
بی وفا - Unfaithful
کارگردان: آدریان لین
پخش: کمپانی فوکس قرن بیستم
بازیگران: ریچارد گر، دایان لین، الیور مارتینز
تاریخ نمایش: 10 می 2002
"بی وفا" با نام لاتین unfaithful بازسازی فیلم فرانسوی Femme Infidele محصول سال 1969 است. داستان آن روی زوجی متمرکز می شود که در حومه شهر نیویورک زندگی می کنند و زندگی آنها با افراط زن در روابط نامشروع خود در معرض خطر و نابودی واقع می شود.
Liam Cullin درباره ی این فیلم می گوید:
این فیلم تمام آن چیزی را که من می توانم انتظار داشته باشم دارد. فیلم تلفیق خوبی از یک تریلر عاشقانه، تعلیق و درام است.
اجراها هم تقریبا خوب بودند. از نظر من، ریچارد گر کماکان یکی از مردان معتبر و پیشرو در هالیوود است. همینطور دایان لین، او در اینجا اصلا نا امید کننده نیست. او کاملا در نقش خود فرو رفته و شخصیت زنی که توسط هیچکس درک نمی شود را بخوبی بازی می کند. من هیچوقت نفهمیدم چرا بازیگر قدرتمندی مانند دایان لین نقشهای بزرگتری را بر عهده نمی گیرد؟!
و در مورد اولیویر مارتینز من از کسی شنیدم که او را براد پیت فرانسوی می خواند، گرچه من او را در این فیلم اینگونه ندیدم. با این وجود، اجرای او هم بسیار قدرتمند بود.
پس آیا مورد منفی در مورد این فیلم وجود دارد؟ من واقعا از فیلم لذت بردم، تنها یک چیز کم داشت و شاید این مورد در پایان فیلم بود. مرا با یک حس خلاء رها کرد. حتما شما هم از این نوع پایانهایی که کاملا شما را راضی نمی کنند آشنایی دارید.
در حقیقت شما با حسن کنجکاوی و متعجب از این که چه اتفاقی ممکن است برای این زوج خوشبخت بیافتد رها می شوید
بازی شناسی در بی فا با محوریت بازی ریچارد گر
وقتی برای نخستین بار پس از تعریف و تمجید های یک دوست ، بی وفا را دیدم علیرغم بازی های پیچیده ی آن چندان بهت زده نشدم! حسی برای اولین بار بازی های صورت گرفته در بی وفا را مرهون تدوین خوب می دانست و این مهم باعث می شد تا اطمینان چندانی نسبت به بازی های صورت گرفته در این فیلم نداشته باشم! اما نگاه بررسی گونه و تحلیلی به این فیلم نظرم را تغییر داد.
بی وفا داستان مردی است آرام و دوست داشتنی به نام ادوارد سامتر که به همراه همسرش کانی و فرزند کوچکش چارلی در خارج از شهر نیویورک زندگی می کند ، کانی همسر ادوارد در حادثه ای با مردی به نام پاول مارتر که یک فرانسوی است آشنا شده و با وی رابطه ی سکسی ایجاد می کند ، ادوارد بعد از مدتی متوجه ی این موضوع شده و به دیدار پاول می رود و در آن دیدار پاول را کشته و جسدش را گم و گور می کند! کانی که توسط پلیس از قتل پاول باخبر شده پس از مدتی متوجه ی تغییر رفتارهای ادوارد شده و می فهمد که ادوارد از رابطه ی سکسی وی با خبر بوده و در نهایت راز قتل پاول توسط ادوارد ، برای کانی برملا می شود ، کانی که پیش از قتل از خطای خود شرمنده و دچارعذاب وجدان شده و از ادامه ی رابطه با پاول دست کشیده بود ، در گیر و دار روابطی درونی با ادوارد تلاش می کند عذر خواهی کند و ادوارد نیز از این خطا چشم پوشی می کند و در نهایت این خانواده ی سه نفره بر سر یک چهارراه و چراغ قرمز آن رها شده و فیلم به پایان می رسد.
راستش اگر با من بود بجای "بی وفا" نام " آتش فشان" را بر این فیلم می نهادم ، این فیلم به مثابه ی دهانه ی آتش فشان می ماند که مخاطب هرلحظه انتظار فوران از آن را دارد و این ویژگی آبشخور از آدم هائی است که در آن زندگی می کنند ، از میان سه بازیگر محوری یعنی ادوارد به بازیگری ریچارد گر ، کانی با بازی دایان لین و پاول به هنرمندی الیور مارتینز ، تنها مارتینز است که شباهت رفتاری چندانی به فیل یا آتفشان ندارد و این در صورتی است که تنها شخصیت مرموز و درون محور فیلم همین پاول یا الیور مارتینز است که شخصی شهوتران ، دلربا و به نوعی سکسی و شیاد است اما او(مارتینز) تنها کسی است که بسیار رو باز می کند و در این میان ریچارد گر و دایان لین به ترتیب رتبه های اول و دوم بازی های درونی را دارا می باشند! آنچه برای بازی ، بسیار به کمک لین آمده است تدوین است و نماهای بسته ی گرفته شده از وی که شاید بتوان گفت با چسباندن پلانی بیرونی به خصوص در صحنه ی مترو از کوچکترین حرکت میمیک وی مفهومی را به مخاطب القاء می کند اما این نکته در مورد ریچارد گر اساسن دارای موضعی متفاوت است.
