زن:من موندم چرا مردا اینقد به خوشگلی زن اهمیت میدن ؟ حتی اگه خودشون زشت ترین و
پیرترین مردای دنیا باشن ؟همین خود تو هربار باهم رفتیم بیرون،بخاطر این موضوع دعوامون
شده .....
مرد:این وجه اشتراک زنا و مردا هستش که دوست دارن زن خوشگل باشه !
زن:با حاضرجوابی سعی نکن،جواب سربالا بدی.
مرد:چرا زنا اینقد براشون مهمه که خوشگل باشن ؟! حتی اگه زشت ترین و پیرترین زنای دنیا
باشن،دست به دامن ترفندای آرایشگری،گریم و حتی جراحی پلاستیک میشن تا زیبا باشن ؟
اونا فکر مردا رو به سمت جستجوی زیبایی در زنان می کشونن.
زن:چرا مردا اینقد ازخود متشکر هستن که فکر میکنن زنا بخاطر اونا اینکارا رو میکنن ؟!
مرد:پس بخاطر کی اینکارو می کنن؟
زن:بخاطر خودشون،روحیه شون ....... !
مرد:چرا زنا اینقد اعتماد بنفس شون پائینه که اگه احساس خوشگلی نکن،احساس خوشبختی
نمی کنن ؟!
زن:باور کن همه زنا اینطور نیستن.چرا مردا اینقد بی انصافن و زنا رو تاوقتی میخوان که خوشگل
باشن و سرحال ؟
مرد:باور کن همه مردا اینطور نیستن.

صورت مردی لای درز باریک پنجره گیر کرده است. پوستاش پیچ میخورد و پلکش ضرب گرفته. این پنجره زنانگی است که هرگاه محکم تر بستهمیشود پلکها و لبهای مرد شتاب بیشتری میگیرد. قانون طبیعت و قصه تاریخ است این جریان جاذبه و دافعه یا فلسفه فرار و قرار.
دست هایم را محکم به سمت لبهای جامانده میان دو الوار پنجره میبرم تا هوس نارس بوسه اش را جایی میان انگشتهای تیز و باریکم له کنم و تمنایی را پس بزنم و ببندم آن دهان نیمه باز خواهش را. شاید خونی هم بچکد ، خیالی نیست. لبش از هراس ضرب میگیرد اما نه تندتر از ضربی که سینه من از اشتیاق پنهان همان خواهش ممنوع گرفته و لباس نخی خنک تابستانیام را انگار میرقصاند روی تنم. لبهای او چون دونخ بیرنگ توی آن همه پیچ و تاب یک صورت بی تاب لای پنچره میرقصند. نقشهای رنگین لباس نخی من نیز درست روی سینه چپم ضرب گرفته اند.
یک نگاه به پنجره خانهات کافیست زن! تا ببینی چه رقصها و رندیها که دست او و دل تو به راه انداختهاند و سالهایت را همینطور پرهراس تر از هرسال ورق زدهاند. هربار که پشت این دریچه مردی زنانگی را به رخ ات کشید، یک جنازه پشت پنجره خانهات انداختی و مست و مغرور، فخرش را به عالم فروختی و فریاد زدی «پرتاش کردهام» . خب نگاه کن تا ببینی آنکه پرت شده است چه نسبت نزدیکی با آنکه این سوی پنجره طرد شده است، دارد. آنکه پوستش پیچ خورد لای پنجره و پلکش ضرب گرفت و دهانش لای انگشتانت له شد و بعد تو پز دادی که پوزش را زدی غریبه بود یا غریزه؟ خودت را کشتی و مرگ یکی دیگر را به خیالت جشن گرفتی؟ هه…حالا بر مکاشفه آن روزهای رفته جشن بگیر و بی رودربایستی یک دل سیر بخند.
می خندم و وقتی میخندم می دانی که دیگر نقشهای برای نقش زمین کردن تو و خودم ندارم. پنجره باز است از وقتی که دانستم پاکدامنی یعنی مراقبتی دگرگونه از دامنام تا مبادا خون از لب و صورت مردی که میخواهمش بچکد روی دامن نازک زنانهام. میبینی چه رام شدهام ؟ حالا تو وحشی باش و هیچ از بال بال زدنم نهراس. بگذار رد انگشت هایت بماند روی سینه زنی که رد انگشت هایش بر دهان مردهای زیادی مانده است. خون هم بچکد خیالی نیست آخر همه آن مردهایی که خون توی صورتشان میان آن پنجره بسته جمع شده بود را من میخواستم و اصلا دروغ گفتن ام نمیآید. ادا درآوردن ام نمیآید که باز پز بدهم و فخرش را به عالم بفروشم و بگویم خودشان آمده بودند کنار پنجره خانه ام. نه ممکن نیست تا زنی نخواهد مردی نزدیک بیاید. من حتی قصه تجاوز به زنان را هم به این راحتی ها باور نمیکنم گاهی گیج می شوم که چگونه ممکن است ناگهان زنی از میان شلوغی شهر فرسنگ ها برود تا برسد گوشهای امن در جنگل یا چه میدانم یک خراب شده دیگر و بعد فردا ما زار بزنیم و بگوییم که «ضعیفه» اغفال شده است.
