حق پوشیدن نقاب و "مینی ژوپ" یکی است

http://cache.kotaku.com/assets/resources/2007/12/nomoreminiskirt.jpg

"جمال البنا" فرزند "حسن البنا" که از روشنفکران دینی مصر به شمار می رود و همواره اظهاراتی علیه حجاب اسلامی داشته است، در جدیدترین اظهارات تعجب برانگیز خود اعلام کرد که اگر پوشیدن نقاب برای زنان یک آزادی شخصی و دینی به شمار می رود، پس اگر زن مسلمانی بخواهد "مینی جوپ" بپوشند نیز آزاد است و کسی حق اعتراض ندارد.

به گزارش شیعه آنلاین، "جمال البنا" که این اظهارات را در پی حادثه خلع نقاب کردن یک دانش آموز توسط "محمد سید طنطاوی" رئیس دانشگاه الأزهر، بیان می کرد، افزود: به نظر بنده هر دختر یا زنی حق دارد اگر دوست دارد در خیابان یا هر جای دیگر حجاب یا نقاب بپوشد، اما اگر می خواهد وارد دانشگاه یا جایی مخصوص شود، باید تابع قوانین آنجا باشد.


شایان ذکر است 13 وکیل پایه یک دادگستری مصر از طرف جنبش اخوان المسلمین به همراه "رحاب جمیل المرزوق" دانش آموزی که توسط "طنطاوی" خلع نقاب شد، در پی آن رفتار شنیع رئیس دانشگاه الأزهر، علیه وی شکایت کرده اند. این شکایت کنندگان خواستار لغو قانون منع استفاده از نقاب در دانشگاه ها که به دستور "طنطاوی" صادر شد، شدند زیرا با صدور و تصویب نهایی این قانون این دانش آموز و دیگر دانش آموزان الأزهر دیگر حق پوشیدن نقاب در فضای دانشگاه را نخواهند داشت.

از سوی دیگر "احمد سایح" استاد رشته اصول دین در دانشگاه الأزهر مصر طی اظهاراتی افراطی تر، نه تنها مخالفت شدید خود با نقاب را اعلام کرده بلکه اساس حجاب را نیز زیر سوال برد و گفت: کلمه حجاب، کلمه ای نادرست است و اصلا در اسلام وجود ندارد! حجاب و لباس اسلامی همان است که فقط زن را بپوشاند، اما پوشاندن موی سر جزو آن نیست.

وی در ادامه افزود: منظور از کلمه "جیبوهن" که در آیه کریمه "ولیضربن بخمرهن على جیبوهن" آمده، موی زن نیست بلکه منظور "گردن" زن است، یعنی فقط پوشاندن گردن مهم و واجب است! از همین رو بنده حمله برخی افراد به "محمد سید طنطاوی"‌ به خاطر سخنان اخیرش در مورد "نقاب" را مورد انتقاد قرار می‌دهم زیرا بر اساس آیات قرآن کریم، سخن رئیس دانشگاه الأزهر درست بوده است.

"احمد سایح" در ادامه اظهارات خود گفت: به نظر بنده "نقاب" یک عادت جاهلی است! که توسط افراط گرایان ساخته شده است. "طنطاوی" هم با این کار خود می‌خواهد با تلاش سلفی ها برای افراطی کردن جامعه مقابله کند زیرا اندیشه سلفی مانند وباء به جان مردم می افتد.

این استاد دانشگاه الأزهر در ادامه طی اظهاراتی عجیب افزود: شنیدم که طی چند روز اخیر با مطرح شدن قانون منع نقاب در دانشگاه ها، برخی افراد باز هم موضوع ممنوعیت حجاب در فرانسه را به میان کشیده اند. بنده هم اگر رئیس فرانسه بودم، حجاب را در این کشور ممنوع اعلام می کردم زیرا کشورهای اروپایی به آن درجه بالا رسیده اند که مرد و زن را یک مخلوق می دانند از همین رو حجاب را ممنوع اعلام کرده اند! و اصلا نیاز به آن نیست!


قدرت و شهوت


 