ریچاد گر که شاید بتوان برترین صحنه ی بازی وی را در سکانس دیدار با پاول بررسی کرد ، دارای خصوصیات حرفه ای
بارزی است که گاهی حتی آدم را یاد مارلون براندو می اندازد! بیان نجوا گونه ، استفاده ی حرفه ای از حرکت ، قدم زدن ، دست ، گردن ، زبان ، لب ، فک و چشم و حتی گاهی سرخی گونه ها از وی بازیگری توانا به نمایش گذشته است! همانطور که عرض کردم ، ادوارد سامتر مردی است آرام ، همسری است مهربان و بسیار دوست داشتنی که برای آرامش خانواده اش بسیار انعطاف پذیر می نماید که شاید آرزوی هر زنی داشتن چنین شوهری باشد.
ادوارد از متلکی که یکی از دوستانش به او می اندازد + رفتارهای غیر عادی همسرش ، به او مشکوک می شود! و در نهایت از سوء رفتار وی باخبر می گردد و بلافاصله به دیدار پاول یعنی دوست پسر همسرش می رود ، حالا بهتر است سکانس دیدار ادوارد و پاول را بررسی کنیم .
ادوارد حالا مردی پریشان احوال است که در مقابل خانه ی پاول ، یعنی محل قرار ، عشق بازی و سکس همسرش با مردی غریبه پرسه می زند ، اما آنچه از ادبیات ادوارد شناخته شده اصلا قابل باور نیست که وی به قصد خشونت آمده باشد و یا حداقل در این باره تردیدی جدی وجود دارد که همین موضوع تعلیقی موثر را برای مخاطب ایجاد می کند ، ریچارد گر آنقدر ادوارد را درونی بازی کرده است که با وجود آرامش همیشگی او ، نکات مرموزی در رفتارش دیده شده و سوالات بسیاری را ایجاد کرده است ، در هر حال ادوارد سامتر وارد آپارتمان پاول می شود ، درب را می کوبد و پاول باشدت درب را باز می کند ، اولین نکته ای که ریچارد گر روشن می سازد ، غوغای درونی ادوارد است که با باز شدن درب به یکباره از جا می پرد و همین امر
نشان از هراسی دارد که یا از بیرون پریدن یکباره ی ادوارد از افکار درونی اش و یا از هراس این روبروئی نشأت می گیرد ، ادوارد در اولین جمله از پاول می پرسد: تو پاول مارتل هستی؟ جواب مثبت است! و وی ناباوری خود را در پرسیدن بی مقدمه ی سن او رو می کند! و با لحنی متعجب می گوید: چند سالته؟ ادوارد متعجب است از اینکه چنین مرد جوانی چطور جای او را تصاحب کرده است و این به خوبی از لحن ریچارد گر پیداست!
ورود ادوارد به منزل پاول نفس را در سینه ی مخاطب حبس می کند اما حسی که در رفتار این بازیگر موج می زند مانع از خیالبافی خشن برای مخاطب می شود! او همچنان آرام است گرچه رفته رفته رگه هائی از خروش درونی دراو پیدا می شود اما همین که ریچارد گر به آرامی کاپشن خود را از تن در می آورد از شدت لو رفتن این خروش می کاهد! او براحتی در فضای باز خانه قدم می زند ، به اطراف می نگرد و حتی تعارف پاول برای نوشیدنی را می پذیرد و نوع نوشیدنی را هم انتخاب می کند ، سر ادوارد همچنان در حال گردیدن است و واضح است که بدنبال چیزی می گردد ، رفتار ادوارد آنقدر عادی جلوه می کند که حتی پاول با وجود ترسی که اعماقش را فرا گرفته است و چاقویی را نشان می کند از تصور خشونت به دور است و براحتی سعی می کند با ادوارد کنار بیاید ، به نظر می رسد این اوج رو بازی کردن مارتینز و همچنین نهایت رفتار درونی ریچارد گر باشد! ادوارد تلاش می کند با پرسش هایی پی در پی از فاصله ی خود و کانی و
نزدیکی پاول و کانی سر در بیاورد! اما همچنان در حال گشتن است ، نکته ی قابل توجه در لو رفتن خروش درونی ادوارد ری اکشن او به این نکته است که کانی و پاول در مورد او هم با هم حرف زده اند! و نکته ی دیگر اینکه ادوارد در موردی در پاسخ به جمله ی متلک گونه ی پاول که می گوید: اینجا از خارج شهر جذاب تر است ، در صدد دفاع از خود بر می آید و می گوید: به خواسته ی کانی از شهر خارج شده اند چرا که کانی فکر می کرده این برای چارلی بهتر بوده است.