مدت هاست که باور دارم عشق و تجاوز هر دو ( تا حدودی) دست خود زن است از وقتی که دانستم «ضعیفه» این سالها حتی به گاه «نه» گفتن و دهان به چنگ گرفتن نیز دلاش در سینه جا نمیشود از «قدرت» این لذت لعنتیای که به گاه لمس، مست میکند. حالا بر فرض که در آیین و مذهبت گناه نکردی، در آیین زنانگی ات چه؟ آنجا که انگشتهای باریکت روی لبهای مردی به قصد ساکت کردن خواهش نارساش فرود آمد و درست همان لحظه خودت آبستن یک خواهش رسیده شدی چه؟ بر فرض که هیچ کس هم آن را نفهمید و جمعیتی برای غرور بلندت، بلند هورا کشید خودت چه؟ کماکان بر این باوری که پیروز این میدانی؟
نه حالا دیگر بازنده میدان میشوم، میروم بالای سر جنازهای که پشت پنجره زنانگیام پرت شده بود می ایستم . بی هیچ هراس و حس گناهی دهان به دهان میشوم . قبل از آنکه تمام کند، تمام نفسم را داغ و تازه می دمم در دهانی که حالا جان گرفتناش با ضربآهنگ سینهام سمفونی بی نظیر نیمه فراموش شده زن است. همان نیمه ایکه اگر در برابر تفکر غلط تمام این سالها ببازد تازه می شود برنده میدان هم آغوشی و نه «بستر» آن.
هنوز چارقد از سر بر نداشتم که باد بی حیا دست برد لای موها و اجازه جیغ و داد نداد تا حالی اش کنم؛ این دل که از ما میبرد به دلداده دیگری وعده عشقبازی داده است.
پای درخت که به میدان آید دل رودربایستی میکند و وا میدهد به باد لای شاخههایش ، حالا صد قافله دل هم اگر همراهم باشد باز من می شوم کور به بیابان زدهای که چه فرقی میکند راست برود یا چپ برود، به هر طرف که برود در دل بیابان ، یک دل دریایی پیش رو است که برخلاف دریا، بی خیال بلعیدن میشود و میگذارد تا خود صبح تو ببلعی . من نیز مزه گناه چشیدم و برگ برگ این کویر شگرف را بلعیدم و هیچ شگفت زده نبودم که روییدن برگ در کویر؟ مگر می شود؟ در قانون و قاموس کویر اگر ممنوع نباشد در عرف که ممنوع هست این بیگداری و این بی نیازی به داوری این و آن . حلقه این جمع ممنوع شدم یعنی حلقه کویر و برگ های نازی که پیش از من، پهنای تن اش را در آغوش کشیده بودند. تن سپردم به تن داغ یک کویر پر از برگهای ممنوع چنان که گویی هر برگ زنی بود و کویر نیز سالها بستری برای خواب ممنوع با زنان عریان دشت و اینک تن اش تب دارد از بی قراری این همه تنهای تن به رفتن سپرده. من مانده بودم و یک خزانه پر از واژه های مردد . واژه ها را بیرون کشیدم از خزانه و پای همان درخت که کمرم را به قدرت یک قرن مردانه ایستادن گرفته بود، داد زدم:
لعنت به کسانی که ” زن” درونم را کشتند . زنانگیام سال هاست که جان داد. تمام شد و عمری مرد ناخواستهای به هیبت زنانهام سنجاق شد تا صدا به بلندای صدای مردان سرزمینی به نام ایران بلند کنم، گلو با گلوی آنان صاف کنم تا با خشی که خشم از آن شعله میزد هر بار هوار بزنم و بگویم می بینی چه قدرت مردانهای دارم در میدان مردسالارانه تان. غافل از آنکه زن ترین بودم در آن برزن، بیروزنهامیدی اما هر روز مردتر از دیروز به خیابان، کلاس درس، محل کار، جلسات رسمی و حتی محافل روشنفکری مدعی برابری حقوق زنان و مردان میرفتم تا پدرم، مادرم، همسر نداشتهام و همکاران و همراهانام به غرور و اقتدارم ببالند و فخر بینیازی امبه نیازهای زنانه را به عالم و آدم بفروشند.
درست در لحظاتی که مردان کارزار سیاست و دیانت، پای مجلس و منبر شهر فخر مرد و مقتدر بودن زنان و دختران شهر را میفروختند من در حال گناه بودم . من زن بودم و این همه گناه من بود . باور نمیکنید؟ درخت و شاخه هایش شاهدان عینی عشق بازی من با کویر اند اما آنها هیچ وقت در هیچ محکمهای بر علیه من شهادت نخواهند داد تا روزی که خودم اعتراف کنم :
من زن هستم و این همه گناه من است. لذت این گناه را به دست باد سپردهام آنگاه که مو پریشان کردم و چشم به آسمان دوختم و دهان به دهان باران شدم و سبز شدم و برگ شدم و گذاشتم کویر، کودکم شود و از چشمان و پستان های مادرش بنوشد. تنام هنوز مور مور می شود از عشقبازی با کویر پر از برگی که اینک من کودک اش شده ام .
