغانی او شود، به لحظه تلاقی والای درد و خوشی و
به وحدت اضداد تبدیل میشود. هنر به عرصه «مرگ آگاهی» تبدیل میشود. به
لحظهای که انسان میتواند زیبایی زندگی و عشق فانی بشری را لمس و بیان
کند و در آن به پیوند عشق مطلق و لحظه دست یابد. لحظهای که هنر در خویش
اضداد را پیوند میبخشد و به عصیان « تمکینآمیز» و به تسلیم مالامال از«
اعتراض» دست مییابد(9). هنر با والاسازی و زیباسازی «مطلوب مطلق» در
واقع از یک سو آشنازدایی میکند، غلطخوانی میکند و از سوی دیگر با این
آشنازدایی به آفرینش روایتی نو، واقعیتی نو از «مطلوب مطلق و مجهول» دست
مییابد.
در فیلم لارس فون تریر ما نماد برخورد علمی به « ساحت
رئال» و تلاش برای حذف او را در حالت خونسردانه و به ظاهر علمی مرد یا
روانشناس میبینیم و بهای این کار او در نهایت همان «قتل رئال و خشن» زن و
خلق حالتی نو از «ساحرهکشی» رئال است و بازگشت جاودانه هراسها و
دلهرههای مردانه او از زن، از جسم و از احساسات که در پایان فیلم نشان
داده میشود. در حالت زن فیلم ما با تبلوری از برخورد بیمارگونه و
نویروتیک یک معتاد یا افسرده در دیدار با «ساحت رئال» خویش روبرو میشویم.
ازینرو میبینیم که زن در پی وصال با مطلوب مطلق، خویش و زندگیش را داغان
میکند. این بخش از فیلم که در آن ما با دیدار مستقیم با ساحت رئال و
کابوس زندگی و برخوردهای دو فیگور روبروییم، در واقع چهار بخش میانی فیلم
را تشکیل میدهد که نامهای « عزا، درد، یاس و علائم مرگ» را دارند. در
تمامی این بخشها عملا موزیکی در فیلم حضور ندارد و دوربین مرتب از یکی به
سمت دیگری سوق داده میشود تا عمق این کابوس و بحران و دیدار با « ساحت
رئال و کابوسوار» بهتر لمس و حس شود.
اما در کنار برخورد مستقیم
با کابوس و بحران و به نمایش کشیدن خشونت جنسی و قتل ناشی از این دیدار در
فیلم، ما در قسمت اول و آخر فیلم که جداگانه به سان دو بخش «آغازین و
پایانی» نشان داده میشوند، شاهد یک «والاسازی» و تعالی سازی «مطلوب مطلق»
و ساحت رئال هستیم که توسط فیلم و کارگردان آن صورت میگیرد. بخش اول و
آخر فیلم در واقع به حالت سیاه و سفید و آهسته اجرا میشود تا حالت
دراماتیک اثر تشدید شود، اما عنصر مهم در واقع موزیک فیلم است. زیرا موزیک
فیلم که یک بخش از یک اپرای معروف است، در واقع لحظه هماغوشی دو همسر و
مرگ پسر و نیز انتهای فیلم و بازگشت مرد به شهر و دیدار با زنان بدون چهره
را، عاری از حالات خشونت و یا لذت جنسی محض و عاری از تمتع رئال میکند،
بلکه این حالات را به یک دیدار والا و هنری با «مطلوب مطلق»، با کابوس
زندگی، با تمتع و شورهای انسانی و با مرگ تبدیل میکند. اینجاست که در عین
حضور عمیق جسم و مرگ همزمان همه چیز روحمند و چندمعنایی میشود.همه چیز از
لحظه هماغوشی تا کودک یا ماشین لباسشویی دارای معانی چندلایه و متفاوت
میشوند و در عین حال مجهول و زیبا هستند.

اینجا
هماغوشی بیپروا و باصطلاح پورنوگرافی به یک فاصله میان خویش و بیننده دست
مییابد و رازگونه و چندمعنایی میشود. اینجا مرگ همزمان دردآور و زیبا
میشود و مجهولیت زندگی هراسناک نیست بلکه ترکیبی از هراس و کشش است.