رفتار همراه گونه ی ادوارد آنقدر بالا می گیرد که پاول دیگر ادوارد را یک طلبکار نمی پندارد و شاید همین نکته است که در تلاقی با رختخواب به هم ریخته ی پاول ، ودکای نوشیده شده و برخوردن به گوی اهدایی ادوارد به کانی که حالا کنار تخت خواب پاول قرار دارد ، اوج صبر و تحمل ادوارد را شکانده و منجر به بد حال شدن وی می شود و در کمال ناباوری مخاطب ، آتشفشان درونی ادوراد با بازی
هنرمندانه ی ریچارد گر فوران کرده و در اقدامی ناخودآگاه گوی هدیه را دو بارپی در پی بر سر پاول می کوبد و پاول در نهایت ناباوری حتی فرصت نمی کند که طعم مرگ را درست و حسابی بچشد و به گمان من بی آنکه حتی اجل را ملاقات کند روانه ی دنیای دیگر می شود!
حرکت انگشتان دست ریچارد گر که بر لیوان می کوبد ، نوع نگاه وی به رختخواب ، حرکت فک او در همین هنگام و بیان نجوا گونه ی وی در تمام جملات که گاهی برخی از حروف را می خورد همه و همه نشان از آتش فشانی دارد که در درون ادوارد سامتر در جریان است ، این توداری ادوارد زمانی به پایان می رسد که گوی شکیل شروع به آهنگ زدن می کند و این جمله که چرا این کار و کرده؟! پایان این توداری است و از این به بعد هرچه دیده می شود آغاز بیرون ریختن همه ی عقده های تلنبار شده است!
اما آنچه بر بی گناهی ادوارد بخاطر قتل پاول دلالت می کند باز هم بازی ریچارد گر است که یک نمونه ی گفتنی از آن تلاش ادوارد برای پاک کردن خون مالیده شده به انگشتان دست اوست! او می خواهد خودش را از این خطا پاک کند ، اگر چه پاول پا در حریم ادوارد برده است اما رفتارهای ادوارد از همان ابتدا دلالت بر بی اختیاری و پشیمانی او می کند...
در هر حال این قتل صورت گرفته اما در نهایت ادوارد می تواند خودش را مجاب کند و می پذیرد که مقصر این حادثه او نیست و در این مورد همذات پنداری مخاطب نیز ادوارد را همراهی می کند تا آنکه همه ی رد
پا ها پاک شده و جسد نیز باوجود همه ی موانع مقطعی پیش رو به میان آشغال ها روانه شود.
آنچه نوع بازی لین و گر را از هم متمایز می کند ، همانطور که عرض کردم تفاوت در ارائه ی آن است! یعنی لین در کنار بازی درونی خود کمک تدوینگر فیلم را نیز به همراه دارد اما آن اطلاعاتی که ریچارد گر ارائه می کند اساسن ربطی به دریافته های مصور ایجاد شده برای مخاطب ندارد و همه ی موفقیت در شخصیت ادوارد مرهون تلاش حرفه ای ریچارد گر است.
در نهایت به نظرم ریچارد گر به عنوان یک بازیگر با بهره مندی از رفتار حرفه ای خود به خوبی توانسته است از مردی مهربان وآرام یک قاتل ساخته و از همان قاتل دوباره مردی مهربان بیرون بکشد و این در سراسر نقش و شخصیت ادوارد سامتر قابل دریافت و ارزیابی است.
گالری عکس فیلم بی وفا
هسته بنیادین و گوهره یک اثر ( در اینجا یک فیلم) چیست و چه راهکاری برای نزدیک شدن به آن ( اگر نه رسیدن کامل) وجود دارد؟
گوهره یک روایت از بینش جاری در آن سرچشمه می گیرد و ربطی به پیرنگ داستان ندارد. یک پیرنگ واحد در دو روایت ، دو جهان بینی مختلف به دست می دهد. تاکید بر عناصر خاص و گوشه ها و جزئیات داستان و میزان رخنه به درون کاراکترها، از جهان بینی خاص خالق اثر ریشه می گرد و بینش اساسی روایت را شکل می بخشد. نمونه کاربردی و مناسب برای بررسی این موضوع، فیلمهایی هستد که بر اساس یک پیرنگ یکسان ساخته شده اند یا گاه یکی از آنها بازسازی دیگری است. این تقریبا شبیه کاری است که دانشمندان علم ژنتیک و یا روانشناسان برای بررسی اثر محیطی بر برخی ویژگیهای ذاتی و اکتسابی موجودات انجام می دهند و در مورد انسان، دوقلوهای همسانی را در نظر می گیرند که به هر علتی(مثل مهاجرت یکی از قل ها و یا جدایی والدین و واگذاری سرپرستی هر یک از قل ها به یکی از طرفین) از هم جدا شده اند. شیوه پردازش و تاکیدگذاریهای گوناگون بر یک پیرنگ یکسان کارکردی مشابه اثرات محیطی در مواردی که ذکر شد دارد یعنی به درجات مختلف سمت و سوی اثر را عوض می کند و هر رویکرد خاص، مرکز و یا هسته بنیادین روایت را دستخوش تغییرات وابسته به خویش می نماید.
برای نمونه خوانی در این باره دو فیلم کلود شابرول و آدریان لین که دو برداشت از یک پیرنگ واحد هستند را برگزیده ایم.