اولین مطلب وبلاگمو به شاعر محبوبم اختصاص میدم (روحش شاد)

نمیخواستم نام ِ چنگیز را بدانم
نمیخواستم نام ِ نادر را بدانم
نام ِ شاهان را
محمد ِ خواجه و تیمور ِ لنگ،
نام ِ خِفَتدهندهگان را نمیخواستم و
خِفَتچشندهگان را.
میخواستم نام ِ تو را بدانم.
و تنها نامی را که میخواستم
ندانستم.
--- احمد شاملو، مدایح بی صله
۱ احمد شاملو در یک سخنرانی میگوید: «این توده حافظهی تاریخی ندارد، حافظهی دستهجمعی ندارد.» در مصاحبهای بیان میکند: «جوانی ما سراسر با دغدغهی آزادی گذشت. امروز هم نسل جوان ما با همین دغدغه میزیید و آن را در هر جا که مجال پیدا کند به زبان میآورد. اما این نسل پویاتر و پربارتر است. سالهای جوانی ما در رؤیای مبارزه به سر آمد اما این نسل، راست در میدان مبارزه به جهان آمده. تفاوت در این است» روزهایی که پرشتاب بر ما میگذرند، شاید در خود نویدی را پنهان کردهباشند، نوید اینکه ما حافظهی از دست رفتهای را باز مییابیم. به عبارتی دیگر، نسل جوان ما، حافظهی از دست رفتهی تاریخ ما را احضار میکند. نامهایی را که باید میدانستیم و ندانستیم.
۲ تاریخ و شعر از یک مقوله نیستند. کتابهای تاریخ را ورق میزنیم، از نام یک پادشاه به نام پادشاه دیگر میرسیم. در چند صفحه، نامها عوض شدهاند و صفحات با بیان دور از دسترس مردممان ورق میخورند. آوارگی و دربدری از غربتی به غربتی دیگر و تمام ویرانههایی که بر هم تلمبار میشوند و زندگیهای تازهای که بر آوار زندگیهای فروریخته بناشدهاند. تاریخ دور از دسترس است، امر تاریخی در حافظهی پدران ما زندگی میکند، در حافظهی ما فقط وقایعی نفس میکشند که از جان و تن ما گذشتهاند. شعر اما، تجسد تجربههای زیستهی ماست، تجربهها در شعر قابل لمساند، دور نیستند. سوارهای سمیرمی، زخمهای قلب آبایی، ببرهای عاشق دیلمان در شعر کنار ما زندگی میکنند، آنجا فرصتی برای زندگی پیدا میکنیم. هستی خواننده در تاریخ، مکانی برای تجربه و فرصتی برای لمس ندارد، حیات خواننده در شعر سرشار است از امکان روبرویی بیواسطه با عمق تجربهای که در مکان و زمانی دیگر اتفاق افتادهاست و شعر، آن تجربه و آن مکان و زمان را مال ما میکند. شعر در مجاورت زندگی میکند و تاریخ در فاصله.
تا وقتی فقط تاریخ داریم، از گذشتههای دورمان حافظه نداریم، خاطره نداریم و زبان ما از خاطرهی رنگینکمانی تمام کودکانی تهی میشود که در حملهی این شاه و آن خان به یغما رفتند.
۳ شعر ایران، به باور شاملو یکروز تنها غمنامهی فردی عاشقانهای بود. شعر مدرن ما اما، رسالتی دیگر را میجست و شاعر ما، شاهد بود. شهادت میداد بر دختران دشت، دختران انتظار. شاهد مشق قتال سپیدهدمان بود و صدای همآواز گلولهها و آرزوی رنگینکمان کودکان در میدان. شعر نام واقعی اشیا را میداند. نامی را که زبان پیش از شعر نمیدانستهاست. که تاریخ از آن پاک بیخبر است. شاملو حافظهی ما بود، حافظهی ما هست. امروز تولد اوست، تولد حافظهی ما. آنها که از ماتم و تعزیت به تنگ آمدهاند، رخت نو میکنند، لباسهای رنگی میپوشند و به لبخند در خانهی شاعر تولد خویش را جشن میگیرند. شاعران همیشه فقط به دنیا میآیند، هیچ شاعری نمیمیرد. مرگ شاعران تنها از آن کتابهای تاریخ است. شعر، مرگ شاعران را نمیشناسد. تولد شاملو بر زبان ما و لحظههای ما مبارک باد.
۴ دو کتاب به شما پیشکش میکنیم، یکی ترجمهی شبی با هملت اثر ولادیمیر هولان شاعر چک است و دیگری شب پلنگ شعر عاشقانهای از کلارا خانس. شب پلنگ را به صورت صوتی هم میتوانید از اینجا بردارید و گوش کنید. شعر به روایت شاملو دیگر بومی عمل نمیکند و شاعران در همهی مکانها و همهی زمانها، شاعران ما هستند.