پایان فیلم نیز بدینوسیله هم در خویش حالت یک شفای جدید را دارد و نوعی
آشتی با زندگی را بیان میکند؛ آهنگ اپرای آن در واقع از یک «شفای مسیحی»
و پایان درد عشاق خبر میدهد، اما همزمان با حضور زنان و علائم مرگ ما به
شکلی نو با حضور دوباره بحران و کابوس روبروییم. اینجا در واقع ما با حالت
افسردگی روبروییم که پس از یک دوره درد و یاس به آرامشی دست یافته است و
همزمان حضور طوفان و درد بعدی و دور بعدی افسردگی را حس میکند. تنها همه
این اضداد اینجا به وحدتی زیبا دست مییابند و ما به لمس هنری «مطلوب
مطلق» و تمتع پرشور بشری خویش دست مییابیم. به لمس هنری زندگی و جهان
بشری که همیشه نیمه تمام و ترکیبی از «شکوه و وحشت»، «زایش و ویرانی» است.
ازینرو
لارس فون تریر در واقع فیلمش را با یک تعالیبخشی و زیباسازی « کابوس
زندگی مجهول و پرشور» آغاز و به پایان میرساند. او با والاسازی و
تعالیبخشی عنصر مجهول و رئال زندگی به ما اجازه میدهد به چشماندازها و
تفسیرهای مختلف از آن دست یابیم و همزمان حس کنیم که همیشه تفسیری دیگر
ممکن است. تا درک و لمس کنیم که هر چه میپنداریم و خیال میکنیم که
هستیم، حتما جوانب متضاد آن را نیز در خود داریم و شاید آنچه هستیم دقیقا
روی دیگر آن چیزی است که خیال میکنیم نیستیم. همانطور که هر زن مهربانی
در خویش زن خشمگینی نیز به همراه دارد و مرد خونسرد در خویش قاتلی خشمگین
پنهان دارد و تحت تاثیر شرایط مختلف همه چیز امکان پذیر است. اینجاست که
هنر به تبلور «مرگ آگاهی» و لمس لذت فانی تبدیل میشود و لارس فون تریر در
ایجاد این بیان نو و والای هنری از «مطلوب مطلق» و از کابوس و وحشت نهفته
در زندگی سمبولیک بشری، در بیان کابوس و وحشت و حس مرگ نهفته در درون عشق
و اروتیسم بشری موفق بوده است. او همزمان با پایان فیلم نشان میدهد که
این دیدار با کابوس زندگی را پایانی نیست و ما مرتب با حضور و بازگشت
مداوم ناخودآگاهی و ساحت رئال زندگی خویش روبرو خواهیم بود.
موضوع
دیگر این است که در واقع لارس فون تریر با این فیلم به بیان خاصی از بحران
انسانی و به ویژه افسردگی انسانی و در نهایت افسردگی خویش دست مییابد و
نشان میدهد که چگونه افسردگی دارای یک حالت نیست و فقط یک بیماری نیست
بلکه یک امکان خلاق نیز هست. مطمئنا روانکاوی به هر انسانی میتواند کمک
کند که از بحرانهای زندگی خویش بگذرد و به بلوغی نو دست یابد. همانطور که
روانکاوی به هنرمندان میتواند کمک کند که بلوکادها و بحرانهای هنری و
شخصی خویش را بهتر بفهمند و درک کنند، اما روانکاوی هیچگاه نمیتواند راز
خلاقیت بشری و هنرمند را بشناسد. به قول فروید در مقاله «داستایوسکی و قتل
پدر» روانکاوی بایستی سلاح خویش را در برابر خلاقیت هنرمند و به ویژه شعر
بر زمین بگذارد و ناتوانی خویش در درک عمیق خلاقیت را قبول کند. روانکاوی
حتی میتواند برای خلاقیت یک هنرمند صدمهآفرین باشد، اگر که روانکاو و
هنرمند متوجه این محدودیت نباشند و ارزش مجهولیت نهفته در زندگی و بحران
انسانی خویش و در روند خلاقیت هنری را درک نکنند. لارس فان تریر در
مصاحبهای به نمونههایی از این خطا نزد هنرمندان دیگر اشاره میکند(10).