شابرول و لین فیلمی با یک نام تقریبا مشابه دارند: زن بی وفا(شابرول) Femme infidèle, La و بی وفا(آدریان لین) Unfaithful . فیلم دوم به نوعی بازسازی فیلم اول است و این دو جز در پیرنگ داستان، در شکل وشیوه روایت ودر نتیجه در بینش حاکم بر اثر به هیچ رو یکسان نیستند. پیرنگ داستان این است: مردی که متوجه خیانت همسرش می شود، به جستجوی فاسق بر می آید و در پی یک تکانش روحی او را به قتل می رساند، زندگی آرام و یکنواخت خانوادگی حالا به راهی سیاه و پرتشویش کشیده شده است.( قصه اریژینال فیلم را خود شابرول نوشته است)
حالا در یک بررسی موردی و نمونه وار ، به جستجوی هسته بنیادین یا گوهره روایت در این دو فیلم می پردازیم. یک راه پیشنهادی برای رسیدن به هدف مورد نظرمان، تعیین نقطه مرکزی روایت است که مستقل از زمان است و می تواند در هرجای قصه ( از آغاز تا پایان) مستقر گردد. این نقطه که بخش غالب بار دراماتیک متن را در خود دارد به هر روایت تازه، ویژگی و هویت مستقل می بخشد. برای نمونه در هر دو فیلمی که مورد بحث ماست مرکز اثر در قتلی است که رخ می دهد.یعنی اگر این قتل رخ ندهد اصلا چنین روایت خاصی شکل نمی گیرد و می تواند هر داستان دیگری باشد جز این. مثلا با داستان مردی روبرو باشیم که با دانستن راز همسرش همچنان به زندگی ادامه می دهد یا مثلا خودش را می کشد یا سر به آوارگی می گذارد و از نظرها ناپدید می شود و یا هر گزینه دیگری که بشود فرض کرد ولی آشکار است که بر فرض وقوع سایر گزینه ها این پیرنگ خاص کنونی شکل نخواهد گرفت.
با وجود یکی بودن مرکز روایت در هر دو پرداخت ذکر شده، گوهره و بنیان اثر و به بیانی دیگر بینش حاکم بر دو فیلم اصلا از یک دست نیستند. در فیلم شابرول با همان تاکیدها و نزدیک شدن های خوددارانه و فاصله گذارانه خاص او به کاراکترها ، شخصیت محوری داستان، زن خیانتکار نیست بلکه تلاش مرد برای پوشاندن گناه، هسته اصلی روایت را شکل می دهد. به بیان دیگر گوهره این اثر، گریز گناهگار از گناه قتلی است که در هر حال و فارغ از بار اخلاقی ماجرا مرتکب شده است و متن، کمترین سمپاتی و بار احساسی برای آن قایل نیست. شابرول با پرداخت ساده خود و با شیوه خاص قصه پردازی اش مبتنی بر روایتهای کم شاخ و برگ و درنگ بر واکنشهای بیرونی کاراکترها و پرهیز از نقب زدن به درون آنها، بنیان روایتش را بر تعلیق و دلهره میگذارد.داستان او بی هیچ ادعای فیلسوفانه ، روان شناسانه و یا جامعه شناسانه در لایه ظاهری اش تنها یک داستان جنایی صرف است. کاراکتر مرد در فیلم شابرول باخونسردی آشنای بیشتر کاراکترهای او تردید چندانی در جنایتی که انجام می دهد ندارد در حالیکه کاراکتر متناظرش در فیلم لین مجموعه ای از پیچیدگها و تردید ها است
در فیلم شابرول شک و بدگمانی مرد به وضعیت همسرش از همان آغاز فیلم به راه می افتد و او را به جستجو برای کشف حقیقت می کشاند تا سرانجام به نقطه مرکزی داستان برسد.
در این فیلم وقوع قتل تقریبا در نیمه های داستان رخ می دهد( دقیقه ۵۳ و در واقع پس از سپری شدن ۵۴ درصد از زمان فیلم) و اگر نقطه آغاز و پایان روایت و در نتیجه گستره زمانی آن را در یک الگوی خطی ساده و شماتیک فرض کنیم چنین الگویی خواهیم داشت( شکل ۱)
مرد پس از وقوع قتل، خیلی خونسردانه و بی کمترین عذاب وجدان به پاک کردن نشانه ها و ردپاهای خود از صحنه قتل و انتقال جسد مشغول می شود ولی بر خلاف تصور اولیه او ، دامنه جنایت اندک اندک و خوره وار زندگیش را در بر می گیرد و او راهی برای گریز از مخمصه ندارد. او تاوان گناه نخست را می پردازد و قربانی محتوم یک ماجرای ناخواسته است. شابرول بدون تاکید دراماتیک و صرف زمان زیاد برای ماجرای غیراخلاقی خیانت زن، مرد را به کاراکتر اصلی داستان تبدیل کرده است و کشمکشهای درونی او برای رهایی از حس گناه و توجیه اخلاقی کاری که مرتکب شده و تلاش همزمانش برای حفظ خانواده و سکوتی که به ناگزیر تنها گزینه پیش رویش است، چالشهای اساسی داستان هستند.