ضرب‌المثل ایرانی «طرف‌ تا شلوارش دو تا شد، زن دیگری می‌گیرد» متأثر از پارادایم مرد برتری در جامعه سنتی ایران است که براساس آن مردان همیشه فراتر بوده‌اند و فروتری از آن زنان بوده است. قوانین نوشته و نانوشته متأثر از این پارادیم مردانه، راقم وضعیتی اجتماعی، سیاسی و اقتصادی هستند که در آن مردان انتخاب کننده و زنان انتخاب شونده هستند. به همین دلیل، مردان حق انتخاب بیشتری نیز دارند و مجازند زن‌های بیشتری به عقد و نکاح خود درآورند. در جوامع مدرن، قدرت اقتصادی به قدرت سیاسی می‌انجامد اما در ایران این وضعیت برعکس است و قدرت سیاسی به قدرت اقتصادی می‌انجامد. قدرت سیاسی نیز در ایران به واسطه‌ی توسعه نیافتگیِ در وضعیت مرید / مرادی است و مردان می‌توانند با بهره‌وری از شرایط غیر دموکراتیک به قدرت برسند. تعامل «عرف / قانون»و (جامعه / حاکمیت) مشروعیت بخشی به یکدیگر سبب می‌شود قدرت و زن هر دو ابژه‌ی مردان شوند. برهمین اساس می‌بینیم که در ایران همان‌گونه که مردان توانایی گرفتن چند زن را دارند همچنین می‌توانند چندین پست حساس و رده بالای کشوری را به نکاح خود درآورند. همان‌طور که چند زنه بودن مردان مورد انتقاد قرار نمی‌گیرد و‌آنان به محض دو تا شدن شلوار می‌‌توانند زن دیگری بگیرند، قدرت نیز برای مردان همین وضعیت را دارد. از سوی دیگر حاکمیت و مدیریت برای مردان همانند زنانشان می باشد و به همین دلیل نقد حاکمیت مثل فحش ناموسی است و پاسخگویی به آن تنها با دعوا و مرافعه است یا حبس و شکنجه. تصرف حاکمیت نیز همچو تجاوز به ناموس مستحق مرگ است و لاغیر.
اما این دو (زن و حاکمیت) برای مرد در پارادایم قدرت ایران، همان‌قدر مایه کامیابی است که می‌تواند ناکامی آفریند
حتماً تا به حال از اخبار رسوایی‌های جنسی‌ اهالی قدرت در رسانه‌ها بسیار شنیده‌اید. همچنین، احتمالاً از افرادی شنیده‌اید که به واسطه‌ی پست مدیریت خود در سازمان یا ادارات رسمی و یا به واسطه‌ی برجسته شدن در کار فرهنگی و هنری و یا رسانه‌ای خود درگیر روابط عاشقانه و یا دچار رابطه‌ی جنسی خارج از خانواده شده‌اند؛ چه انگیزه و علتی این مدیران و یا اهالی فرهنگ، هنر و رسانه را به این روابط می‌کشاند؟ علت اصلی این انگیزه‌ها چیست؟ این یادداشت کوتاه هرمنوتیکی تلاش می‌کند از منظر روانکاوی به این مقوله فراگیر در عرصه‌ی قدرت به ویژه سیاست بپردازد:
شیفتگان قدرت، انسان‌هایی دارای غریزه جنسی زیاد و باشهوت فراوانند که شهوت خود را تصعید (تغییر مسیر اهداف غریزی) داده و آن را مصرف اقتدار خویش می‌کنند.
«فروید»، پدر روانکاوی، غریزه جنسی را غریزه زندگی یا «لیبیدو»نامید و آن را محرک اصلی کلیه رفتارهای آدمی دانست. از منظر روانکاوانه، «لیبیدو»در صورتی که بتواند با عشق همراه شود و پشت سر علائق فرد قرار گیرد و همچنین شخص بتواند انرژی آن را به درستی مصرف نموده و متمدنانه نماید به غریزه زندگی منتهی شده و متأثر از آن خانواده و جامعه در آرامش و امنیت به سر می‌برند. در اصل، «فرد زمانی به بیشترین میزان والایش (تصعید) دست می یابد که قادر باشد کسب لذت از منابع کارروانی و فکری را به قدر کافی افزایش دهد»(1) شهروندان نظام‌های دمکراتیک و لیبرال از این منظر دارای امنیت و آرامش اجتماعی مثبت و فراوانند و بر همین اساس، شاخص امید در این گونه جوامع در سطح بالایی قرار می‌گیرد. از سوی دیگر، در صورتی که لیبیدو (غریزه ‌زندگی) به صورت مستمر و مکرر سرکوب شود و راه‌های تصعید نیز فراروی افراد جامعه قرار نگیرد، در نتیجه «لیبیدو»به سوی غریزه مرگ تغییر مسیر داده و در نهایت جامعه مستأصل شده و افراد دارای رویکردی ضد اجتماعی می‌شوند. همچنین متأثر از این وضعیت، خانواده و جامعه شرایطی ناامن پیدا کرده و اضطراب، فرد و اجتماع را فرا می‌گیرد. هنرمندان نیز همانند سیاستمداران با خلق آثار هنری توانایی تصعید (ولایش) دارند. به همین دلیل فعالان هنری، در اکثر جوامع از آرامش بیشتری نسبت به دیگران برخوردارند. اما اگر فعالیت هنری نیز با سانسور، ممیزی و محدودیت روبرو شود، هنرمندان نیز در ادامه در والایش (تصعید) لیبیدوی خود ناتوان شده و در نتیجه آنان نیز چه بسا با وضعیت روحی و روانی بدتر از دیگر اقشار جامعه مواجه شوند. همان‌طور که در ابتدای مقاله یادآور شد سیاستمداران با انباشت لیبیدوی فراوانی روبرو هستند و کسب قدرت مهم‌ترین راهکار رهایی آنان از این فشار است. این افراد در جوامع باز با فعالیت مدام و آزاد در احزاب و کسب مشروع و دموکراتیک قدرت می‌توانند به تصعید بپردازند ولی برای آنان نیز به ندرت رسوایی‌های جنسی رخ می‌دهد. مونیکاگیت (رابطه‌ی «بیل کلینتون»رییس‌جمهور آمریکا با «مونیکا لوینسکی»منشی خود) و یا رابطه‌ی «پل وولفوویتز»رییس‌ بانک جهانی دولت بوش با یکی از کارمندان خود که به اخراج وی انجامید و... از این نمونه‌های مشهور است. قدرت همانقدر که دولتمردان را آرامش می‌دهد به اغوای آنان نیز می‌پردازد. در اصل، سیاسیون به ویژه سیاسیون کامیاب از قدرت در برابر زنان کم می‌آورند و زنان اغواگر به خوبی می‌توانند در کارزار سیاست از این منظر بهره برده و حتی به قدرت برسند و یا این‌که مورد استفاده رقیب سیاسی قرار گرفته و دولتمرد کامیاب را بر زمین زده و ناکام نمایند. این موضوع چشم اسفندیار و یا پاشنه آشیل سیاستمداران است و به همین علت سازمان های امنیتی و اطلاعاتی به این موضوع توجه ویژه ای دارند.
در واقع، «بخش عظیمی از آن‌چه مردان در راه نیل به اهداف فرهنگی [سیاسی] صرف می‌کنند، از زنان و حیات جنسی بدست می‌آورند»(2) در فیلم سینمایی خسارت (Damage) محصول 1994 این موضوع مورد مداقه قرار گرفته است. "لویی‌مال" کارگردان برجسته فرانسوی در این فیلم به رابطه یک سیاست‌مدار بلند پایه (جرمی آیرونز) با زن جوانی (ژولیت بینوش) که قرار است با پسرش ازدواج نماید می‌پردازد. در پایان این فیلم پسر سیاستمدار به طور اتفاقی به رابطه‌ی پدرش با نامزد خود پی برده و از ارتفاع سقوط کرده و می‌میرد همچنین در اکثر فیلم های سینمایی که به سلاطین و شاهان قدیم پرداخته می شود حرامسراها و وضعیت لهو و لعب آنان با زن های متعدد به تصویر کشیده می شود....
در نظام‌های سیاسی بسته این قضیه‌ به گونه‌ی دیگر و البته فراگیرتر رخ می‌دهد. در این گونه جوامع، به واسطه‌ی وضعیت غیر دموکراتیک کسب قدرت، افراد در زمان کامیابی و همچنین ناکامی، درگیر این مقوله می شوند.
شیفتگان قدرت و سیاستمداران در این جوامع به واسطه‌ ناتوانی در تصعید لیبیدوی خود شدیداً دچار لغزش‌های اخلاقی شده و همین موضوع به پاشنه آشیل و نقطه ضعف کار سیاسی آنها تبدیل می‌شود. هربرت مارکوزه، هوشمندانه به این مهم اشاره کرد که: «اروس (غریزه زندگی) نظارت نیافته و افسار گسیخته همان اندازه شوم و مصیبت‌وار است که همتای مرگبارش یعنی غریزه مرگ»تاریخ ایران آکنده از موارد متعددی از عشق و خیانت و جنایت شاهان و سلاطین ایران است و در ادبیات ایران نیز حکایت «شیخ صنعان»نمونه ی برجسته ی این موضوع است. البته این موضوع در عصر حاضر فراتر از عشق ها و خیانت هاست که رفتارهای سادسیتی و مازوخیستی شدیداً در گزارش های روزانه اجتماعی در رسانه ها به چشم می خورد. همچنین بلوتوث های غیر اخلاقی فراوانی متأثر از این وضعیت فراگیر به آسیب رسانی به روح جامعه مشغول است برای مثال اخبار مربوط به دستگیری فرمانده نیروی انتظامی تهران و قضیه‌ی دانشگاه زنجان یا برخی دیگر از مسئولان در همین چارچوب معنا می‌پذیرد. نیروهای سیاسی شکست خورده در انتخابات نیز در زمان دوری از قدرت به این مسائل و مشکلات بیشتر دچار شده و خانواده آنها دچار عدم امنیت و یا از هم پاشیدگی می‌شود. در فیلم ایرانی «دنیا»با بازی «محمد‌رضا شریفی‌نیا»و «هدیه تهرانی»این موضوع به صورت کمدی و طنز اجتماعی مورد مداقه قرار گرفته و نشان می‌دهد که چگونه یک زن با اغواگری، مردی را بازیچه قرار می‌دهد و لیبدوی مرد، او را به چه کارهای طنزی می‌کشاند. همچنین فیلم ایرانی «شوکران»نیز به همین موضوع می‌پردازد. در شوکران مردی متأهل و جاه‌طلب به صورت مخفیانه با زنی دیگر رابطه برقرار کرده و او را صیغه خود می‌کند اما ارتقای پست دولتی مرد در نهایت کاری می‌کند که او قصد جدایی از زن را دارد و... «مارکوزه»به خوبی اشاره کرده که: «بدان‌گونه که فروید، شهوت را به عنوان غریزه زندگی، سازنده و ویران کننده [تعبیر کرده] است، غریزه آزادی نیز به نسبت والایی و یا پستی آن، همین حالت را دارد. غریزه آزادی متمایل به پستی، از خواهش‌های سیاسی و اجتماعی سرچشمه می‌گیرد و آن عبارت است از خواستن شکلی از زندگی، که بلندپروازی به خدمت شهوت درآید و نقش سازندگی جهان بی‌خاصیت و بی‌جنب و جوش را بر عهده گیرد. مرکزیت یافتن نیروی شهوتِ آدمی در حس تناسلی، این نیرو را از بر شدن به سوی قلمروهای دیگر و نگرش محیط پیرامون، باز می‌دارد و به فرد فرصت نمی‌دهد که در مسیر انقلاب و شکل بخشیدن به زندگانی گام بردارد»(3)
منابع:
1ـ فروید، زیگموند، ناخوشایندی‌های فرهنگ، امید مهرگان، تهران، گام نو، چاپ اول 1382، ص 36
2ـ همان ص 65
3ـ شادرو، محمدرضا، رویکرد انتقادی در جامعه‌شناسی ادبیات، تهران، چاپ اول 1386، ص