در
این راستا باید دید که لارس فون تریر با فیلم «دجال» و با تبدیل افسردگی
خویش به یک خلاقیت نو همزمان نشان میدهد که چگونه هر حالت انسانی چندلایه
است و چرا هیچگاه معنای نهایی هیچ حالت انسانی قابل بیان نیست و مرتب
میتوان به اشکال و حالات جدیدی از حس و بیان افسردگی و بحران بشری دست
یافت.
ازین رو «دجال» او یک خنده خلاق به تلاشی است که بخواهد
واقعا باور کند قادر به درک نهایی و علمی بحرانهای بشری و تمناهای بشری
است. «دجال» او هم بهترین بیان نگاه روانکاوی و هم یک «آنتیفروید» است.
«دجال» او به زبان روباه و یا زن میگوید که «فروید مرده است، خدا مرده
است». اکنون ما به زبان نیچه وارد کویر زندگی شدهایم و حال باید تصمیم
بگیریم که آیا اسیر این کویر و هیچی و کینتوزی به خویش و یا به دیگری
شویم و یا به « نیمروز» بزرگ انسانی دست یابیم و خالق جهانهای زمینی، نو
و همیشه فانی بشری باشیم. اما دقیقا عدم ورود بهتر به درون این کویر و
عبور از آن تنها مشکلی است که فیلم لارس فون تریر دارد. ضعفی که هم در
محتوا و هم در ساخت فیلم تاثیر میگذارد. او و فیلمش به حالتی وارد
نمیشود که نیچه در «چنین گفت زرتشت» بیان میکند و آن این است که تنها
کسی که در درون خویش هرج و مرجی دارد، میتواند ستارهای رقصان بیافریند.
ضعف نهایی فیلم « دجال»
مشکل
اصلی فیلم «دجال» از لارس فون تریر در واقع همان چیزی است که مشکل مفهوم
«ساحت رئال» لکان نیز هست. در فیلم لارس فون تریر در نهایت ما با یک
«تکرار دائمی» اسطوره در تاریخ و تاریخ در اسطوره روبروییم. «تکرار» خصلت
انسان گرفتار در حالت «تمتع رئال» نیز هست. ازینرو انسان وسواسی، معتاد
یا افسرده تحت تاثیر این تکرار محکوم به حالات فرسایشی و در نهایت مرگ و
پریشانی است. اما آیا اصولا تکرار ممکن است؟ آیا تکرار یک حالت به معنای
ناتوانی از لمس این حالت به شیوهای نو نیست؟. اینجاست که بایستی به سراغ
دلوز برویم. زیرا برای دلوز در واقع «ساحت رئال» نه یک ساحت مجهول،
کابوسوار و تکرارشونده، بلکه در واقع یک « واقعیت ویرتوائل نو»، یک امکان
و سناریوی نو از جسم و زندگی است که اکنون میخواهد به واقعیت تبدیل شود،
«اکتوئل شود»(10). او میخواهد واقعیت و سناریوی کهن را میشکند، پس ابتدا
کابوس ایجاد میکند و به حالت کابوس در سناریوی کهن ظاهر میشود، «حیوان
میشود»، به خودآزاری و دیگرآزاری در سناریوی کهن ظاهر میشود تا از درون
سناریو و روایت کهن فرار کند و به سناریو و جهان جدید خویش وارد شود و
جسمی نو، بازیایی نو، روایتی نو بیافریند.
ازینرو
در نگاه دلوز تکرار ممکن نیست و آنجا که تکرار پیش میآید در واقع شخص و
نگاهش اسیر یک روایت کهن و هیرارشی جسمی کهن است که مانع تحول و ایجاد
سناریو و تحول نو میشود. فیگورهای فیلم لارس فان تریر نیز از جهاتی اسیر
جهان و متافیزیک دوآلیستی انسان مدرن، با جنگ و تناقض میان جسم و روح،
اسطوره و تاریخ، سرنوشت/تصادف، زن و مرد هستند. لارس فان تریر با نشان
دادن کابوس و مجهولیت زندگی در واقع شکست این دوآلیسم و متافیزیک جهان
مدرن را نشان میدهد. حتی تا حدودی نشان میدهد چگونه این تناقضات و حالات
با هم در پیوندند و همدیگر را بازتولید میکنند، اما او بیشتر وارد ساحت
رئال و کابوسوار خویش نمیشود تا شاید متوجه جهان ورای آن شود که شروع
بازی نو و خنده نو است. او در مرز جهان انسان مدرن میماند و خیال میکند
که این «تکرار مجهول» مرز نهایی انسان است، در حالی که او مرز ورود به
عرصه نو و به زبان دلوز «ریزوموار» جسم هزارگستره و بازیگران خندان است.