در پرداخت شابرول گناه باید به پایان تراژیکش ختم شود و روایت را تمام کند. این قطعا از بینش و هستی شناسی هنرمند بر می خیزد.اتفاقا شابرول در فیلم دیگرش، پیش از سپیده دم (Just before nightfall) که شباهت غیر قابل انکار و دلپذیری با زن بی وفا دارد باز هم دستمایه ای کاملا نزدیک به آن را به کار بسته و سرانجام در پایان، مرد قاتل داستان را که تمایل جنون آمیزی برای مجازات شدن دارد و با انکار دیگران مواجه می شود، در ناباوری و بهتی هنرمندانه به عقوبت می رساند! در بینش و جهان بینی حاکم بر آثار او، مجازات گناهگار تنها راه رستگاری است و در این میان، سببیت گناه اهمیت چندانی ندارد. رویکرد شابرول هرچند تا حدی وامدار هیچکاک است ولی تفاوتهایی نیز با آن دارد. برای مثال در روانی هیچکاک ،مرکز اثر که آنرا شاخص و متمایز کرده است قتل ماریون به دست نورمن بیتس است و بدون این مرگ هیچ کنش و مکاشفه ای رخ نخواهد داد و این روایت شکل نخواهد گرفت. مرگ ماریون ، مرکز روایت و یک گره روایتی است اما هسته و گوهره اثر نیست. بنیان این اثر همچون فیلم شابرول از دل دلبستگی هیچکاک به طرح یک مضمون روانشناسانه( گناه و گناه زدایی ) سر بر می آورد که البته هیچکاک آن را درباره شخصیت نورمن بیتس هم به کار می بندد( به گردن گرفتن گناه مادر و حلول در شخصیت او) با این تفاوت که در نگرش هیچکاک، داوریهای اخلاقی اهمیت ویژه ای دارند ولی درکارهای شابرول روایت صرف و دقیق، بدون درافتادن به اخلاق گرایی در لایه های روبنایی اثر، حرف اول و آخر را می زنند.
در سوی دیگر، بینش و به تبع آن پرداخت آدریان لین لحن و اجرای داستان را به شکلی دیگر رقم زده است. او فیلمش را (همچون فیلم مشابه دیگرش جذابیت مرگبار) بر پایه داوری اخلاقی تقدیرگرایانه ساخته است. در روایت او ، زن شخصیت محوری داستان است و هسته اصلی روایت ، طرح یک مساله اخلاقی بر پایه عنصر تقدیر است . لین با محور قرار دادن کاراکتر زن به خلق فضاهای آشنا و مورد علاقه خود دست می زند و دستمایه های همیشگی اش را به کار می بندد تا پس از اغوا و غرق کردن مخاطب در یک چالش اخلاقی او را ناگهان با ضربه ای مهلک روبرو سازد و از غفلت و همدلی مخاطب با داستان، حس عمیقی از شرم و گناه را در او القاء کند. در واقع لین کژکاری را به مثابه یک دام برای مخاطب داستانش می گستراند و زمانی که احساس می کند «حالادیگر وقتش است» چرخشی اساسی را در درام شکل می دهد. جالب است که تناقضی بنیادین و طنزی سیاه در این جا به چشم می خورد. فیلم لین که سمت و سویی اخلاق گرایانه در باب خیانت به لحن داستان می دهد برای رسیدن به مقصودش به نمایش چیزهایی دست می زند که بعید است هیچ روان سالمی بتواند اخلاقی فرضشان کند و در برابر، فیلم شابرول که به هیچ قضاوتی بر خیانت در متن داستان متوسل نمی شود شیوه ای خوددارانه و اخلاقی در پرداخت دارد و اساسا کنجکاویهای کژکارانه را اساس روایت قرار نمی دهدـ این البته از مناقشه های بزرگ هنر است و دست کم نگارنده پاسخی برای آن ندارد.
در فیلم لین بر خلاف نمونه قبلی، تاکیدهای دراماتیک روی ماجرا و تردیدهای زن اعمال شده ـ در فیلم شابرول کمترین تردیدی در شخصیت زن به چشم نمی خورد و اساسا تاکیدی بر او نیست ـ و جستجوهای همسر زن برای کشف حقیقت موکد و زمانگیر نیست.
در فیلم آدریان لین که البته زمان طولانی تری نسبت به فیلم شابرول دارد نقطه مرکزی روایت به به جلو رانده شده است و بخش اعظم زمان پیبش از رسیدن به نقطه قتل، شرح ماجرای خیانت است. نقطه وقوع قتل در دقیقه ۷۷ و در واقع پس از سپری شدن ۶۲ درصد از زمان فیلم است . در مورد اخیر با چنین الگویی روبرو خواهیم بود:( شکل ۲)
لین در این فیلم نیز همچون جذابیت مرگبار، کانون خانواده و عامل بیرونی اغواکننده و تهدیدگر این کانون را دستمایه اساسی روایتش قرار می دهد . به بیانی دیگر جذابیت مرگبار و بی وفا تصویر نگاتیو یک دیگرند. در اولی مرد داستان و در دومی زن داستان و به پیروی خطای آنها، خانواده شان در گزند فروپاشی اند و گره گشایی روایت هم با حذف عامل تهدیدگر انجام می پذیرد . شگرد اساسی لین در این دو فیلم ایجاد تعلیق بر پایه تلاش قهرمان داستان برای لو نرفتن و حفظ آرامش و پایداری شرایط موجود است. (پیشتر در بحث کنشمندی روایت به نقش استراتژیک پایداری متن اشاره کرده بودیم)
و سرانجام پایان بندی دو اثر از دو دنیای کاملا متفاوتند.در فیلم شابرول در یک پایان بندی درخشان و بسیار متکی بر ایماژ به سرنوشت محتوم تراژدی می رسیم که راه گریزی از آن نیست و در فیلم لین همه چیز در یک پایان باز (و البته ارزشمند) و دعوت تماشاگر به یک داوری اخلاقی تمام میشود.