تعریف اروتیسیسم (eroticism)

 برخی تصور می کنند تعریف اروتیسیسم سخت است. از این رو که تصورات درباره آنچه اروتیک خوانده می شود چند پهلو و متغیر است. مثلا آلت جنسی زنانه ای که پیتر بل روبنز (peter paul Rubens) نقاشی کرد می توان اروتیک یا پرنوگرافیک (Pornographic) خواند.روبنز این نقاشی را در قرن 17 برای یک مشتری خصوصی کشیده بود. به همین ترتیب در انگلستان و ایالات متحده دی. اچ. لارنس (D.H.Lawrens) رمانی با نام «عاشق خانم کاترلیس» (lady Chatterley"s lover) نوشت که رمانی هرزه و مبتذل تشخیص داده شد و تا سی سال بعد در بسیاری از کشورها اجازه انتشار نیافت. اما اکنون این رمان به عنوان یکی از متون ادبی معیار در بسیاری از حوزه ها شناخته می شود. همچنین به معنایی دیگر، یک آلت مردانه در آفریقا می تواند به عنوان سمبلی سنتی از قدرت و توان جنسی مردانه تلقی شده و اروتیک تصور نشود.

در عین حال نکته ای که باید به آن توجه داشت تمایزی است که میان هنر اروتیک و پرنوگرافی قایل می شود، و پرنوگرافی را به عنوان تصویرگر صحنه های هم خوابگی  به منظور برانگیختن میل جنسی، از هنر اروتیک که معنایی ورای آنچه به تصویر آن می پردازد مراد می کند جدا می سازد. در حالی که از نظر معنایی تمایز واقعی میان این دو وجود ندارد. این تمایز را چنانچه بخواهیم از منظری طنزآمیز خلاصه کنیم چنین خواهد شد: « آنچه من می پسندم اروتیک است و آنچه تو می پسندی پرنوگرافی است.»

  هنر اروتیک در عهد باستان

از میان قدیمی ترین مثال های زنده هنری می توان به نقاشی های غارهای دیرینه سنگی و پیکره های ساخته شده در این عصر اشاره کرد. در بین تصاویر معروف تر حیوانات و صحنه های شکار، تصاویری از آلات تناسلی انسان ها یافت شده است که تصور می رود نمادهای باروری (fertility symbols) بوده باشند. به عنوان مثال در یک غار اخیرا کشف شده هنری در گرس ول کراگس (Greswell Crags) در انگلستان که بیش از 12 هزار سال قدمت دارد گونه های تصنعی از آلت های زنانه یافت شده است که به نظر می رسد نمادین بوده باشند، و ما دلیلی در دست نداریم که فکر کنیم این گونه ها برای تحریک جنسی ساخته شده باشند. آنها بیشتر شبیه به اشیایی هستند که در آیین های دینی به کار برده می شوند.

اخیرترین تصاویر هرزه از رفتار جنسی مربوط به ظروف سفالی یونان باستان است. برخی از آنها به خاطر اینکه حاوی اخیرترین نقاشی های مربوط به سکس هم جنس خواهانه اند، بسیار مشهور شده اند. 