ورود به «هیچی» و گذار از «دل آزردگی» لمس هیچی و پوچی نهایی زندگی،
پیششرط ورود به جهان بازی زمینی و مرتب متفاوت انسان فانی، خندان و
پارادکس است. او پی نمیبرد که هر تکراری در واقع یک «واقعیت نو» است که
به خویش وفادار نمیماند و جلوتر نمیرود بلکه به خویش از نگاه روایت
عمومی مینگرد.
زلف بر باد و گیس، دو تا از مشهور ترین و شاید محبوب ترین کارهای نامجو هستند. این دو عنوان من را به فکر جایی که اولا “زلف” در کلام کارهای نامجو دارد انداخت و بعد به طرف بار غنایی و اروتیک کلام او هدایت کرد.عنصر زلف یا مترادف های گوناگونش، مو – گیس- طره، در اغلب کارهای او حضور دارد، چه کلامش را خودش سروده باشد و چه از شاعری دیگر وام گرفته باشد: طره را تاب مده تا ندهی بر بادم ، در “زلف بر باد”یک روز دلم چون گیس آشفته و ریساریس در ” گیس” حتی اگر بار غنایی نداشته باشد، گویی این واژه در ناخودآگاه شاعر یکی از پر کاربرد ترین واژه هاست: آقا به مویی بندی، در “عقاید نو کانتی”یک موی دیگه ات سفید شد ای مرد بی اساس، در “جبر جغرافیایی” شاید با توجه به شرایط سیاسی و اجتماعی ایران بعد از انقلاب و اجباری بودن حجاب و مبارزه بی وقفه زنان جوان برای تغییر دادن حدود روسری و نشان دادن حتی شده چند تار مو از یک طرف، و محرومیت و محدودیت های حتی بصری جوانان -مذکر- در نظربازی از طرف دیگر، عامل مو به معنای زلف در تخیل بخصوص جوانان نقشی کلیدی پیدا کرده است. برای نسل نامجو، روسری یکی از عناصری است که می تواند بار نمادین، شاعرانه و حتی غنایی بیابد. وقتی نظربازی و عاشقی به لاجرم در فضاهای عمومی قوام می یابد، روسری همیشه مانع اولیه و نمادین در دریافت روی کامل معشوق است. رو با حذف زلف. اینجاست که تخیل عاشق می تواند از “گیس” معشوق “حبل المتین” بسازد و تمام شور عاشقانه اش را به آن بیاویزد. ” گیس” در واقع اروتیک ترین کار نامجوست ﴿تا امروز﴾. تمام عناصری که هویت اروتیک و غنایی یک شعر را تضمین می کنند در کلام این قطعه حضور دارند: یک روز به شیدایی بر زلف تو آویزم …یک روزکه باشم مست لا یعقل و ترد و سست … تصویری که راوی از خود و از معشوق ارائه می دهد روشن است. معشوق مو بلند و عاشق آشفته شیدای مست لایعقل شکننده از عشق. با این تصویر عاشق پیش بینی می کند یا آرزو می کند که: یک روز ارس گردم اطراف تو را گردمکَشتی شوم جاریاز خاک برآرم توبر آب نشانم تودور از همه بیزاریدریای خزر گردم خواهی تو اگر جونم روزی تبدیل به رودی خروشان می شود و معشوق را فرا می گیرد. کنایه اروتیک آب و ارس و دریای خزر برای عاشق که به قرینه معنوی می دانیم که جنس مذکر است و نماد کشتی و کنایه جاری شدن آن، تاکید های زیبا و ظریفی هستند بر جنبه غنایی تصویرهای ساخته شده.
تکرارهای دو پهلوی “خواهی تو اگر جونم”. تاکید دیگری است بر مدرنیته ی این اروتیسم. از یک طرف “خواهی تو اگر جونم”تکرار همان تمنای سنتی عاشقانه است که از حافظ ﴿” از تو به یک اشاره از من به سر دودیدن” ﴾ تا داریوش ﴿” اگه چشمات بگن آره هیچکدوم کاری نداره