در دو اثری که مرور شد دیدیم که با پس و پیش رفتن نقطه مرکزی روایت و با جا به جایی نقاط تاکید یا استرس دراماتیک ( مثلا از مرد فیلم شابرول به زن در فیلم لین) یک پیرنگ واحد به شیوه هایی کاملا ناهمسان می تواند به تصویر کشیده شود و دنیایی کاملا متفاوت را شکل دهد. برآیند همه شناخت ها و خواستهای درونی هر هنرمند سوژه ای واحد را اغلب حتی ناخواسته به سمت و سوی جهان بینی خاص او می برد.
***
این مثال ها نباید این گمان را به وجود بیاورد که در هر روایتی به سادگی می توان چنین الگویی را کشف و ثبت کرد.در واقع این نمونه ها که آگاهانه و عامدانه انتخاب شده اند تنها به گونه ای از روایت باز می گردند که مدرن ، پیچیده، ناتمام و در عین حال داستان گو است . گوهره جهان بینی هنرمند در تار و پود متن اثر گسترش یافته و نمی توان جز با رمزگشایی از اثر و بازخوانی نشانه ها به آن گوهره و هسته بنیادین رسید. برای تحلیل دقیق و رمز گشایی نمونه هایی از این دست شاید اولین و مناسب ترین رویکرد، جستجو برای یافتن مرکز روایت باشد، یعنی تعیین نقطه ای که بار دراماتیک روایت در آن به شکل آشکاری بیش از سایر نقاط است. کافی است مثلا در فیلم آدریان لین ماجرای تاکسی و احتمال رسیدن و نرسیدن به آن را نقطه مرکزی روایت بدانید تا به تحلیلی کاملا متفاوت و دور از تحلیل نگارنده برسید و پا به ساحتی دیگر بگذارید. هرچند بدون تردید، تنوع تحلیل ها و رویکردهای گوناگون به نقد است که آن را همواره پویا و زنده و قابل بازخوانی نگاه می دارد.
برای گسترش و تکمیل این بحث باید در فرصتی دیگر به گونه ای از روایت ها باید پرداخت که مرکز و گاه هسته بنیادین مشخصی ندارند و می توان معادل های مرکز گریز و معنا گریز را برایشان به کار بست .




مالنا
محصول:2000
ژانر:درام
فیلمی از:Giuseppe Tornatore
فیلمنامه:Giuseppe Tornatore ، Luciano Vincenzoni
رده بندی سنی:R افراد زیر 17 سال نگاه نکنند
بازیگران:
Monica Bellucci در نقش Malena Scordia
Giuseppe Sulfaro در نقش Renato Amoroso
Luciano Federico در نقش Renato's Father
Matilde Piana در نقش Renato's Mother
Pietro Notarianni در نقش Professor Bonsignore
Gaetano Aronica در نقش Nino Scordia
Gilberto Idonea در نقش Avvocato Centorbi
Angelo Pellegrino در نقش Segretario politico
Gabriella Di Luzio در نقش Mantenuta del Barone
Pippo Provvidenti در نقش Dott. Cusimano
Maria Terranova در نقش Moglie Dott. Cusimano
داستان:
سال 1940- در شهرک کوچکی از توابع سیسیل، خبر آغاز درگیری ایتالیا در جنگ جهانی دوم به گوش مردم شهرک می رسد. نینو همسر مالنا که از شهری دیگر به آنجا آمده اند، راهی جبهه سلطه جویانه موسولینی می شود. مالنا زنی است که زیبایی اش شوربختانه زندگی اش را ویران می کند و عینا داستان پسرانی است که رنج های دوران بلوغ را با مصایب دوران جنگ همرنگ می بینند. رناتو آمرسو با شیفتگی زندگی مالنا اسکوردیا را در نبود شوهر او زیر نظر دارد. . او شیفته مالنا می شود. او عاشق مالنا می شود و تمامی دنیایش را در او خلاصه می کند.
پیشگفتار:
در مورد این فیلم یکی از دوستان و خوانندگان وبلاگ من که نخواست نامش فاش بشود در پیامهای مختلف که به من ارسال میکرد(از طریق ایمیل) از من خواهش کردن در مورد فیلم مالنا مطلب بنویسم و در مورد این فیلم عمیق فکر کنم ایشون تاکید داشتن که گذشته ای به مانند مالنا دارند و از من خواستن تا نقدی بر فیلم بنویسم و مقایسه ای داشته باشم بین موضوع فیلم و موضوع زنان بیوه در جامعه خودمان ایران....البته من نه جامه شناس هستم و نه اسیب شناس فقط یک وبلاگ نویس معمولی هستم .اما این دوست عزیز در اخرین پیام خودشون منو متهم به ترسو بودن کردن.در جواب این دوست عزیز باید بگم که من همواره تلاش میکنم که نظر خوانندگان وبلاگم را جلب کنم حتی به پیشنهاد یکی از دوستان لگوی وبلاگم را عوض کردم .ترسی در کار نیست دوست عزیز.این هم نقد فیلم مالنا برای شما و احترام به نظر شما دوست گرامی..........