_هنر اروتیک در عصر مدرن

با آغار عصر رنسانس، در اروپا، سنت خلق آثار اروتیک نیز به عنوان یکی از ابزارهای سرگرمی و تفریح طبقه اشراف پدید آمد. در سال 1601 کاراواجیو (Caravaggio) نقاشی «پیروزی عشق» (Love Triumphant) را برای کلکسیون مارکیوس وینسترو گیوستینیانی  (Marquis Vincenzo Giustiniani) کشید. این کلکسیونر، به طوری که گفته می شود این نقاشی را در پشت یک پرده پنهان کرده بود و آن را، به عنوان بزرگداشت بی شرمانه لواط ، به دوستانش نشان می داد. سنت خلق آثار اروتیک توسط دیگر نقاشان مدرن، فراگونارو، کوربت، میلت، بالتوس، پیکاسو، دگاس، تولوس، لاترس، اگون شیل و ... ادامه پیدا کرد. این هنرمندان کسانی بودند که به خاطر خلق چنین آثاری زمان طولانی ای را در زندان سپری کردند. بسیاری از آثار آنها، توسط حکومت های خودکامه نابود شد.

با این وجود، اروپایی ها رفته رفته در برابر هنرمندان بزرگ شرق، اهمیت خود را از دست دادند، و نگاه جزم اندیشانه مسیحیت در این به حاشیه روی تاثیر مستقیم داشت. در شرق، در کشورهایی همچون ژاپن، چین، ایران و ... تعداد فراوانی از آثار هنری پدید آمد که قدرت جنسی انسان را می ستود. آثاری که تصویرگر عشق میان مردان و زنان و در عین حال در میان هم جنس خواهان بود. در ژاپن هنر اروتیک  بزرگ ترین شکوفایی اش را در میان نسخه هایی که از باسمه چوبی ساخته شده بود پیدا کرد. این سبک اکنون به عنوان سبک «شونکا» (shunga) شناخته می شود، که در این سبک اساتید بزرگی همچون هارونوبو، اوتامارو و ... برخی از بهترین آثار خود را خلق کردند. در سنت چینی هنر اروتیک نیز طومارهای دستی فراوانی پدید آمد که بسیار هم عامه پسند (popular) بودند. بسیاری از این تصاویر قدمتشان به عصر «یوآن» (1367_ 1280 ) می رسد. متاسفانه آثار کمی در جریان تجدید نظر طلبی مائو زدونگ باقی ماند.

_ فلسفه جنسیت

از جمله موضوعات متنوعی که در فلسفه جنسیت مورد مطالعه قرار می گیرد می توان به تولید مثل، پیشگیری از حاملگی، تجرد، ازدواج، سکس ناخواسته (casual sex)، فحشاء ، فاحشگی، هم جنس گرایی، استمناء ، اغوا (Seduction) ، تجاوز، آزار جنسی، دگرآزاری، خودآزاری، پرنوگرافی، سکس با حیوانات، و میل جنسی به کودکان اشاره کرد. نکته مشترک این موارد چیست؟ همه آنها به اشکال گوناگون به قلمرو پهناور سکسوالیته انسان مربوطند. آنها از یک سو به امیال و اعمالی مرتبط اند که به نحوی متضمن میل یا ارضاء می باشند، و از سوی دیگر به آن دسته از امیال انسانی مربوط می شوند که متضمن خلق یک انسان جدید است.

فلسفه جنسیت این موضوعات را هم به صورت مفهومی و هم به صورت هنجاری (normativ) مطالعه می کند. تحلیل مفهومی در فلسفه جنسیت به منظور تبیین و روشن سازی ایده های بنیادی میل و عمل جنسی به کار گرفته می شود. تحلیل مفهومی همچنین کوششی است برای دستیابی به یک تعریف قانع کننده از معنای زنا، فحشاء، تجاوز جنسی، پرنوگرافی و... . تحلیل مفهومی ( مثلا این مورد که آن ویژگی های متمایز کننده ای که یک میل را، میل جنسی می سازد چیست؟  و یا اینکه در چه جاهایی اغوای جنسی از تجاوز عاری از خشونت (nonviolent rape) متمایز می شود؟ ) اغلب مشکل و پیچیده به نظر می آید، اما در نهایت پاسخ خای غیر مترقبه و غافل گیر کننده ای را به همراه دارد.

فلسفه هنجاری جنسیت درباره اعتبار عمل جنسی و میل جنسی و همچنین از اعتبار صور گوناگونی که آنها به خود می گیرند پرسش می کند. بنابراین فلسفه جنسیت با پرسش های اخلاق جنسی سر و کار داشته و از همین رو شاخه بزرگی از اخلاق کاربردی (applied ethics) را بنا می نهد. فلسفه هنجاری جنسیت، آنچه که سکسوالیته برای خوب و ارزشمند ساختن زندگی در اختیار می نهد را مطالعه کرده و تلاش می کند تا آنچه را تجویزهای  اخلاقی ما درباره نحوه کنش جنسی ما معین می سازند ریشه یابی کند.

_ متافیزیک جنسیت

ارزیابی اخلاقی ما از عمل جنسی برخاسته از نگاهی است که ما از ماهیت سائقه جنسی (srxual impulse)، یا میل جنسی در حیات انسانی داریم. از این زاویه یک تقسیم عمیق وجود دارد میان آن فلاسفه ای که ما می توانیم آنها را خوش بینان متافیزیک جنسی، و آنهایی که می توانیم بدبینان متافیزیک جنسی بنامیم.

بدبینان در فلسفه جنسیت، مثل سنت اگوستین، امانوئل کانت، و گاهی زیگموند فروید بر این باورند که سائقه یا عمل جنسی در هستی خود چیزی اگر نگوییم ضروری، دست کم همیشگی است، اما با این حال در شان و مقام انسان نیست. آنها ماهیت و نتایج جنسیت را در مغایرت با بسیاری از معانی و اهداف متعالی و رفیع انسانی می دانند، و از اینکه قدرت و خواست سائقه جنسی بای حیات مدنی خطرناک و مضر شود واهمه دارند. آنها در جنسیت تهدیدی را نه تنها برای روابط حقیقی انسان، بلکه برای رفتار اخلاقی می بینند، و از این رو آن را خطری برای کل انسانیت می دانند.

در سوی دیگر این تقسیم بندی، خوش بینان متافیزیک جنسی قرار دارند. کسانی همچون افلاطون _ در برخی آثارش_، فروید در برخی مواقع، برتراند راسل، و بسیاری از فلاسفه معاصر هیچ چیز زننده و نامطبوعی را در سائقه جنسی نمی بینند. آنها جنسیت در انسان را تنها به عنوان یکی دیگر از جنبه های هستی او می دانند که بی خطر و همچنین تاثیر گذار است. آنها بر این باورند که جنسیت تا اندازه زیادی تحول برانگیز است و موجب رشد و تکامل ما می شود. جنسیت چنانچه با گرایش عقلانی همراه شود سعادت و خوشی (well being) ما را به همراه خواهد داشت. آنها بیش از آنکه از قدرت یک سائقه جنسی بترسند

آن را تحسین می کنند که ما را به سوی صور گوناگون شادمانی هدایت می کند.

_ سکس چونان یک پدیدار

آن چیست که سکس می نامیمش؟ آیا سکس آن عملی است که منجر به انزال می شود؟ یا حضور و غلیان آن حسی  که در جریان معاشقه در ما پدید می آید معیار سکس است؟ نقش اندام های جنسی در سکس چیست؟ آیا سکس همواره معطوف به تن است؟ بدن، به مثابه یک پدیدار با سکس چه نسبتی دارد؟

فرد، به عنوان موجودی صاحب تن، امکان سکس را محقق می سازد. نسبت فرد با دیگری (the Other)، تنها به واسطه هستی آن دو، یا بدن داشتن آن دو ممکن است. فرد تنها از آن رو می تواند از دیگری لذت برد که قادر است او را در مقام یک تن، ببیند و لمس کند. لمس تن عرصه ای است که سکس، چونان یک پدیدار در آن امکان وقوع می یابد. تن، میانجی رخداد سکس است.

سکس ارتباط بی واسطه اندام هاست. اندام ها میل به جذب یکدیگر می کنند و در هم فرو می روند. آلی تناسلی جایگاهی است که «میل به جذب» در شدید ترین شکل خود را نشان می دهد. حرکت رفت و برگشت آلت مردانه در واژن، در حکم خواست بی انتهایی به فرورفتن، غرق شدن، و سرانجام یکی شدن و اینهمانی (identity) است. این شکل از طلبید به خود، یا «مال خود کردن» همچنین می تواند به عنوان یک «دیگر – شیء انگاری» فهم شود. اما ویژگی تملک محور سکس در درون خود واجد معنایی ایجابی (positiv) نیز هست. خصلت وجدآمیز سکس، آن طور که از معنای «وجد» (Ecstasis) نیز برمی آید، گونه ای «برون جستن» (ex-sistenc) است و این یعنی از خود بیرون رفتن. فرد در سکس، در جریان وحدت اینهمانی خود و دیگری، از خودش به دیگری بیرون می جهد. به این ترتیب سکس علاوه بر خصلت زیست شناختی، واجد خصلتی هستی شناختی (Ontologic) نیز می شود و در آن بخشی از تمامیت و شمول هستی فرد به جلوه در می آید. به این معنا، سکس حرکت هستی فرد به سوی وحدت با هستی دیگری است. اوج جریان سکس، یا آن لحظه پیش از انزال، در حکم عالی ترین وجه وحدت انگاری دو فرد است. از همین رو در این لحظه، تمامی ذرات ارگانیسم به فعالیت و حرکت در می آیند. حرکت ارگانیسم، حرکتی سازمان یافته نیست، با این حال، تو گویی، در هماهنگی از پیش ساخته ای قرار دارد. این هماهنگی ناپیدا، که تنها در آگاهی طرفین سکس قابل فهم و درک است، همان میل وجدآمیز «از خود به دیگری گذر کردن» است. « وجد» ی که از عمل انزال حاصل می شود، با گذر از بدن، به «وجد» پایدارتری از نوع بسیار وسیع تری دست می یابد که به وسیله آن دو شخص به هستی یکدیگر، از طرق بی شمار دست می یابند.

با این توصیف سکس را می توان گذار از حرکت به سکون توصیف کرد. یا به تعبیر دیگر، حرکت از بدن به آگاهی. پدیدار شناسی سکس، در حکم شناخت نسبت میان این دو وجه است. اگر نگاه و لمس تن، به مثابه نقطه آغاز سکس باشد، آن گاه ادارک این تن، به عنوان «هستی دیگری»، و تلاش برای ورود به این هستی ، نقطه اوج آن خواهد بود. دست یازی به هستی دیگری، ممکن است واجد خصلتی سلطه جویانه باشد. این ناگزیر است. هر گونه تلاشی برای ارتباط با هستی انسانی دیگر، در درون خود حامل گونه ای از سلطه گری است. با این وجود، اگر بتوانیم به سکس به عنوان پدیده ای انسانی بنگریم، آن گاه می توانیم همچنین آن را به عنوان دستاویزی برای یک مناسبت انسانی نیز تلقی کنیم. بدین ترتیب، سکس گونه ای از ادراک دیگری خواهد بود

برهنگی وآزادی،اروتیسم و گلشیری


برهنگی وآزادی در کشور ما مظلومانه برای بروز و جوشش خود می کوشند، چون چشمه ای که سر به سنگها می زندو بر خلاف نظر مارکس که "جریان برهنگی و عریانی با خشونت و سبعیت انجام می گیرد"-1در کشور ما حجاب و پوشش است که با خشونت و سبعیت انجام می گیردو از بر انداختن حجابها و رسیدن به عریانی ناب است که با خشونت هر چه تمام جلوگیری می شود در این جغرافیا دکمه ها نه با هیجان و شوق که با ترس و تردید و گاهی با ته مانده ی شرم و حیای سنتی دیر به دیر و یکی یکی وا می شود مگر که فقر با قدرتش به این پرده بر انداختن سرعت دهد