ضمنا این نوشته را
افراد زیر 13 سال نخوانند
.(مقایسه موضوع فیلم و جامعه ایران پای شما)

نقد:
فیلم روایت پسر جوانی است که در حال گذر از سن بلوغ است و دارای کشمکشهای درونی و افکار شهوانی در این زمان او با ملنا اشنا میشود.مالنا هم زنی است که شوهرش در جنگ کشته شده و بیوه زنی است که با پدرش زندگی میکند و به خاطر زیبایی چهره اش زندگییش نابود میشود
رناتو آمرسو(پسرک جوان) با شیفتگی زندگی مالنا را در نبود شوهر او زیر نظر دارد. تنهایی مالنا تنها حرص مردان سیسیلی را بر نمی انگیزد بلکه زنانشان را به ابراز حسادتی کینه توزانه می کشاند. شاید زیبایی شدید ظاهری مالنا باعث شده که عشق البته شهوانی پسرکی تازه بالغ چون رناتو عین مردان آن شهر نسبت به زن زیبای غریبی چون او بروز کند. آن چنان که خودش را با مالنا هم بستر تلقی کند. او شیفته مالنا می شود. او عاشق مالنا می شود و تمامی دنیایش را در او خلاصه می کند.

فیلم نگاهی عمیق بر سر تحولات اجتماعی پس از جنگ می پردازد و ناهنجاریهایی که بر سر یک ملت بعد از جنگی نافرجام رخ میدهد و البته مسلئه فاشیسم که من به ان اشاره ای نمیکنم.
ابتدا از شخصیت پسر جوان که روای فیلم است شروع میکنم :رناتو پسری است که در یک خانواده اصیل و کاتولیک و البته با همان فقر ناشی از جنگ به دنیا امده و حالا در حال گذر از سن بلوغ و جاذبه های جنسی است و همزمان با زن جوانی اشنا میشود که کل شهر به دنبال ان هستن .او هرروز و به شیوه های مختلف و در ذهن و رویا با مالنا ه .م .ب .س .ت .ر .میشود و حتی در یکی از سکانسهاس فیلم یکی از لباس های زیر مالنا را از روی طناب برمیدارد و به خانه می اورد و مشغول به خود ا .ر .ض .ای .ی. میشود.که در این زمان پدر خانواده متوجه میشود و لباس را سوزانده و پسرک را تنبیه میکند و بعد دست به درمان پسرک میزند.سوزاندن لباس ناشی از یک تفکر قدیمی که در زمانهای دور در واتیکان انجام میگرفته و زنان هرزه را به اتش میکشیدید دارد.نحوه برخورد پدر با بلوغ پسرش بسیار جالب و عمیق است او ابتدا پسرش را به پزشک میبرد و بعد از نتیجه نگرفتن .دست پسرش را گرفته و به یک ف .ا .ح .ش .ه. خانه میبرد
تا پسرش یک تجربه واقعی از. س .ک .س. را تجربه کند تا دیگر دست به خود ا .ر .ض .ا .ی .ی. نزند(درست بودن این برخورد یا نادرست بودن ان پای شما...).......پدری که اصیل بود و سنت گرا این راه را برای درمان پسر انتخاب میکند..مسئله ای که اینجا واضح و مشخص است این است که فیلم یک رویکرد عمیق دارد به مسائل بلوغ و ناهنجاری که در کشورهای جنگ زده به وفور میتوانیم ببینیم .کشوری مثل ایران هم دچار همین ناهنجاری است (قصد مقایسه ندارم) مثلا دریک صحنه از فیلم
زمانی که مالنا در حال گذر از خیابان است پسران نوجوان همگی به صورت کاملا .ش .ه .و .ا .ن .ی. به مالنا نگاه میکنند .....عینا با دیدین این صحنه یاد کشور خودمان ایران افتادم که جوانان و نوجوانان ما در سنین بلوغ به بلوغ کامل نمیرسند و همان طور به صورت نا بالغ بزرگ میشوند .و چون هنوز نا بالغ هستن درک صحیحی نسبت به مسائل نخواهند داشت و به مانند بچه ها تصمیم میگیرند .حال اگر حتی به سن 50 سالگی رسیده باشند.در ادامه فیلم به همان مردمی که تحت تاثیر واتیکان و اصول خشک سنتی غلط است میپردازد.که در ادامه و بعد از توصیف شخصیت مالنا به ان میپردازم.......واما مالنا.....به واقع مالنا همان نمادمعصومیت از دست رفته است

این نگرش به زنان بیوه همواره وجود دارد که به یک زن بی شوهر همگان به شکلی دیگر نگاه میکنند و از او برداشت خوبی نمیکنند خصوصا اگر زن بیوه کمی زیبا و خوش لباس باشد .واقعا در کشورمان ایران(قصد مقایسه ندارم) این نگاه غلط همواره وجود دارد ....خارج از موضوع نشویم و به مالنا بپردازیم.مالنا همانطور که اشاره کردم زنی است که گمان میرود شوهرش در جنگ کشته شده باشد.او زنی متین.مهربان و کاملا معصوم است که فقط به جرم زیبایی چهره اش و بیوه بودن اسیر نگاههای مردان شهوت ران و کینه زنان شهر که به نوعی به مالنا حسادت میکنند قرار دارد .هرگاه مالنا از خیابان شهر سیسیل عبور میکند با نگاه های شهوانی و صدای سوت مردان و نگاه سنگین و پچ پچ های زنان رو به رو می شود.مالنا به همراه پدرش زندگی میکند و بسیار فقیر است