-دختر سپید اندام سرخ مو
کز پاره های جامه ات پیداست
فقر و زیبایی-2
-اما در این عیانی و عریانی زاده ی فقر، نه اراده ی فردی که جهل جمعی است که دیده می شود برهنگی آنجا که اراده ی فردی پشتوانه ی آن است حرف می زند در برهنگی چیزی برای پنهان کردن نیست همه چیز آشکار می شود انسان با همه ی آن چیزی که هست،پوشیدگی است که همیشه جایی برای پنهان کردن در خود داردجایی برای ریا ورزیدن، جایی برای دروغ .
"در نامه های ایرانی مونتسکیو،حجاب زنان نمادی است از سرکوب مردم توسط سلسله مراتب جامعه ی سنتی در مقابل ،فقدان حجاب در خیابانهای پاریس نماد نوع جدیدی از جامعه است که «آزادی و برابری بر آن حاکم اند ...انسان برهنه نه فقط انسان آزادتر و شادمانتر بلکه انسان بهتریست"-3ریای جامعه ی سنتی ما هم که گفتن ندارد
واعظان کین جلوه در محراب و منبر می کنند چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند-4
با این حال زندگی یی که در خیابانهای پاریس جاری است احتمالن باید چیزی کم داشته باشد چیزی شبیه چاشنی ،طعم دهنده،چیزی به نام وسوسه چرا که آزادی کامل در عریانی ناب آنرا از عرصه ی تجربیات حسی انسانها زدوده است(لطفن احتمالن را نادیده نگیرید)مبادا فکر کنید که میخواهم دوباره پای بینش های ایدئو لوژیک را به میدان این متن باز کنم بلکه می خواهم حضور آزادی را دردیگرعرصه های انسانی به تجربه بگذاریم
البته ناگفته نماند با همه ی حجاب ها و منع ها خود حساسیت نشان دادن به جنسیت در جامعه ی ماچندان هم قبیح نیست روزمره ی مردم پر از اشاره های طنز آلود و رفتار های جنسی است،بحث وقتی ممنوع می شود که جدی می شود،تنها دلقکها می تواننداز پائین تنه حرفی به میان آورند.از طرفی طبقه ی حاکمه که به جز نقش حاکم بودن نقش واعظان اخلاقی را هم بر عهده دارندالبته می خواهند که آن را جایگزین مدیریت علمی کنند برای اداره ی امور جامعه یعنی وعظ اخلاقی به جای مدیریت اجتماعی و سیاسی و... این حاکمان واعظ در بحث های جدی مردم را از بی بند و باری و لاقیدی که امکان آزادی با خود می آورد می تر سانندحرف انها شبیه این است که به مردم بگویی ،به خیابان نروید چرا که ممکن است تصادف کنید.
دیگر انکه مردم همیشه از کسی که جدی حرف می زند تنها سرش را دیده اندبارت در کتاب نقد و حقیقت می نویسد"انسان در نقد قدیمی در اصل از دو ناحیه ی تشریحی درست شده است .اولین ناحیه بخش بیرونی و بالاست :سر همان آفریده ی هنرمندانه و تجلی نجابت که می توان آن را نشان دادو باید آن را دید؛ناحیه ی دوم پائین و درون است همان جنسیت (که نباید اسمش را برد)غرایز، "تحریک های بیهوده"، "جسمانی"، "کارکرد های خود به خودی مجهول"، "دنیای تاریک تنش های هرج و مرج خواهانه"؛اینجا انسان اولیه و بی پرده ،آنجا نویسنده ای تکامل یافته و مسلط بر خود"-5مردم با زیستن در دروغ وانکاررابطه ی آنچه دیده می شود و آنچه نادیدنی ست برای زندگی خود حاشیه ی امنیتی درست می کنندکه دچار جنون نشوند که چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من-6آنها باساختن واقعیت دروغین قصد فراموش کردن و ندیدن امر واقعی -7 را دارندآنها عادت کرده اند یا دوست دارند از کسانی که در حوزه ی فرهنگ وهنر فعالیت می کنند تنها سرهای هنر مندانه شان را ببینند.
می گویند: روزی مردی برای دادن خمس و زکات مال خودبه خانه ی شیخ مجتهدی رفت ،گفتند: حاج آقا در موال تشریف دارند،کمی منتظر باشید تا بیایند او با بقچه اموالش در زیر بغل چشم انتظار شیخ بود که ناگهان از موال صدای مهیبی برخاست،مرد مال در بغل با غیظ بلند شد که ما رفتیم گفتند: پس چه شد ؟گفت، شیخی که بگوزد، خلق را به جهنم بدوزد(به عبارت دیگراصلن شیخ هم مگر می گوزد آقا جان...و من مال به شیخ گوزو نمی دهم تمام)
پس اکثریت جامعه ی ما با جنسیت مشکلی ندارند، حالا اگر اکثرن مشکل جنسی داشته باشند نمی دانم ؟و از طرفی پاستوریزه نگه داشتن جامعه برای دولتمردان امری حیاتی است برای ادامه دادن حکومت در نظم و انضباط!
آنچه از این سطر ها بر می آید:در نظم اخلاقی جامعه ی ما آزادی وجود نداردو در آزادی زند گی ها ی حاضر مثلن در خیابانهای پاریس اخلاق.اما مگر زیبایی از دل امرغیر اخلاقی بیرون نمی آید-8انسان مدرن امروز هم بیش از هر چیز ی دنبال پدیده های جذاب است از این رو زیبایی برای او بسیار مهم تر از اخلاق است از طرفی دیگر سالهاست که نسبیت در حوزه های علوم مختلف بخصوص در حوزه های علوم انسانی رای دادن به قطع را از مسند قدرت انداخته است پس آنچه ازاین سطرها برمی آید ،ازانسان مدرن بر نمی آید برای او که امروز از آنچه فردا دوست خواهد داشت بی خبر است-9تئو دور آدورنودر فصل اول نظریه ی زیبا شناختی اش چنین می نویسد:"هنر با گسستن اش از دین و حقیقت رستگاری بخش آن،توانست شکوفا شود"-10
با این همه این متن نیز احتمال کم بودن چیزی در آن زندگی ها را می دهد وآنرا نه با قطعیت که با تردید،چنین بیان می کند:احتمالن آنچه که در آزادی کامل و عریانی ناب وجود ندارد ،وسوسه است.بارت در لذت متن می نویسد"آیا شهوت انگیز ترین قسمت یک تن جایی نیست که جامه در آن جا می درد؟" به یاد آورید شعر بودلر را،بارت در ادامه شهوت را نتیجه ی امری به نام در بین بودگی می داند"در بین بودگی درخشش پوست در میان دو تکه لباس (شلوار و بلوز)بین دو لبه (پیراهن یقه باز)همان چاک گریبان یار خودمان بارقه ای که به قول بارت" می فریبد و اغوا می کند به نمایش گذاشتن یک پیدا- نا پیدایی"است-11در عریانی چیزی برای دیدن و دانستن نمی ماند یعنی انگیزه ای برای زیستن اما در پیدا - ناپیدایی در پوشش با حریر ،شدیدترین وسوسه ها برای کشف،برای ادامه وجود دارد چراکه "هر اندیشه یی ،هر احساسی،هر علاقه یی که عاشق دارد از تن معشوق بر می خیزد"-12می توانیم به جای واژه عاشق بنویسیم انسان و به جای واژه ی معشوق بنویسیم دیگری که امکان حضور فضاهای روحانی رمانتیک را هم از آن سلب کنیم تا کاملن زمینی شود.