وهیچکسی به او کمک نمیکند مردان سرشناس شهر دکتر.شهردار و.....همگی به مالنا پیشنهاد ر و ا ب ط نا مشروع میدهند اما این زن همچنان با مشکلات موجود میجنگد و حاظر به خود فروشی نیست.اماپس از این که مالنا خبر مرگ شوهرش را می شنود و پدرش را در بمباران سیسیل به وسیله ی متفقین از دست می دهد، می فهمد که دیگر تکیه گاهی ندارد و دیگر هیچ کس نیست که از ارزش های اخلاقی او دفاع کند .او را به دادگاه میکشانند و به او تهمت های ناروا میزنند و پس از مالنا مورد حمله زنان کینه جو که باوجود مالنا شوهران خود را نسبت به خود بی توجه میدند قرار میگیرد و بعد از کتک و شکنجه و تراشیدن موهای سر مالنا به واقع او را یک ر. و. س. پ .ی نشان میدهند .مردمی که هنوز به بلوغ نرسیده اند با رفتار خود تمامیت معصومیت یک زن پاک با رفتار خود از بین میبرند و بعد از این مالنا هم تحت تاثیرات غلط جامعه و بی توجهی و بی تکیه گاهی باور میکند که یک زن فاسد است .در سکانسی از فیلم یکی از همان اشخاص سرشناس شهر که در دادگاه علیه مالنا بود .فقط به ازای دادن یک تکه نان (صحنه ای که واقعا گریستم)از مالنا هتک حرمت میکند و مالنا از روی فشارهای جامعه و گرسنگی و بی کسی تبدیل به یک ر.و . س .پ .ی میشود.....اما واقعا اگر این فشارهای غلط و این نگاهها و حسادتها و طعنه های مردم نبود ایا مالنا و یا یک زن بیوه که خواه ایتالیایی باشد و یا ایرانی(قصد مقایسه ندارم)
تبدیل به یک ر .و .س .پ .ی .میشد؟ایا اگر مسولان شهر سیسیل و مردم از مالنا حمایت میکردند بازهم او به یک فاحشه تبدیل میشد؟نمیدانم.اما واقعا شاهکار جوزپه تورناتوره به عنوان کارگردان اثر همین است که سعی دارد رویکردهای غلط یک جامعه و مردمی را که نابالغ هستن و اگر در سنین کودکی خود به بلوغ کامل میرسدند شاید با مالنا به اینگونه رفتار نمیکردند همین نابالغی مردم شهر در سکانسهای پایانی فیلم عینا نماد پیدا میکند. رناتوپسرک جوان که همواره مالنا را زیر نظر دارد و حال پس از وقوع این اتفاقات دردناک برای مالنا در نامه ای برای نینو (نینو همسر مالنا است که بعدا مشخص میشود در جنگ کشته نشده است)می نویسد که مالنا پس از هتک حرمت از شهر رفته است. بدین ترتیب او شوهر را به دنبال همسرش می فرستد. سال بعد وقتی مالنا و همسرش نینو به شهرک باز می گردند، این بار نگاه های شهوت انگیز مردان و نگاه های خشم آلود و کینه توزانه زنان جایش را به احترام می دهد.و این برای مالنا و شوهرش دردناک است. این برای مالنا و شوهرش و مخاطب این فیلم، حکایت مردمی است که رنگ عوض می کنند. "پذیرفتهشدن مالنا در پایان فیلم از سوی زنانی که به خشنترین شکل او را مجروح و مضروب کرده بودند، نشان از خلقیات مردمی دارد که روزگاری فاشیسم از میان آنان سر برآورد، مردمانی که به سادگی از محبت به نفرت و از نفرت به محبتروی میآورند، مردمانی کودکوار که به سبب سادگی و نابالغی با آدمی مهربان میشوند یا دشمنی میورزند. فاشیسم زاده فرهنگی این چنین است فرهنگی مرد سالار سنتی ریاکار نابالغ و سادهدل.
دیالوگ رناتو (که حالا بزرگ شده و همسر دارد )در صحنه پایانی فیلم که سوار بر دوچرخه اش نشسته و رفتن مالنا را می نگرد شنیدنی است:" زمان گذشت و من در این مدت عاشق زن های زیادی شدم . هنگامی که رابطه صمیمانه ای با آنها داشتم و آن ها سوال می کردند آیا بعدها نیز آن ها را به یاد خواهم آورد من به آن ها می گفتم آری . اما تنها کسی که هیچ وقت او را فراموش نمی کنم تنها کسی است که این سوال را از من نپرسید و او کسی نبود جز مالنا."