نمادگرایی که نه به صورت مستقیم در این متن جریان دارد ،همان تقابل همیشگی حجاب شرقی و برهنگی غربیست ،اما با این تفسیر که برهنگی دیگر نه تنها در عرصه ی استعاری اش بلکه در معنای کاملن فیزیکی نیزازآزادی وحقیقتهای تازه سخن می گویداز معنایی تازه که "شعر]ادبیات [اروتیک مدرن ستاینده ی آن معناست"-13پوشش هم در این تفسیر جهل و نادانی است که لباس هر کسی نشانه ی شخصیت اوست در این تفسیر دیگر حجاب ارزشی ذاتی امر متعالی نیست بلکه ترفندی ریا کارانه است برای پوشاندن عیب ها و نقص ها.گلشیری در داستان نماز خانه ی کوچک من به خوبی ازعهده ی باز نمایی این تفسیربرآمده است در این داستان با شخصیتی (مردی )روبرو می شویم که به لحاظ بدنی می شود گفت نقصی ،عیبی دارد"یک تکه گوشت سرخ بی ناخن ...آن هم کنار انگشت کوچک پای چپ"-14 این شخصیت هر بار که آن راعیان می کند متهم می شود، مسخره می شود برای همین دست به پنهان کاری می زند و این پنهان کردن آنچه که پنهان شده را به رازی،رمزی بدل می کند حتا وقتی به کسی که فکر می کند، غریبه نیست چرا که شاید چوبی زیر بغل دارد آن را نشان می دهدباز هم مسخره می شود و نامش بر چسب می خورد این شخصیت بر این اعتقاد است که "هر شی حتمن یک چیز اضافی یا کم دارد که مهمتر از همان شی است ،جالب ترازآن شی است،که اگر دیده شود،اگر همه بتوانند ببینندش دیگر نمی شود گفت که اضافی است"-15همین پنهان کاری ها باعث شده که زندگی های شرقی پر از رمز و راز شود و رمز و راز ها امور مقدس ،آنقدر که شرق از فرط تقدس زدگی خدا بالا بیاورد و در مقابل مدرنیسم که از همه چیز تقدس زدایی می کند دچار حیرت و گسست شود.در نماز خانه ی کوچک من دقیقن همین اتفاق می افتد ،پنهان کردن به تقدس کردن می رسد و ستایش پنهان کاری"من آن فاحشه ای را که جوراب سیاه پای چپش را تا روی مچ پا پائین کشیده بود ،از همه ی زنهای دنیا بیشتر می خواستم"-16چرا که هنوزچیزی ازآن نمی داند،چیزی ازآن برایش روشن نشده چیزی که اکثرن بر عکس آنچه فکر می کنیم ،ضعف و نقص است نه هیچ چیز دیگر.مرد این داستان زنی را که برای زندگی انتخاب کرده از دست می دهد چرا که پیش او کاملن عریان شده وزن نتوانسته او را در شکل خودش در شکلی که هست ببیند و قبول کند چرا که" آدم ها برایش همان شکل ابدی این عکس هایی را دارند که توی فرهنگ ها و کنار اسم انسان کشیده اند .سر،گردن ،سینه و پا.دوپا.پای چپ پنج انگشت دارد"-17داستان با این جمله تمام می شودکه"یکی هست که مرا عریان دیده است و این خیلی غم انگیز است"-18گلشیری در این داستان ما را با تفسیر برهنگی و آزادی و امکان تحول های مدام و پی در پی رو برو می کندپای ابررا به روایت داستانش می کشد ابردرمقام استعاره شاید آنجا که مرد از زن می پرسد:
-"-ببین عزیزم تو می توانی بگویی چرا از ابر خوشت می آید؟
گفت :خوب ،برای اینکه زیباست،مثلن مرتب شکل عوض می کند
گفتم:نشد ،دقیق نیست
و دلم می خواست می توانستم بگویم :برای اینکه انگشت ششم دارد
می گفت :پس چرا ساکت شدی؟
می گفتم :برای اینکه یک چیز اضافی دارد ،چیزی که اگرهم فکر کنی آهان تمام است شکل نهاییش همین است،می فهمی که نیست، یا همین حالاست که شکل عوض کند"-19
-گر چه هم زن و هم مرد به پویایی آنچه که شکل عوض کردن می نامندش اشاره می کننداما مرد با پنهان کردن چیزی ثابت در جسمش می خواهد امکان تغییر شکل را در خودش حفظ کند چرا که فکر می کند با عریان شدن و از دست دادن آن ،امکان تغییر را از دست داده است و این همان دلبستن به امر پنهان و راز مقدس است ،چیزی که با ابرهای دود شونده ی مدرنیسم نمی خواند.-20گلشیری درداستان دیگری به نام پشت ساقه های نازک تجیرنیز کم طاقتی جامعه ی ما در برابربرهنگی ناب را، ماهرانه نشان می دهد.او نشان می دهد زندگی،تمام امور زندگی پر از سویه های مختلف است. سویه هایی حتا متضاد و متناقض و ما برای فرار ازهمین تضاد ها به جاهای امن پناه می بریم در پشت ساقه های نازک تجیر با دو زن روبرو می شویم زنی واقعی اما پر لک و پیس وزنی ،در عکس -بازنمایی یک واقعیت-بر روی مجله "عکس ،زن لختی بود موبور که پشت تجیر ایستاده بود.از تن زن تنها سر ویک پستان ویک دست ویک رانش پیدابود.بقیه ی تنش تنها طرح ظریف و مبهمی بود پشت ساقه های نازک تجیر"-21همان دو زن بینش سنتی-22 که قسمت مهمی از ساختاربوف کور هدایت را شکل می دهد.زن واقعی وزن آرمانی،مدرنیته اما زن واقعی را برایمان برهنه کرده طوری که دیگر نمی توانیم ببینیمش ،نمی توانیم تابش بیاوریم.
اگر دقت کنید پوشید گی زن در عکس این داستان شبیه به پوشیدگی منظور نظر این سطرهاست چیزی شبیه به در بین بودگی ،با این تفاوت که در پوشش تجیری این زن هاله می گیرد چرا که بدست نمی آید اما در پوشش حریری تنها زیبایی گسترش می یابد و لذت عمق می گیرد ولی همیشه احتمال بودنش هست ،بودنی که لمس می آورد و واقعی می کند و نمی گذارد که غیر قابل دسترس شود.
در این داستان هم گلشیری پرده از وجه دیگری از زندگی انسان امروزی جامعه ی ما بر می دارد پرده از مواجهه ی او با واقعیت اما نه با خودش و مستقیم ،بلکه در بازنمایی اش در امری بصری-عکس- جامعه ایران با مدرنیته تنها با سویه ی مدرنیسم اش -حوزه ی فرهنگ و هنر-آنهم به صورت بازنمایی شده در فیلم و عکس بخصوص فیلم مواجه شده است و از درک سویه ی مدرنیزاسیونش - حوزه ی اقتصاد و صنعت -جا مانده ،درک این جامعه از زندگی های مدرن بر خواسته وساخته ی فیلم هایی ست که در جوامع مدرن تولید گشته اند آنهم فیلم هایی با بینش پاستورال و ستایشی از زندگی مدرن ،از این رو مردان داستان پشت ساقه های نازک تجیر زن عکس شده رادوست دارند،زنی که زیبایی اش ساخته شده تا عکس شود،بر عکس شود،اما زن واقعی را نه.
کسانی اما از نوشته شدن چنین داستانهایی و تولید چنین ادبیاتی که پرده از واقعیت های جوامع خود بر می دارند برداشتی یکسره متفاوت دارند ،عده ای انرا ادبیات استعمارنو می دانند-23ادبیاتی که در راستای اهداف استعماری کشور های استعمار گر تولید می شود و از طرف همانها هم حمایت می شود و عده ای دیگر آن را نتیجه ی علم روانشناسی می دانند یعنی نتیجه ی آگاهی انسان از این علم،اگرچه نمی خواهم گفته و دلایل آنها را رد کنم چه گفته ودلایل کسانی که چنین رویکردی در ادبیات را به استعمار ربط می دهندچه آنها که دلیل بوجود امدن این گونه ازادبیات را روانکاوی می دانند اما باید گفت روانکاوی و نگاه روانکاوانه تنها باعث توجه بیشتر به المانهای جنسی و جنسیت در نوشتار شده است چرا که بدون آن نیز می توان رد خواستها و مسائل جنسی را در ادبیات پی گرفت، فقط شاید از تحلیل درست این حضور ها و آنچه که می گویند عاجز باشیم.
انسان همیشه با تمام آنچه که هست از هر جا و هر چه که می گذرد ردی از خود باقی می گذارد و هیچ گاه نمی تواند خواستی از خواستهایش را پنهان کند و نادیده بگیردو یا آن را از بین ببرد تنها می تواند آنها را تغییر بدهد ،منحرف کند ،وقتی فروید از مصرف انرژی سکسوالیته در ساخت تمدن و فرهنگ حرف می زند-24از قدرت انسان در همین تغییر دادن و منحرف کردن حرف می زند.ودر مقابل آنها که استعماررا پیش می کشند باید گفت مگر در مقابل این امر، در کشور هایی که به قول شما نشا نه ی استعمارند ،ادبیات فرمایشی تولید نمی شود چه کسی می تواند ژدانف را انکار کند؟با این حال هیچ کدام از اینها هم خالی از حقیقت نیستند در هر دو نوع این تولیدات می توان پدیده هایی از زندگی واقعی را دید که سر ساز گاری با هیچ ایدئو لوژی وبینش دیکته شده ای را ندارند هر چند میان اینها و ماه گردون تفاوت اززمین تا آسمان است.ماه گردونی که برساخته و خواسته ای از زیست و دریافت های یک انسان است انسانی که با تمام ویژگی های انسانی اش با تمام هرآنچه هست ،زند گی می کند.

مفاهیم سیاسی در غالب معشوقه ای اروتیک

http://balanevis.files.wordpress.com/2008/10/004.jpg

افسانه نجم آبادی مقاله ای داره به نام “وطن اروتیک به مثابه معشوق و مادر: برای عشق ورزیدن، تملک کردن و محافظت” تو این مقاله نجم آبادی میگه که چطور در طول تاریخ ایران بخصوص اواخر قرن نوزدهم و زمان قاجار که مفهوم ناسیونالیسم وارد ادبیات سیاسی ایران شد.وطن به عنوان یک مونثی که “برادران وطنی” باید به عنوان “ناموسشون” ازش دفاع کنن مطرح شد. وطن به عنوان یک معشوق به تصویر کشیده میشد که باید در راه عشقش از جان هم گذشت. نجم آبادی از نوشته های عاشقانه ای نمونه میاره که گاهی تا پایان اون معلوم نیست که شاعر از وطنش داره صحبت میکنه بلکه به نظر میاد در وصف معشوقه زمینیش داد سخن داده. به این دلیل این موضوع زو بیان کردم چون “توصیف اروتیک” رو این بار برای مفهموم “جمهوری ” در یک وبلاگ دیدم که جز رویای برادران وطنی بوده است. این بار جمهوری به جای وطن به جای معشوقه می نشیند و تن و بدنش برای مردان وطن الهام بخش شعر و ترانه و تصویر میشود.

“باور کنیم که فردای انقلاب، با بر آمدن آفتاب بر خاک ایران، آن لعبت شیرین سخن و سیمین بدنی که جمهوری نام داشت و شاعران همواره در جستجوی رنگهای چشمانش بودند، نقاشان بر آنها سرمه کشیده بودند، نویسندگان غنچه های دهانش را چیده و خرمنی ساخته، زحمتکشان بر استواری پستانهای پربرکتش سلام داده بودند، آهنگسازان و نوازندگان بر تارهای گیسوانش نت نوشته و چنگ نواخته و سرود ها خوانده بودند و شیخ ها بر لرزش لبهایش ایمان داده بودند، سرانجام درسرزمین مانی و مزدک، ابومسلم و بابک، ستارخان ومصدق، طالقانی و ارانی مسکن گزید.”